دوشنبه, 30 مرداد 1396

سلول انفرادی، قطعه‌اي از بهشت!

نامه الکترونیک چاپ PDF

  از دروازه زندان اوين وارد مي‌شويم، ماموران مي‌گويند: " لطفا سر خود را روي پشتي صندلي جلو قرار دهيد! نمي‌دانم مي‌خواهند راه را نشناسم يا زندانبان را! در مقابل بند 209 متوقف شده، برايم چشم‌بندی مي‌آورند تا چشم از هر چه غير اوست ببندم، جز يار نبينم و مهياي ديدار دلدار شوم، به اتاقكي كوچك راهنمايي شده و يك دست لباس آبي زندان به من مي‌دهند. بايد رخت شهرت و لباس تفاخر از تن بيرون كني، اينجا ميقات است، آنگاه كه يكي يكي جامه از تن به در مي‌كنم خود را در ميقات مي‌بينيم، مي‌خواهم تلبيه گويم، لبيك، لبيك، اللهم لبيك، در دل با خداي خود زمزمه مي‌كنم. آيا لياقت ديدارش را دارم؟ بر خود نهيب مي‌زنم، اگر نداشتي دعوت نمي‌شدی، او كريم است و مهمان‌نواز.
   دو انگشتری دارم كه هرگزاز خود جدا نمي‌كنم، يكي عقيق است و بر آن شرف‌الشمس حك شده و در زير نگين آن تربت سيدالشهداء و غبار داخل ضريح علي‌ابن موسي‌الرضا و حرز جواد‌الائمه (عليهم‌السلام) و چهار قل و آیت الکرسی و ذکر یونسیه  راقرار داده‌ام و به روايت امام صادق (عليه‌السلام) يكي از نشانه‌های چهارگانه مومن است (التختم باليمين) و ديگری حديد هفت جلاله است با اذكار خاص خود كه دل را در برابر دشمنان و ظالمان قوي مي‌دارد که حق جل و علا فرمود : " و انزلنا الحدید فیه باس شدید"، این انگشتری است که مولا امیر مومنان علی علیه السلام در هنگامه جنگ و نبرد به دست می کرد، هر چند مومن از پاره های آهن سخت تر است که فرمود" المومن اشد من زبر الحدید..."
  به ياد دارم در ميقات كه بايد تمام زينت‌ها را از خود دور كرد، عالم رباني حضرت آيت‌الله سيدمهدی موسوی بجنوردی، اين دو را مصداق زينت ندانستند و با انگشتری محرم شدم، اما در اين ميقات انگشتريم را نيز از من گرفتند. گويا يار مي‌خواهد همه دلبستگي و وابستگي‌ها را از من بگيرد، وقتي برای اولين‌بار از انگشتري‌های خويش جدا مي‌شوم. با خود مي‌گويم تو به نزد حضرت دوست مي‌روی و او بهترين حافظ است چه نيازی به اينها داري؟ (فالله خير حافظا و هوارحم الراحمين) و با خشنودی آنها را تسليم زندانبان مي‌نمايم. در مسجد شجره هنگام احرام براي تشخيص زمان ساعت به دست دارم، اما در ميقات اوين ساعت را نيز از تو مي‌گيرند. در خلوت يار زمان معنا ندارد، آنگاه كه با دلدار عشقبازی مي‌كني، زمان و مكان از يادت مي‌رود، نمي‌داني ساعت‌ها چگونه مي‌گذرند و درازی شب مطلوب است؟
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه گنه حديث ما بود دراز
يا آن عاشق بي‌دل كه مي‌گويد:
شب عاشقان بي‌دل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد
از زندانبان خواستم قلم و كاغذم را همراه داشته باشم، اما، آن را نيز دريغ كردند، اگر در عرفات از معرفت يار مي‌نوشتم، در مشعر شعر شعور دلدار مي‌سرودم، در مزدلفه حلقه زلف نگار مي‌كشيدم و در منای عشق قلم را به قربانگاه يار مي‌دواندم، امروز مي‌خواهم به خلوت يار بروم، قلم نيز بيگانه است. اينجا نرد عشق مي‌بازند و تاس عشق مي‌اندازند، نه جاي قرطاس است؟
مثنوی عشق را بر قلب عاشق حك مي‌كنند و مركب عشق، خون دل عشاق است، لوح و قلم و دوات بيرون نه، "فادخلي في عبادی"
دگر هيچ به همراه ندارم، دست خالي اما با دلي پراميد به ميهمانی كريم مي‌روم. زشت است در ميهماني كريم با خود زاد و توشه‌ بردن!
وفدت بغير زاد علي‌الكريم
من‌الحسنات و القلب السليم
وحمل الزاد اقبح كل شيئي
اذا كان و فود علي‌الكريم
   باز چشم‌بند را بسته و زندانبان دستت را مي‌گيرد و از هزار توی پر پيچ‌وخم بند عبورت مي‌دهد، آری هرچند چشم از غير يار بسته‌ای، اما راه، پر پيچ‌و‌خم و فراز‌و‌نشيب است، اگر خوب بنگری مي‌خواهد بگويد راهنمايي لازم است تا دستت را بگيرد! اين هاديان راه، ائمه هدی (ع)‌اند، پس دستت را به دست آنان بسپار تا به ديدار دلدار وخلوتگه يار درآيي!
   سلول انفرادي 129 خلوت من است. پای در حرم يار مي‌نهم و درب آهنين، ارتباط مرا با اغيار قطع مي‌كند. سلولي به عرض كمتر از 2 متر، درازی كمتر از 3 متر و بلندای نزديك به 4 متر با دربي فولادين و جدار سيماني حِصن حَصين تست، نه نقشي بر ديوار و نه قاب عكسي كه تو را به خود مشغول دارد، نه زيوری، نه زخرفي، نه صدايي، نه هم‌سخني، نه همدلي، يك لحظه از تمام دنيا منقطع مي‌شوی و ديگر نمي‌انديشي جز به يار، هيچ نداری جز دلدار و هيچ نخواهي جز ديدار!
با خود مي‌گويي: چقدر بی کس وتنهايم، يار درگوشت نجوا مي‌كند: فاني قريب (من كه نزديكم)، اين لحظه ديدار است و يار به تمام قامت در برابرت جلوه مي‌كند، او را حس مي‌كني، چه نزديك است، مثل رگ گردن، نه، نزديك‌تر است، در دل جای مي‌گيرد، با تپش دل مي‌تپد و تو را مي‌خواند (اني‌في قلوب منكسره) که : من در دلهای شکسته ام !
   هميشه جايگاه اعتكاف خويش در مسجد جامع را قطعه‌ای از بهشت مي‌دانستم، اما نه، سلول انفرادی چيز ديگری است، اينجا قطعه‌ای از بهشت است، چه خدای زيبايي، چه جمالي، چه دلبری داشتيم و از او غافل بوديم، اشك امانم نمي‌دهد، نمي‌دانم اشك شوق ديدار است يا حسرت عمر بر بادرفته؟
تازه خدايم را يافته‌ام، او را در آغوش مي‌كشم، نه، اوست كه مرا در آغوش گرفته است، من كه لياقت ندارم، عبد گنهكارم، مرا با يار چه كار؟ او رحيم است و غفور است و ودود.
   كافي است دل از اغيار بشويي تا خانه دلدار شود و چشم از غير بپوشي تا لايق ديدار شود، او خود به سراغت خواهد آمد. اين آغاز عشقبازی و گفت‌وگوی عشاق است، آنگاه كه «قدقامت الصلاه» مي‌گويي، قامت يار در برابر تست، آنگاه كه در نماز دست نياز به درگاه بي‌نياز دراز مي‌كني، خود را عين نياز و يار را ذات بي‌نياز مي‌بيني.
پس در برابر عظمتش تعظيم كرده و به ركوع مي‌روی، در سجده عشق با او سخن مي‌گويي، يقين داری مي‌شنود و اجابت مي‌كند (ادعوني استجب لكم) (بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را) ، قرآن صاعد ( دعا ) را به دست مي‌گيری، زمزمه عاشقانه‌ات را به گوش يار مي‌گويي و حس مي‌كني كه مي‌شنود و مي‌بيند، تلاوت قرآن را آغاز مي‌كني در خلوت سلول انفراديی صدای یار در گوشت طنين‌انداز مي‌شود، او با صدايي آشنا با تو سخن مي‌گويد:
«فاستقم كما امرت» (استقامت كن آنچنان كه امر شده است).

14 مرداد 1388   دکترمهدی خزعلی
*****  برگی از سایت هک شده قبل  *****
 

افزودن نظر


Joomlart