چهارشنبه, 09 فروردين 1396

دعانویس با نوشتن دعا بر روی بدن لخت زنان،آنان را اغفال می کرد

نامه الکترونیک چاپ PDF

   این ایمیلی است که دوستی برای من ارسال کرد، مطلب از من نیست، اما تاثیری عمیق بر من گذاشت، آنرا با شما به اشتراک می گذارم، درد است، اما چه کنیم که دوره رمال ها و فالگیرها و دعانویس هاست، اینها امور را در دست دارند، در ورامین به دنبال دعانویس شیاد نگردید، در دولت هم رد پایی دارند! باید با این جهل و خرافه دوباره جنگید.
  مردی که به بهانه دعا نویسی ، زنان جوان را اغفال می کرد و آنان را وادار می کرد که لخت شوند تا بر روی بدن آنها دعا بنویسد و آنان را مورد آزار جنسی قرار می داد، دستگیر شد .
  هفته گذشته زنی به کلانتری ۱۸ قرچک ورامین رفت و علیه مردی دعا نویس شکایت کرد.او گفت؛ من در زندگی ام مشکلاتی داشتم و هیچ راه حلی برای آنها پیدا نمی کردم تا اینکه از همسایه ها شنیدم فردی در قرچک با دعا نویسی و رمالی مشکلات و گرفتاری ها را برطرف می کند.. به امید اینکه زندگی ام به روال عادی برگردد و روزهای خوشی را تجربه کنم به محل کار مرد رمال رفتم و از او خواستم برایم دعایی بنویسد . آن مرد با حوصله به حرف هایم گوش کرد و از مشکلاتم باخبر شد. بعد گفت علاج کار را می داند ودعایی بلد است که به همه این بدبختی ها پایان می دهد. زن شاکی ادامه داد؛ مرد دعا نویس به من گفت برای اینکه دعا اثر بیشتری داشته باشد باید آن را روی بدنم بنویسد. من که از گرفتاری‌ها به تنگ آمده بودم و دنبال راه نجاتی می گشتم واز طرفی چون آن مرد مسن بود مخالفتی نکردم . پس از اینکه لباسم را در آوردم مرد دعا نویس همزمان با نوشتن، بدن من را لمس می کرد و متوجه شدم که رفتار او غیر عادی است و من به رفتار او اعتراض کردم و خواستم لباسم رابپوشم که او بدون توجه به واکنش من ، مرا مورد آزار جنسی قرار داد و به من تجاوز کرد.
  پس از شکایات این زن ماموران با انجام هماهنگی های لازم به محل کار متهم که یک مغازه بود رفتند و وی را در حالی که قصد داشت بر روی بدن زن دیگری دعا بنویسد، دستگیر کردند. سرهنگ ایرج قاسم آبادی با معرفی متهم ۶۰ ساله به نام «علی م.» از افرادی که مورد سوءاستفادۀ او قرار گرفته اند خواست برای طرح شکایت به پلیس اطلاعات و عمومی ورامین مراجعه کنند

  روزی که امیرکبیر گریست

 

  سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود
  هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند
  روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپردازچند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
  در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست
  امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
  ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند
  امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
روحش شاد یادش گرامی

افزودن نظر


Joomlart