دوشنبه, 11 ارديبهشت 1396

وثیقه ای برای اندیشه !

نامه الکترونیک چاپ PDF
  به بازپرس گفتم:" برای من قرار وثیقه صادر نکنید، من در این دنیای فانی سندی ندارم تا بسپارم، منزل و دفترم هم استیجاری است "، ( البته قطعه ای از بهشت دارم که به آن می گویند سلول انفرادی ) باور نمی‌کرد، نمی‌دانم چه در ذهنش می گذشت! لابد فکر می کرد این آقازاده ما را چی فرض کرده است؟!
  آخر مگر می شود سی و یک سال آزگار سر در آخور داشته باشی و دنبه نداشته باشی؟! مگر می شود آقازاده بود و سند یک کارخانه لاستیکی، معدن سنگی، زمین دماوندی، ویلای نمک آبرودی، دفتر کوه نوری، برج فرشته ای، باغ ونکی و صد البته ویلای جمیرا و آفیس برج خلیفه دبی نداشته باشی! نه جانم، محال است، این دکتر سر به سر ما می گذارد، الان می رود و یک وثیقه صد میلیاردی می آورد، حتماً وثیقه خُرد ندارد!
  خلاصه، هر چه بود به عرایض حقیر توجه نکرد و مرا روانه سلول کرد و دیگر از دنیا بی خبر بودم و وکلاء و همسرم پیگیر ماجرا! بعد از آزادی خبردار شدم که قرار 200 میلیون تومانی صادرکرده اند!من که دستم از دنیا کوتاه بود، اما برادری داشتم خیبری، همنام علمدار کربلا، همو که نامش معنای برادری است، او که در نهر علقمه برادری را تمام کرد، حاج عباس پالیزدارکه در خیبر آرپی جی زن بود و من بی سیم چی، برای نجات بی سیم چی گردان صلایی زد، که یاران مجنون، امروز همسنگر هور در بند است، باید به یاریش شتافت!
  جوانمردی هرچه سند خانه و زمین و مغازه داشت، برداشت و به دادسرا آمد.می گوید:" همه را آوردم تا اگر یکی مشکل داشت، دیگری را بسپارم" 
  کارشناس می گوید: " کار من این است، همه برای برادر و خواهر،عمو وعمه، دایی و خاله  سند می گذارند و دنبال بهانه ای می گردند که ما اشکال بگیریم و بگویند ما حاضر بودیم ولی نپذیرفتند! تو برای کدام عزیزت سند می گذاری که اینقدر مُصِری؟!"
  جوانمرد می گوید: " من هنوز او را ندیده ام، اما اندیشه اش را می ستایم "
آری او وثیقه ای برای اندیشه من می سپارد، او مرا آزاد نمی کند، او می خواهد تا که اندیشه ام در حبس نماند! پس من از این ملت رسالتی بر دوش دارم، و آن نشر اندیشه است و اگر چنین نکنم، دیگر چه کسی برایم وثیقه می سپارد؟! من بدون اندیشه ام، هیچم هیچ!  پس " ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ! "
  دو روز پس از آزادی آن جوانمرد را برای اولین بار زیارت کردم، کتابم را تقدیمش کردم و در برگ نخست آن نوشتم: " ای عزیز؛ تو دست خدا بودی که به یاری شتافتی"
25 آبان 1389  / مهدی خزعلی
 
 

افزودن نظر


Joomlart