چهارشنبه, 09 فروردين 1396

حسین شهید در سلول انفرادی !

نامه الکترونیک چاپ PDF
  در خواب سلول انفرادی گشت و گذاری داشتم، طبیعی است، روح از تنگنای محصور در قفس سیمانی پرواز می کند و هرجا که می خواهد سرک می کشد، خیلی ها را در خواب می دیدم، پدر و مادرم را در خانه پدری زیارت می‌کردم، همسر و فرزندان را در خانه یا در سفرهای دور و دراز می دیدم، محیط های رویایی و سفرهای خارق العاده به دنیایی که هرگز ندیده بودم، باغ‌ها و جوی‌ها و آبشاره هایی بزرگ و شنا در دریاچه‌هایی که فقط در رویا متصور است، خواب‌‌‌هایی طلایی، که هم فال بود و هم تماشا! هم گشت باغ و بستان بود و هم صله رحم!
  اما تنها کسی که در خواب نزد من آمد و هم سلو.ل من شد، برادر شهیدم حسین بود، او با همان چهره جوانی و لباس روز شهادتش آمد، هرچند من امروز در دهه پنجم زندگانی بودم و محاسنم سپید بود، اما او با تمام جوانی باز در نقش برادر بزرگتر آمده بود و سایه بزرگتری او را بر سرم حس می کردم، باز هم مثل روز شهادتش، برایم برادری بزرگتر و پشتیبان بود، آنروز همرزم و همسنگر من بود و امروز هم سلول من!
 از خواب بیدار شدم، سلول بوی حسین داشت، برخاستم و در خلوتگه خود با خدای خویش، هدیه به روحش صد صلوات فرستادم! دیگر یقین داشتم که او با ماست و ما بر حقیم!
28 آذر 1389  /  مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart