شنبه, 06 خرداد 1396

اسمت را نگو! / سلول انفرادی

نامه الکترونیک چاپ PDF

هفتم تیر 88 – دوهفته پس از انتخابات - بازداشت شدم، رسم بر این است که پس از ورود به بند 209 و تعویض لباس، فرم اطلاعات اولیه را پر می کنند و زندانی برای معاینات اولیه پزشکی روانه بهداری بند می­ شود، ماموری که فرم را پر می­کرد گفت: " اسمت را به کسی نگو! " و خودش جای  نام نوشت: " دکتر مهدی" و جای نام خانوادگی نوشت: " مهدی" ، ظاهراً کارشناس پرونده به او چنین گفته بود و او امتثال امر می کرد!

وارد اتاق بهداری بند شدم، چشم­هایم را که باز کردم روی میز دکتر، کتاب حیان را دیدم، در همان نگاه اول مرا شناخت و گفت: " این چه  جور اسم و فامیل است که نوشته اند؟" عرض کردم، می خواستند شما مرا نشناسید!

البته غیر از همین پرسنل بهداری که معاینات اولیه را انجام دادند، دیگر من کسی را ندیدم، جز نگهبانانی که برایم غذا می­آوردند وبازجوها که مرا بازجویی می­کردند - البته یک بار هم مسئول بند به دیدارم آمد و اجازه داد ازقفسه کتاب داخل راهروی نزدیک سلول یک کتاب بردارم و آن کتاب فردای آن روز( شب سیزده رجب ) به عنوان تنبیه توسط بازجو(ملا ممد طالبان) مصادره شد - آنها هم که نام مرا می ­دانستند، نمی­ دانم از چه کسی می خواستند نام مرا مخفی کنند! من که هواخوری نداشتم، از سلول بیرون نمی­ آمدم، زندانیان دیگر را نمی دیدم، زندانبانان که حق صحبت با من را نداشتند و حتی ساعت را به من نمی­ گفتند، پس این توصیه " اسمت را نگو! " برای چه بود؟ یا برای که بود؟!

6/1/1390   مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart