يكشنبه, 28 آبان 1396

هزار بار بنویسید " من خرم " ! / سلول انفرادی

نامه الکترونیک چاپ PDF

  بارها با خود کلنجار رفتم، بنویسم؟ یا ننویسم؟ این برگی از خاطرات سلول انفرادی است، می دانم تحمل آن را ندارند، با انتشار این مطلب دوباره برمن سخت می گیرند، چه بسا به سلول انفرادی بازگردم، اما دردی جانکاه عذابم می دهد، اگر ننویسم و با مردم - که جان خویش برای آزادی آنها در طبق اخلاص قرار داده ام - در میان نگذارم، دق می کنم! از روزی که با مردم همدم و همراه شده ام، آنها را محرم خویش دانسته وغم و شادی خویش با آنان قسمت کرده‌ام، آنها می خواهند بنویسم، آنها می گویند: اگر ننویسی خیانت کرده ای! آنها هوشیارند، بیدارند، نیک و بد را می شناسند، اگر ننویسم، چه پاسخی برای آنان دارم؟ در محضر یار چه خواهم گفت؟
  روزهای واپسین سلول انفرادی بود، جلسات طاقت فرسا با حاج حسن، حاج محمود و ملا ممد سپری شده بود، اما از نظر آنها بازجویی ها رضایت بخش نبود، نه مصاحبه ای، نه پاسخ دندان گیری! حمله ددمنشانه به منزل و محل کار حاصلی نداشت، هر چند فیلمبرداری ماموران از اطاق خواب همسرودخترجوانم آزارم می‌داد، این خبر که حتی لباس زیرهمسر و دخترانم را از کمد ها بیرون کشیده و وسط اتاق ریخته بودند سخت رنجم می داد، می گفتم: آنها چه گناهی دارند؟ جز این که همسر و فرزند من هستند چه تقصیری دارند؟  پاسخ این بود: " تو سر موضع هستی ما هم مجبوریم فشار را زیاد کنیم! " نمی دانم این توجیه درستی است که اگر من بر اعتقاد خویش استوار باشم، باید همسر و فرزندانم تاوان پس دهند تا من از موضع خویش عدول کنم!  می گفتند: " خودت باعث شدی، ما نمی خواستیم منزل و محل کارت را تفتیش کنیم، سر موضع هستی، باید بگویی اشتباه کرده‌ای! "
  آنروز حاج صادق - از مدیران ارشد وزارت - آمده بود، بسیار تند و خشن سخن می گفت، بارها مرا دروغگو خطاب کرد! نمی دانم دروغم چه بود! حتی یکباردهانش را نزدیک گوش من آورد، گمان کردم می خواهد مطلبی را در گوشم نجوا کند، سپس با تمام قدرت فریاد زد: " دروغ می گویی!" من که پرده گوشم صوت می کشید و استخوانچه ها در حیرت بودند با تعجب و بهت فقط نگاه کردم!  چه می توانستم بگویم؟ او برای خرد کردن شخصیت من آمده بود، به من می گفت: " بجای نماز شب خواندن، هزار بار بنویس (من خَرم) !
 او برای شکستن من آمده بود، اما من او را نمی دیدم، حس می کردم او ناخواسته مامور الهی است، آقازاده ای که چشم باز کرده پدررا بالای منبر مشغول وعظ دیده است، هماره تکریم و تعظیم شده است، حتی دوران شاه، حتی در تبعیدگاه، بخاطر دارم در کوچه های دامغان - تبعیدگاه آخر - بچه ها مرا نشان می دادند و می گفتند: "پدرش دانشمند است" برای نوجوان محصل شنیدن این جملات افتخار آمیزوغرورآفرین بود. معلم و مدیر جوردیگری رفتارمی‌کردند، قبل از انقلاب احترام بخاطر روحانیت و علم و مبارزه بود و بعد از انقلاب تقرب به قدرت نیزمزید برعلت شد! تملق و چاپلوسی ارباب حاجت نیز افزوده شد، گاهی طلب دستبوسی طمعکاران آن چنان مرا می لرزاند، دست خویش می کشیدم و احساس می کردم دست دردست شیطان داشتم، می دیدم می‌خواهد با بوسه ای بردست مرا تا قعر جهنم بکشاند! اینها، همه و همه، می توانست شخصیت کاذبی برایم درست کند، تا آن روزهیچ کس این چنین درصدد شکستن من برنیامده بود، آنروزبازجوی محترم ماموریتی الهی داشت تا شخصیت کاذبی که چهل و اندی درمن ریشه دوانده بود را درهم شکند، من اورا نمی دیدم، ماموری الهی می دیدم که منِ من را می شکند، خود را نمی دیدم، نفس اماره را می دیدم که در حال شکستن است و خدای را سپاس می گفتم،  درست است که اوخطاکار بود، چنین خواسته ای خلاف شرع بود، اهانت به حریم انسانیت بود،  او کرامت انسانی را ذبح می کرد، اما من نفس خویش می کشتم، من خویشتن خویش به مسلخ برده بودم، از حملات او سود می بردم ، گوییا تازیانه هایی است که بر نفس شیطانی فرود می آید و نفس لوامه بیدار می شود تا دستت را بگیرد و به سوی نفس مطمئنه رهنمونت سازد.
  جلسه بازجویی به آخر رسید، حاج صادق پنج برگه بازجویی شمارش کرد( مبادا که بازازبرگه های بازجویی کش رفته و مقاله بنویسم!) و سئوالی به عنوان مشق شب مطرح تا در سلول انفرادی بنویسم و گفت: فردا صبح می آیم جواب بگیرم! و من چشم بسته به سلول برگشتم.
  شب در خلوت خویش فکرکردم، راست می گوید، من هزارو یک دلیل بر خریت خویش سراغ داشتم و در سلول انفرادی هر روز دلیلی تازه می یافتم! اول این که با پای خودبه دام افتاده بودم که حق تعالی فرمود: " لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه" الباقی بماند!
  حاشیه نروم، برگه های بازجویی یکرو بود، نباید پشت برگه چیزی می نوشتیم، مشق شب را نوشتم، دیدم پشت صفحه سقید است و به قول اصفهانی ها " اسرافِس!" پس در بالای صفحات نوشتم، " نسخه طبیب حاج صادق " و تمام پنج صفحه را پر کردم از ذکر مقدس و جایگزین نماز شب یعنی " من خرم " !
   فرداصبح حاج صادق آمد، مرا با چشم بند به اتاق بازجویی بردند، مشق خویش عرضه کردم، صفحه را برگرداند و پرسید : این چیست؟   عرض کردم نسخه شماست!    گفت : خودتی!  من نیز نوشته بودم خودمم! 
بعدها در صفحه 70 بازجویی این خواسته که هزار بار بنویسید " من خرم" را نقد کرده و آن را مغایر کرامت انسانی دانسته و البته نوشتم که من با اعتقاد این را نوشتم! چون هزار و یک دلیل بر خریت خود و امثال خود سراغ داشتم و در سلول انفرادی هرروز یک دلیل تازه می یافتم ، اول این که با پای خود آمدم، الباقی بماند....! ( تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!)
 حاج صادق گفت: دیدی باز هم دروغ می گویی! اولاً: من صد بار گفتم نه هزار!  ثانیاً : تو هم هزاربار ننوشتی و کمتر نوشتی!

در پاسخ باید بگویم:
اولاً : درآن شرایط انفرادی من هزار بار شنیدم، اگر اشتباه شنیدم مرا عفو بفرمایید، آب که از سر گذشت چه یک  نی، چه صد نی، چه هزار نی !
ثانیاً : من بقدر پنج صفحه سفید که داشتم نوشتم، اگر کم است و منقصتی در اذکار است، بفرمایید با قلم و کاغذ شخصی کتابت وارسال دارم، نمی خواهم مشغول ذمه باشم! ، باز هم عذر تقصیر مرا بپذیرید، هرچه در تعداد این ذکر مقدس کاستی دارد، بفرمایید با کمال میل جبران می کنم!
ثالثاً : هزارکه سهل است، اگر هزارهزارکرور هم بنویسم، خرنمی شوم! و این دلیل و حجتی است بر هر چه در زندان ازمتهمین می گیرید، من نوشتم تا بدانید با این نوشته ها و گفته ها کسی خر نمی شود!

18 شهریور 1388 - روز ضربت خوردن مولی(ع) - مهدی خزعلی

*****  برگی از سایت هک شده قبل  *****

 

 

افزودن نظر


Joomlart