دوشنبه, 27 آذر 1396

سلول انفرادی / اشک عشق !

نامه الکترونیک چاپ PDF

  روز ششم اعتصاب غذا بود، چشم بندم را بستم و از سلول خارج شدم، مرا به دادسرا بردند، خانواده ام قبل از من آنجا بودند- گذشت آنچه گذشت! - آنروز خبر دار شدم که دخترم همراه با اعتصاب غذای من ، روزه می گیرد، من اضافه وزن داشتم، 25 روز اعتصاب غذا و کاهش 16 کیلو گرم وزن، تازه مرا به وزن ایده آل رسانده است، تصمیم دخترم تاثیری عمیق در من گذاشت، آخر او که اضافه وزن نداشت، او آب می شد، ما را جدا کردند و زندانبانان مرا به خلوتگه یار( سلول یا همان سوئیت 5 ستاره ) هدایت کردند، اما هرگز نشد که در خلوت زندان یادی از دختر روزه دارم کنم و برایش اشک نریزم، همیشه می گفتند: " دختر پدری است " اما من می گویم: " پدرهم دختری است "

  دخترم؛ اشکهایم بر پتوی سربازیِ کهنه ومندرسِ سلول بدرقه‌ی راهت، چه زیبا عشق را با پدر در میان گذاشتی! و چه پر معناست این عاشقی، آنگاه که پدری برای دختر و دختری برای پدر می میرد!

  ای کاش بودی و می دیدی که اشکهای پدرهرروزراهت را شستشو می داد، من با اشکهایم، پیش پای عشق آبپاشی می کردم و تو خرامان خرامان، پا درون سلول تنهایی ام می گذاشتی!

دخترم؛ آن همه سختی در برابر آنچه ما بدست آوردیم هیچ است هیچ!  یادش بخیر؛ آن روزهای سختِ سختِ سخت، چه خوش گذشت ! ما درس عشق می خواندیم و مشق عشق می نوشتیم و اشک عشق می فشاندیم، چه می خواهی - زیباتر از این - از خدای عاشقان! ما تا رسیدن به قاف عشق و دیدن حضرت سیمرغ عشق، بایدپر پرواز بگشاییم واین راه دراز را با قصه عاشقی کوتاه کنیم! دیگر می دانم، یقین دارم، من اگر افتادم، تو بپا می خیزی !

22 آبان 1389  / مهدی خزعلی

دوستی عزیز این مقاله را به نظم برایم ارسال داشت:

دیدمش گریه عاشق پدری در زندان -

کز دلِ خستهٔ خود آه کشید - 

گفتمش کوه مقاوم ز چه اینسان گریان؟ 

قصهٔ گفت و مرا بدرقهٔ راه کشید! 

گفت در محکمه جور نگاهم به نگاهش افتاد، 

وه چه آشوب کز آن چهرهٔ به جانم افتاد! 

دولت عشق برآمد ز نگاه 

اشک شوق آمد و شویید همه آه 

داستان دل‌ عاشق پدری از زندان 

که نگاهش به غم چهرهٔ دختر افتاد

 

 

 

   

 

افزودن نظر


Joomlart