سه شنبه, 25 مهر 1396

ملاقات با محمد نوری زاد

نامه الکترونیک چاپ PDF

شب شنبه به دیدار محمد نوریزاد رفتم, محمد را نیز با خود بردم, او باید قهرمانان قصه اش را از نزدیک ببیند, او باید تصویری نو از اسلام و انقلاب داشته باشد, او باید راه به گجراهه ما را اصلاح کند, ما انقلاب کردیم و امروز در بند انقلاب خویشیم, محمد من باید بیاموزد, که با فرزندان انقلابش چگونه تا کند, او باید از تماشای انقلابیون دربند,عبرت بگیرد و بداند و نگذارد ارزشها فراموش شود, او باید هوشیار باشد تا اولین انحراف را فریاد کند, که اگر مسامحه کند به روزگار ما دچار خواهد شد.

شبی خوش بود, یک تیر و چند نشان بود, همسر شهید باکری هم آمد, همسر شهید همت و فرزندانش هم آنجا بودند, داغ تر از همیشه و دردمند و آزرده از این همه ظلم و ستم و بیداد!

به همسر شهید همت عرض کردم : "پدر من از قول شما نقل می فرمایند که شما از جنبش سبز اعلام برائت کرده اید و گفته اید که آنها شما را گول زده اند! "

با ناراحتی گفت: " به ایشان بفرمایید: همسر شهید همت غلط کرد! و اینها دروغ به عرض ایشان رسانده اند! " راستش پدر این اعلام برائت همسر شهید همت را بارها چماقی کرده و بر سر من فرود آورده بودند, باید در منابع خبر خویش تامل کنند, که چنین دروغ های شاخداری تحویل معظم له می دهند!آنقدر معظم له با اطمینان می گفتند که من بارها در اینتر نت جستجو کردم تا چیزی از توبه همسر شهید همت پیدا کنم! راستی بک گراندصفحه موبایل همسر شهید همت هم عکس موسوی بود! این هم دلیلی متقن بر اعلام برائت بود!

آن شب محمد نوری زاد از ما با نامه هشتم به رهبری پذیرایی کرد, می گفت :" قصد ندارد آن را منتشر نماید و فقط برای ما می خواند"  35 صفحه نامه پربار در مورد سالگرد انقلاب بود, و چه زیبا بود!

در کنار سالن میزی از کاردستی های زندان چیده بود, آخر او هنرمند است, موزه کاردستی های زندان او هم دیدنی است!

شب گذشت, فردایش با من تماس گرفت که اینها تحمل یک ملاقات را هم برای ما ندارند, مرا به زندان خواسته اند!

و پستی نوشت و راهی زندان شد

8 اسفند 1389 / مهدی خزعلی

*****این هم آخرین پست نوری زاد قبل از بازگشت به زندان:

یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹

سلام ای زندانیان بی‌دلیل!

محمد نوری‌زاد  (پیش از بازگشت به زندان)

محمد نوری زاد، مستند ساز و جهادگر دوران دفاع مقدس، امروز پس از یک مرخصی کوتاه، به زندان بازگشت. او شب گذشته و چند ساعت پیش از آنکه به زندان بازگردد، یادداشت کوتاه زیر را قلمی کرده که ساعتی پیش در وب‌سایت شخصی‌اش منتشر شد:

ساعت حدود یک بعداز ظهر امروز ۷اسفند۸۹ بود که تلفن زنگ زد. آقای نبوی بود. نماینده ی دادستان تهران. که خبرداد: فلانی، باید برگردی داخل (زندان اوین). گفتم: برمی گردم. اما نه به بند "دو الف". مستقیم می روم بند۳۵۰. گفت: اشکال ندارد. شما بروید ۳۵۰.

آقای نبوی چیزکی پراند، اما هم خود او و هم خود من می دانیم که مرا به بند۳۵۰ نخواهند برد. چرا که در آنجا یکصدوپنجاه زندانی مشتاق چشم به راه من هستند. درست همان جیزی که زندانبانان من شش ماه است از آن پرهیز می کنند. بند دوالف، یک بند غیرقانونی است. زیر نظر سپاه. که یک روز در اساسنامه اش گنجانده شده بود که: نباید درکارهای سیاسی و اقتصادی دخالت کند. امروز اما دخالت نکردن سپاه در کار های سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی، مثل یک توهین کفرآمیز است. که یعنی: در این ملک، کجا را می توانی پیدا کنی که زیر نگین سپاه نباشد؟ از عسلویه تا سهام مخابرات تا بانک تا اسکله های قاچاق تا صادق محصولی تا وزرای سپاهی تا رییس مجلس سپاهی تا شهردار سپاهی تا صداوسیمای سپاهی تا شخص شخیص سردار محمد کوثری در هیبت نماینده ی مجلس سپاهی. و تا هرکجا که شما برآن انگشت بگذارید. و تا: کور شود هرآنکه نتواند دید!

بی دلیل نیست که نکبت از سروکولمان بالا می رود. دوستان سپاهی ما که باید یک روز قامت به زیر بار حیثیت انقلاب می سپردند، اکنون، قامت به زیر پولهای بی زبان و جاذبه های پولی و سیاسی واطلاعاتی برده اند. آنان را چه به: اول کشور پرمصرف مواد مخدر؟ آنان را چه به دریوزگی اقتصادی و فرهنگی و آهنگ دلخراش غارتی که به آستین بزرگان راه برده است؟ سپاه را چه به فلان معاون اول دزد و فلان وزیر دزد؟ سپاه، یک زمانی قرار بود برهمه ی این نابسامانی ها بشورد. حالا مگر می تواند بر نکبتی بربشورد؟ که خود، با همین نکبت ها به همزیستی مسالمت آمیز تن سپرده است.

پس مرا به بند ۳۵۰ نخواهند برد. من نیز به بند دوالف نخواهم رفت. می ماند دوگزینه. یکی: رجایی شهر یا یک زندان بی نشان در هرکجا. و یکی: زور. بله. بلکه به زور مرا به جایی ببرند. من هم کسی نیستم که تن به زور بسپرم. می ماند: ضرب و زور. که بله، این یکی را می توانند. گوارای وجود من و ضاربین. زخمش برای من و کیفش برای آنان.

حالا شما ای به نفس تنگی افتادگان ایران اسلامی، اکسیژن اگر می خواهید، اکسیژن ناب اگر می خواهید، از همان دورادور زندان اوین، به نیت آسمان ۳۵۰، به زندانیان سیاسی این بند پرآوازه سلام کنید. سرفرازی سرزمین و مردمان خویش را اگر دوست می دارید، از تهران، از شهرهای خود، از فلان روستای دورتان، یانه، از هرکجای این کره ی خاکی، روبه تهران، رو به زندان اوین، و رو به زندان رجایی شهر، و رو به زندان هرکجا که یک زندانی سیاسی در او به دیوار بخت خود بال می کوبد، بایستید و دست به سینه ی خود بگذارید و نجوا کنید: سلام ای زندانیان بی دلیل، سلام ای شهد نوشان وادی بلا، سلام ای کبوتران مانده درقفس، سلام ای جوانان و پیران و قربانیان خاموش این روزگاراسلامی ما، ما، زندانیان این سوی دیوارزندان شما، سخت محتاج بارش برکات آسمان بالندگی هستیم. راه تنفسمان بند آمده است. کمی از اکسیژن آسمان ۳۵۰ تان را به این سوی دیوار زندان تان حواله کنید.

شاید من امشب به ۳۵۰ بروم. و شاید خسته و زخمی در گوشه ای دیگر در خود مچاله شوم. اما به شما قول می دهم اگر که به بند ۳۵۰ پای نهادم، تا هرکجا که مقدورم باشد، برای شما اکسیژن بفرستم. ما باید نفس بکشیم. این طور نیست؟ باید نفس بکشیم. باید.

افزودن نظر


Joomlart