چهارشنبه, 09 فروردين 1396

کلمات بی ارزش تر از خشت و آجر!

نامه الکترونیک چاپ PDF
   " به بهانه ایراد شورای نگهبان به مادام‌العمر کردن حق انتشار آثار مولفان از سوی ورثه  "
  کلمات بی ارزش تر از خشت و آجر!
  ای کاش بجای دود چراغ خوردن و کلمات را به رشته نظم درآوردن، بجای ادب و هنر، شعر و نثر، غزل و قصیده، دوبیتی و رباعی، ترکیب بند و ترجیع بند، مثنوی و مسمط و مستزاد، خشتی بر خشتی می نهادید، آجری بر آجری می افزودید!
  ادیبان، شاعران، عالمان، اندیشمندان، به کجا می روید؟ "این ره که تو می روی به هیچستان است!"، اینجا کلمات بی ارزشند، واژها بی معناست، جمله حراج کرده اند، دفتر که هیچ، کتاب را نمی شناسند، مولف و مصصح، مترجم و مصنف، ادیب و شاعر و طناز سیری چند؟
  اینجا قانونگذارانی دارد، چیزفهم! فقیه و ملا و مجتهد، گرچه کتاب و دفتر ندارند، اما قلم دارند، هربار قلم به دست می گیرند گروهی را از حقوق خود محروم می کنند!
  اینجا سخن از عرصه و اعیان است، ثمن اعیانی را بین زوجات تقسیم می کنند و الباقی را به سهم پسر بر و دختر بر بین وراث، این آجر و خشت نسل به نسل منتقل می شود.
  شاعر بیچاره؛ تو چه آوردی بگو، شاهنامه، گلستان، بوستان، مثنوی معنوی، گنجنامه و رنجنامه! عرصه اش چقدر است؟ اعیانی اش چیست؟ حدود اربعه اش کدام است؟ خشتش طلاست یا مطلا؟ مبالش چیست؟ از فرنگ است یا ایرانی؟ مطبخش مصفاست؟
  می گوید: ابلهان، آجر و خشت و سنگ و ملات من از نور است، کاخی بنا نهاده ام جاودان، خاک وباد و آب و آفتاب بر آن بی تاثیر است، گذر ایام آن را نمی فرساید، و چنین است که معجزه جاوید حضرت حق، قرآن است. از من عرصه می خواهید؟ عرصه من بشریت است، به طول انسانیت، به عرض شرافت، به بلندای قداست و ژرفای عدالت، این کاخ پر شکوه را می شناسید؟  چه شده است، خشت و سنگ را به ارث می گذاریم اما این خشت های نورانی حروف و آجرهای کلمات و سنگ مقدس جملات  را فرو می گذاریم! فرزندان از خشت و سنگ بهره دارند اما از این بنای بلند سر به فلک کشیده پدر بی بهره اند؟
  آری فرزند و عیال این بینوایان، با همه کمی و کاستی، دود چراغ و دیگ خالی، با حبس و حصر و تبعید و شلاق و تازیانه ساخته اند تا اثری فاخر خلق شود و اینک از آثار پدر بی بهره اند؟
  نمی دانم، شاید قانونگذاران اهل قلم نیستند، وچه سخت است قلم در کف نا اهل نهادن ! آنها نمی دانند، هر بار که پدری قلم در دست می گیرد، گویی زره به تن کرده و شمشیر از نیام کشیده و به میدان می رود، تن فرزندان می لرزد، خون خامه که بر سپیدی لوح می چکد، فرزند خون پدر را می بیند که جاری می شود، یک روز به جرم نوشتن از همه حقوق اجتماعی محروم و روز دگر نفی بلد می شود، و این فرزندان اویند که باید رنج و محن او را تحمل کنند و خم بر ابرو نیارند که شاید پدر، دلش بشکند!  یکروز کودک به ملاقات پدر می رود، او که در انفرادی ، توتمش  - قلمش -
رانیز گرفته اند، آنقدر دلتنگ و تنهاست که در آغوش فرزند سخت می گرید و می گوید: من قلم تیره روزی بر شما کشیدم، اما دیگر قلم ندارم!
  قانونگذاران؛ هرگز ندیده اید چهره دخترکی معصوم را که عاجزانه از پدر می خواهد که: " ننویس " ! التماس می کند: " مگر ما چه گناهی کرده ایم؟ "، احتجاج می کند: " بس است پدر، تو به اندازه تکلیف نوشته ای " و پریشان از تو می خواهد: " به ما رحم کن پدر! "  هرگز ندیده اید دخترکان جوانی را که در هجوم ماموران حکومت می لرزند و تنها ویرانی خانه و کاشانه را به نظاره می نشینند، اگر اثر فاخری خلق می شود، حاصل این خون دلهاست
  فقها؛ بیراهه می روید، اگر معجزه جاوید حق تعالی کتاب است، هیچ ارثی ماندگار تر از کتاب نیست و تا قیام قیامت حقی است برای فرزندان نویسندگان، هیچ خشتی پایدارتر از حروف، هیچ آجری مستحکم تر از کلمه
و هیچ سنگی ماندگارتر از جمله نیست!
  جلال و نیما و شریعتی، پروین و صمد وسهیلی، فروغ و سهراب وگلسرخی، شهریارو شاملوو مشیری، ایرج و بهار و معیری، امینی و جعفری و مطهری، فقر و فاقه و حبس و زندان و تبعید و شلاق وتازیانه و دشنه و گلوله را با خانواده تقسیم کردند، امروز کتابشان را دیگران ببرند؟ مطهری جمجمه اش را در راه قلم داد تا فرزندانش از یادگار پدر محروم باشند؟ علامه امینی، علامه جعفری و علامه طباطبایی برای فرزندان جز کتاب چه گذاشتند؟
  دوستان، ایکاش برجهای ما نیز از آجر و خشت و سنگ بود، تا مقبول فقهای معظم واقع و آن را ارج نهند، چه کنیم که قلم در دست نااهلان است، کاش در میان آنان اهل قلمی هم بود تا به آینده فرزندانش بیاندیشد !
 ما برجی از نور می سازیم و جاودانگی خلق می کنیم، این یادگار ماست برای فرزندان ما، بهوش باشید تا بی خردان و بی ادبان آنرا به تاراج نبرند.
1389/5/6  دکتر مهدی خزعلی
 


افزودن نظر


Joomlart