سه شنبه, 31 مرداد 1396

سلول انفرادی / حاج جواد و حکایت مرد دو زنه !

نامه الکترونیک چاپ PDF
   خواب‌های سلول انفرادی هم سیاسی است، دست خودم نیست، صبح تا شام در درتنگنای سلول، افکار سیاسی خود را سامان می دهی، شب می خواهی چه ببینی؟ معلوم است خواب‌های سیاسی!
  لابد حکایت آن مرد دو زنه را شنیده اید، برای رفیق شفیقش از محاسن تعدد زوجات و زن دوم می گفت، از رقابت اولی و دومی، از دلبری این و دلربایی آن، از جمال این و کمال آن، از موی این و میان آن، از روی این و ابروی آن، از چشم این و مژگان آن، از خط این و خال آن، از گیسوی بلند این و زلف کمند آن، از قد این و بالای آن، از سرو این و سهای آن، از وفای این و صفای آن، از عشوه این و کرشمه آن، از ناز این و نیاز آن، از لبخند این و لبندِ آن، از جون این و جان آن، از نوش این و شهد آن، از فکر این و ذکر آن، از دُرد این و دَرد آن، تا از قیمه این و قورمه آن، گفت و گفت و گفت!
  آنقدر گفت که رفیق شفیق را از راه بدر کرد و او هم زن دوم ستاند، شبی با عیال دوم تلخی کرد و با قهر از خانه بدر شد و به خانه اولی آمد، دق الباب نمود، زن از پشت در فریاد برآورد که برو به هر جایی که تا کنون بودی! مرد از اینجا مانده و از آنجا رانده، درمانده و وامانده، به مسجد پناه برد تا شاید در خانه خدا جایی برای خواب بیابد، مردی را گلیم بر خود پیچیده دید، چون خوب نگریست، دید همان رفیق دو زنه اوست!
  گفت : " ای رفیق؛ تو اینجا چه می کنی؟ تو که دو خانه داری و دو فرشته بر عشق تو رقابت می کنند، آن همه جمال و کمال و موی و میان و چشم و مژگان و خط و خال و روی و ابروی و قد و بالا و وفا و صفا و ناز و نیاز و عشوه و کرشمه و قیمه و قورمه را رها کرده ای و در گلیمی خسبیده ای؟ !
گفت: " رفیق شفیق؛ من تنها بودم به دنبال یک هم صحبت و همدرد می گشتم، خدا تو را رساند، بیا تا با درد مشترکمان بسوزیم و بسازیم! "
گفت: " ای نارفیق؛ تو  مرا خانه خراب کردی تا از تنهایی بدر آیی؟ " 
  من نیز رفیقی داشتم، اهل علم و ادب و قلم، درحوزه دین حرف‌های تازه ای داشت، همیشه به او می‌گفتم: حیف این قلم است که دانشگاه از آن محروم بماند، بیا و در دانشگاه این حرف‌های نو را مطرح کن! و او می‌ترسید تکفیرش کنند! 
 آنشب دررویای سلول انفرادی وارد دانشگاه تهران شدم، غوغایی بود، غلغله ای برپا بود، تالار مملو از جمعیت بود و در حیاط هم دانشجویان ایستاده بودند، صدای حاج جواد می‌آمد، با شور سخن می گفت، و جملات او را با سوت و کف بدرقه می کردند، جمعیت را می شکافتم تا خود را به او برسانم و در گوشش بگویم :" حاج جواد؛ من در سلول انفرادی می خوابم ، فردا نگویی نارفیق می خواستی از تنهایی سلول بدرآیی ، مرا خانه خراب کردی! "  آری من نیز این سوت و کف ها را دیده ام، من نیز بَه‌بَه و چَه‌چَه شنیده ام، اما در خلوت انفرادی صدایی نمی‌آید، کجایند آن سوت و کف‌ها؟
برایم جالب بود که این حکایت و مثل و قیاس و صغری و کبری ، تمام و کمال در خواب شکل گرفت و تدوین شد!
20 آذر 1389  / مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart