دوشنبه, 04 ارديبهشت 1396

شب آرزوها ، در جمع خیبری ها !

نامه الکترونیک چاپ PDF
  امشب لیله الرغائب یا شب آرزوهاست، شبی که درهای آسمان باز است و فرشتگان فرو می آیند، می گویند دعا در این شب مستجاب است، چرا که نه، اولین شب جمعه ماه رجب است، رجب ماه خدا و جمعه روز اوست، دو فضیلت در یک شب، بر من خرده نگیرید که همه روزها یوم الله و همه ماه ها شهرالله است! نه من بر این باورم که مکان و زمان موثر است، می توان همه روز به دیدار سلطان رفت، اما دیدار بار عام عید، چیز دیگری است، آنروز عیدی می دهند و از نیک و بد افراد نمی پرسند، آنروز بندگان خطاکار سلطان هم در میان بندگان صالح خود را به سلطان می رسانند و صله می گیرند، سلطان نیز بار عام داده و درها را گشوده است، نمی تواند در ضیافت خود روی ترش کند، گناهکاران را در بار عام عفو می کند، خوب ، ما که از سلطانی چنین انتظار داریم، از سلطان مطلق عالمین چنین باور نداریم؟ روی سخن من با روشنفکرانی است که این همه را خرافات می دانند، سخن از روز و ماه و ساعت خاص را بازی دین فروشان و دکان مزوران می دانند، اما من دوست دارم در این موارد عوام باشم و عامی بمانم، من دوست دارم بر سجاده ام نماز لیله الرغائب بخوانم و یقین دارم که درهای آسمان باز است و فرشتگان آمده اند و در برابرم زانو زده اند تا به امر رب شان و رب مان، آرزوهای این بنده روسیاه را بالا برند، من گشایش درهای آسمان را می بینم وبا گذشت فرصت ، احساس می کنم که درها بسته می شود و من باز هم کاهلی کردم، نمی دانم چرا؟    امشب سه جا دعوت داشتم، یکی عروسی دختر حاج رضا - جانباز یک دست قطع  - و دیگری محفل بچه های خیبرو سومی که نه، اولی دعوت به بار عام حق جل و علا بود، عروسی را عذر خواستم، بین اعمال لیله الرغائب و حضور در محفل خیبری ها ، هر دو را برگزیدم، با خود گفتم چه اعمالی بهتر از رساندن سخن حق به بچه های جنگ است، سوره قدر من این است که به بچه های خیبر قدرشان را یادآوری کنم، سوره توحید من آن است که بچه ها را از شرک جلی و خفی که به آن آلوده اند پرهیز دهم، آنها خدایگانی برای خود ساخته اند که حتی خدا را با آن محک می زنند، سبوح و قدوس من فریاد نه به همه بتها و همه خدایگان زمینی است، فرشتگان الهی بر حال بنده ای که شبانگاه در سجاده فریاد سبوح و قدوس سر می دهد و چو آفتاب بر می آید، به مدح و ثنای خدایگان زمین می پردازد، می گریند، که این بی نوا چقدر بد بخت است!
   پس با حاج عباس پالیزدار به محفل خیبری ها رفتم، هر کدام از بچه های جنگ در جایی مشغول بودند، گفتنی ها را گفتم، و این که چرا عباس را تنها گذاشتید، می گفتند ما حاضریم جای عباس به زندان رویم، قرار شد خیبری ها نامه ای بنویسیم که حاضریم به جای حاج عباس به زندان برویم، آری پنج سال که سهل است اگر بخواهید بچه های جنگ شیفت بندی می کنند، یکی پاس بخش می شود و به نوبت جای عباس پاس خواهیم داد، سنگر را نباید خالی کرد، بجای 5 سال عباس ، 50 سال پاس خواهیم داد.
  یکی می گفت من رژیم دارم! به او گفتم: در اوین لاغر می شوی، نگران نباش!
دیگری می گفت: من 30 کیلو اضافه وزن دارم، به او گفتم، برایت 5 ماه اوین تجویز می کنم، ماهی 6 کیلو کاهش وزن!
از شوخی های فضای شاد خیبری ها که بگذریم،  همه آماده اند تا به جای عباس پاس دهند.نه 5 سال، 50 سال یا بیشتر...
89/3/27 لیله الرغائب / مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart