چهارشنبه, 26 مهر 1396

ساعت آفتابی / سلول انفرادی

نامه الکترونیک چاپ PDF
  سال گذشته در طبقه زیرین بند امنیتی 209 در انتهای راهروی اول ، سلول انفرادی 129 بودم، این سلول فقط پنجره ای به راهرو داشت، چراغ سلول و راهرو 24 ساعته روشن بود، هر چه از دریچه سلول سرک می‌کشیدم تا شاید شعاع نور خورشیدی ببینم، بی حاصل بود، روز و شب را تشخیص نمی‌دادم، از ساعت و زمان بی اطلاع بودم، سه بار در سلول باز می‌شد و زندانبان صبحانه، ناهار و شام را می گذاشت و در را می بست.
  من هر بار یک سئوال را تکرار می کردم و آنها نیز جواب‌هایی تکراری می دادند! من می‌پرسیدم:" ساعت چند است؟ "  و آنها می گفتند: " نمی دانم! - ساعت ندارم! - یا ساعتم خراب است! "  در بسته می شد و من در خلاء می ماندم، نمی دانستم چه ساعتی از شبانه روز است، نمی دانم آیا این ها جزئی از مجازات نانوشته من بود؟! آیا این عدم اطلاع از بیرون - حتی در حد دانستن زمان - شکنجه نیست؟ پارسال یک لحظه هم مرا به هواخوری نبردند، نکند آفتاب را ببینم! در طول مدت بازداشت فقط و فقط برای بازجویی از سلول انفرادی خارج و به اتاق بازجویی - که سلول مخوف دیگری بود - می رفتم.
  اما امسال در طبقه بالا، سلول 92 بودم، درست است که دستشویی و دوش نداشت، اما در عوض پنجره ای به بیرون داشت، هرچند پنجره را با ورقی آهنین که سوراخ‌های ریزی داشت پوشانده و مرا از دیدن آبی آسمان محروم کرده بودند، اما شعاع نور خورشید از همان روزنه های کوچک به درون می تابید، من با تابش آفتاب بر روی دیوارسلول ساعتی آفتابی طراحی کرده بودم، هر بار که برای بازجویی، بازپرسی یا دادگاه و هواخوری و غیره و ذالک از سلول خارج می شدم، تلاش می کردم تا به طرق مختلف از زمان مطلع شوم (چگونه بماند! هنوز به این راهکارها نیاز دارم و اسرار زندان است! ) و بر روی دیوار ساعت را ثبت می کردم، از ساعت 10 صبح شعاع آفتاب بر دیوار شرقی سلول ظاهر می شد، وقتی آفتاب به کنج شمال شرقی می رسید، اذان ظهر بود، ابتدای شوفاژ حدود ساعت 1 و وقت ناهار بود، و انتهای شوفاژ ساعت 2.5 بعد از ظهر بود و ساعت 4 هم آفتاب ناگهان محو می شد، گویا مانعی سر راه خورشید بود.
  با این ساعت آفتابی لااقل 6 ساعت روز را درک می کردم، و بقیه زمان‌ها را با ترتیل قرآن وتعداد ذکر صلوات و اذکار دیگر می سنجیدم.
نمی دانم با کدام قانون مرا از دنیا و ما فیها منقطع کرده بودند و حتی زمان را از من دریغ می کردند!
29 آذر 1389  / مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart