چهارشنبه, 09 فروردين 1396

صعود تا آبشار سنگان، جلوه جمال یار!

نامه الکترونیک چاپ PDF
کوه امروز چیز دیگری بود، حس غریبی داشت، آینه‌ای بود از جلال و جمال الهی، وقتی به آبشار می‌رسی مسحور زیبایی خلقت می‌شوی، خستگی از یادت می‌رود، باولع و حرص می‌خواهی همه این زیبایی را تماشا کنی، دوست داری فریاد بزنی، جای دوست ما در پای آبشار خالی است که با تمام نیرو فریاد بزند: " خداااااا، خیلی زیبایی‌ی‌ی‌ی"
  ساعت 7 صبح از مقابل دانشگاه شریف حرکت کردیم، امروز جمعیت ما بیشتر بود، مینی بوس ما 16 نفر و تقریباً همین تعداد در مینی بوس دوم بودند و چند نفری هم با ماشین شخصی آمدند، از کن به سمت سولقان رفته و سپس وارد جاده امامزاده داوود شدیم، کمی جلوتر به سمت روستای زیبای سنگان ( سمت چپ) پیچیدیم، ماشین‌ها را در روستا پارک کرده و پیاده تا امامزاده قاسم( نواده امام سجاد علیه السلام) رفتیم، صبحانه مختصری در امامزاده خوردیم و پس از بستن گتر و یخ شکن به سمت آبشار سنگان حرکت کردیم.
  هوا خیلی سرد بود، گل‌های زیر پا یخ زده بودند و از اسفالت سخت‌ترشده بودند، باغ‌های میوه اطراف حکایت از بهاری زیبا داشت، اما اینک در خواب زمستانی‌اند، دیر نباشد که به باد بهار ازخواب زمستانی برخیزند و در جشن رستاخیز خویش جامه نو پوشند و به شکوفه‌های رنگارنگ خویشتن خویش بیارایند، و باز دیری نخواهد گذشت که مردمان میوه این رستاخیز را بچینند.
  آرام آرام بسوی مقصد رویایی خویش به پیش می‌رویم، با خود سرود های حماسی کوهستان را زمزمه می‌کنم، آنقدر طبیعت زیباست که نمی‌خواهی با یاد زشت سیاستمداران آن همه زیبایی را خراب کنی! اما گاهگاهی طنزی به فراخور حال لبخندی بر لبها می‌آورد، دوستی می‌گوید: " سربالایی اش زیاد است! " عرض می کنم: " مملکت ماست دیگر، کوههای ینگه دنیا همه اش سرپایینی است! و سر بالایی ندارد! یا لااقل صاف است!"  دوست دیگری شوخی را تکمیل می‌کند و می‌گوید: " زمان خاتمی خوب بود، سربالایی اش کمتر بود، خدا چه کند این محمود را!"
متاسفانه با یک طنز و شوخی سر حرف باز شده است، همان چیزی که در کوه از آن پرهیز می‌کنیم، نمی‌خواهیم با خاطره زشت، زیبایی ها را خراب کنیم، دوست دیگری می‌پرسد:" آخرش چه می‌شود؟ " عرض می کنم: " نسل ما که شاه را بیرون کردیم و صدام را سر جایش نشاندیم، در کوه ترانه های انقلابی می‌خواندیم، یادش بخیرآن روزها !  و با ضرب آهنگ انقلابی برایش خواندم:
  ایمان، ایمان، ایمان
این قله پر برف و پر طوفان            
راهش بود طولانی و پیچان
بایدمن و تو ای برادر جان             
هم پشت هم باشیم و هم پیمان
تا در میان برف واندر سوزش سرما
تا در میان صخره‌ها و تاری شبها
باکوشش بسیار خود راه درازش را
با هم بیابیم و با هم رویم آنرا(2)

   ایمان، ایمان، ایمان
امشب به سر شوری دگر دارم
غوغای فردایی دگر دارم
سودای عشقی تازه تر دارم
بگذر زمن ای دلبر زیبا زمن بگذر
دارم هوای عشق جانسوزی از این برتر
دارم هوای روی او
پر می گشایم سوی او
جان می دهم در کوی او
از مرگ و از دشمن، باکی ندارم من(2)

ایمان، ایمان، ایمان
هر لاله‌ای در دامن صحرا
دارد به دل داغ شهیدان را
برخیز زجا ای خلق رزم آرا
زنجیر خود را پاره کن بشکن قفسها را
از بیخ و بن برکن تو بنیاد ستمها را
هرگوشه ای باشد عیان
فریاد رزمی جاودان
تا بازوی رزمندگان
مشعل برافروزد، بنیاد غم سوزد(2)
و عرض کردم حالا در کوه چه می‌خوانند، " گل پپری جون "، "سوسن خانم"، " ساسی مانکن" اینها کاری نخواهند کرد ونمی‌توانند کاری بکنند، بلندای همتشان پایین دامن سوسن خانم است، از این جوان امروزی آبی گرم نمی‌شود، بیچاره روشنفکر انقلابی که با طناب اینها به سیاهچال می‌رود! اینها دستشان جای دیگر بند است، دستی نخواهد آمد تا تو را از چاه بیرون کشد، و صد البته حکومت‌ها این گونه جوانان را می‌پسندند، بی‌خاصیت و بی‌خطر! نوع معتاد و بنگی‌اش بی‌خطر تر است، اگر هم بنگی نبود و به دنبال سوسن خانم هم نرفت، آنقدر در مخش هیجان ورزشی پر می‌کنیم که دیگرجایی و وقتی برای حرف‌های سیاسی نماند!
انقلابیون هم اگر عرضه داشتند، از همان راهی که حکام وارد شده اند برای روشنگری بهره می‌جستند، جوانان را با ورزش از دام اولی و دومی نجات می‌دادند و در صحنه ورزش مشق سیاسی می‌کردند، می‌گویند در دنیای سیاست چنین بوده است، اگر کشوری جنگی را می‌باخت با برد فوتبال سعی در بازسازی غرور ملی می‌کرد. امروز جای مصلحین و روشنفکران در میادین ورزشی خالی است!
حاشیه رفتم، چه حاشیه ای! بگذریم، کجا بودیم؟ داشتیم به سمت آبشار یخی سنگان می‌رفتیم، آب از ارتفاعی بلند شاید صد متر فرومی‌ریزد، اما سرمای هوا کوهی از قندیل ساخته است، از دور چون کله قندی بزرگ است، اما از نزدیک این کله قندعظیم ازهزاران قندیل‌ درست شده است، این کوه یخی هوا که سردتر شود تا دوبرابر ارتفاع پیدا میکند، ظهر را در کنار آبشار سنگان بودیم، هر از چندگاهی در اثر تابش آفتاب ظهر قندیلی از ارتفاع بالای آبشار سقوط می‌کند، باید مراقب بود کسی زیر آن نباشد، ترکش‌های آن هم خطرناک است.
در کنار آبشار چشمه‌ای کوچک و زیبا خودنمایی می‌کند، آبی سرد و گوارا دارد، گویا آب بهشت است، هرگز چنین آبی نخواهید یافت، دوستی می گوید، بنوشید تا سهمیه بندی و کوپنی نشده‌است! هر کس لیوان و قمقمه خود را پر می‌کند، من هم قمقمه را برای مقایسه با آب تهران پر می‌کنم. اما آنجا با دست آب می‌خورم، به قول یزدی‌ها : " آدم ازدو چیز سیر نمی‌شود، اوی(آب) مشت مشت، توت بالای درخت "
 راستی آنجا یک نفر بود شبیه احمدی‌نژاد، دوستانش اورا احمدینژاد صدا می‌کردند و او ناراحت می‌شد، خیلی شبیه بود فقط بیست سالی جوانتر می‌نمود.
نماز را تهران خواندم و خودم را به مجلس سوم آیت الله هاشمی گلپایگانی در مسجد اعظم قلهک رساندم
1 بهمن 1389 / مهدی خزعلی
*** تصاویر سفر اضافه می‌شود ***
*** پنجشنبه بعد به شیر پلا می‌رویم ***



 

افزودن نظر


Joomlart