چهارشنبه, 26 مهر 1396

زندگینامه من

نامه الکترونیک چاپ PDF

بسم الله الرحمن الرحیم

در چهارم آذر 1344 درشهر خون و قیام «قم» در خانواده ای روحانی و مبارز دیده به جهان گشودم، پدر که اولین محکومیت تبعید خویش را در زمان زعامت آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره) تجربه کرده بود، از جمع 12 نفری بود که مرجعیت و اعلمیت امام خمینی(ره) را امضاء کردند و برخی که فرزندانشان امروز در مصدر امورند، آن روز گفتند که این 12 نفر جنایت کردند ! خیانت کردند به اسلام!  پدر سالها پیش از 1342شاگرد و یار و یاور امام بود، قبل از تبعید امام، سخنرانی معروف "الفبای انقلاب" در مسجد اعظم قم موجب شد تا باردیگر ممنوع المنبر و تبعید شود

دوران طفولیت و نوجوانی همواره پدر را در تبلیغ، تبعید و زندان یافتم، مادر یکه و تنها بار سنگین تربیت فرزندان و اداره خانه را به دوش می‌کشید، شبهایی که ماموران ساواک با بی‌رحمی هرچه بیشتر به خانه مان یورش‌آورده و همه چیز را به هم می‌ریختند، مادر، تنها پشت و پناه فرزندان وحشت زده بود، اینها همه درسی بود برای مخالفت با ظلم و ستم و پایه های آزادی خواهی و دموکراسی خواهی در آن شبها در روح و جانم بنا شد.( هر چند ساواکی ها به مراتب از مامورانی که در تیر ماه 88 به خانه و محل کارم یورش بردند، بهتر عمل کردند!)
آن گاه که دست در دست مادر به درب زندان قزل قلعه می رفتیم تا این فرزند کوچک پدر را ملاقات کند، چه دشوار بود حضور یک مامور در محل ملاقات، هر سئوالی که مادر می پرسید با اعتراض مامور ساواک همراه بود که فقط از احوال خانواده بگویید،  پدر باوقار و آرام چون دریا نشسته بود و دلجویی می کرد و روح فرزند با نفرت و بیزاری از استبداد انباشته می شد.

بیشترین زمانی که پدر را دیدم و از محضرش کسب فیض کردم دوران تبعید بود، آری پدر ناگزیر در زابل، گناوه و دامغان دوران تبعید را می گذراند. و محدودیت در فعالیت تبلیغی و مذهبی باعث می شد تا زمان بیشتری در منزل به آموزش و تربیت فرزندان همت گمارد و چه سیراب شدن از چشمه صاف و زلال معرفت علوی و مهدوی شیرین بود.

تحصیلات دوران ابتدایی را در قم و دامغان گذراندم ، سال 1355 با اتمام دوران تبعید راهی قم شدیم. در مدرسه راهنمایی دین و دانش دوسال تحصیل کردم و سوم راهنمایی مصادف با انقلاب شکوهمند اسلامی بود و باز سخنرانی های پدر و محکومیت، این بار تعقیب و گریز ساواک - برای دستگیری پدر- برای ماهیجان و التهاب بیشتری ایجاد کرده بود. تقریباً تمام روزها و برخی شبها را در قم به تظاهرات می گذراندیم.

19 اردیبهشت 57 از روزهای بیاد ماندنی عمرم است، چهلم شهدای یزد بود، در فرصتی مناسب از کلاس و مدرسه به قصد شرکت در تظاهرات خارج شدیم. در میان جمعیت تظاهر کنندگان جوانی بلند بالا و غیور دیدم که مردانه می جنگید، و پرتاب سنگ هایش بسوی گاردی ها مثال زدنی بود( آن روز سنگ پرانی مبارزه و مجاهده بود، شاه بلد نبود از واژه محاربه استفاده کند و خون ما را حلال کند!) او کسی نبود جز برادرشهیدم حسین که از مشهد برای این مراسم به قم آمده بود. او نیز دانشگاه را برای شرکت در جهاد ترک کرده بود. با او همراه شدم تا هنگام ناهار که به اتفاق به منزل رفتیم، پس از صرف ناهار، مادر گفت:« بس است خسته شده اید» و حسین پاسخ داد:« امام فرموده اند ، نباید میدان را خالی کنیم آنها شیر می شوند» به اتفاق به تظاهرات برگشتیم، بعد از ظهر یورش گاردی ها شدت پیدا کرد و پرتاب گاز اشک آور و تیراندازی موجب شد که هر کس به خانه ای پناه برد، در یک یورش نوجوانی 13 ساله مجروح می شود و حسین برای نجات او علی رغم تذکر دیگران از پناهگاه خارج و سعی می کند مجروح را به خانه بیاورد که خود هدف گلوله مزدوران واقع می شود.

شب شد و از حسین خبری نشد، به همراه مادر در خیابانها، پرسان و جویان از او خبرمی‌گرفتیم در همان کوچه آبشار که آخرین دیدار من با او بود، همه شواهد دلالت بر اصابت گلوله به جوانی با پیراهن‌ قهوه ای داشت و جمجمه متلاشی و پاره های مغز بر روی دیوار حکایت از شهادت حسین داشت. اما نمی خواستیم باور کنیم، امیدوار بودیم که مجروح شده باشد. 5 روز جستجو ادامه داشت تا پیکر حسین شهید را از ساواک تحویل گرفتیم. در بهشت زهرا پس از غسل و کفن و خروج مامورین ساواک از غسالخانه در زمانی بسیار کوتاه، پدر - که تحت تعقیب ساواک بود- وارد می شود، پسر را می بوسد و جمله ای تاریخی بیان می فرماید که:" پسرم این جامه برای من زیباتر از جامه زفاف توست " و اینها همه درسهایی از زندگی بود که ساختار فکری و اعتقادی مرا شکل می داد. اگر امروز می ایستم، برای این است که نمی خواهم بار دیگر حسین هایی به جرم آزادی خواهی در خیابان ها در خون بغلتند، من با برادرم پیمان دارم که راهش را ادامه دهم.

انقلاب در بهمن 57 به پیروزی می رسد، و پدر از سوی امام به عضویت فقهای شورای نگهبان منصوب می شود. با تغییر محل سکونت از قم به تهران، از مدرسه حکیم نظامی به مدرسه علوی تهران منتقل شدم. مدرسه علوی از بنیانهایی است که مصداق « اسس علی التقوی» است، در جای جای مدرسه تاثیر روح بلند استاد روزبه و علامه بزرگوار کرباسچیان ملاحظه می شود. تاثیر عمیق مدرسه علوی و استاد " تنها " بر من موجب تحولی شگرف در مسیر آینده ام شد. آنان جملگی خود را وقف اهداف اسلام و امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء نموده بودند.   عشق به امام زمان(عج) یادگاری بود که به تمامی آموختگان علوی اهداء می شد.  اینجانب مفتخرم که فارغ التحصیل مدرسه علوی هستم.

دوران جنگ: از سال دوم دبیرستان با دستکاری شناسنامه و افزایش دو سال در سن شناسنامه توفیق حضور در جبهه را یافتم و در بسیاری از عملیات‌ها نظیر والفجرها، رمضان، کربلای یک، کربلای پنج، خیبر، فکه، سیدالشهداءو.... حضور داشتم. ( هر چند پالیزدار هم شناسنامه اش را برای حضور در جبهه دستکاری کرده بود و سعید مرتضوی به او گفته بود: " این هم دو جرم، جعل اسناد دولتی و سوءاستفاده از سند مجعول!" ، برایم عجیب است که تنها فرزند آیت الله خزعلی که به جبهه می رود امروز مطرود است! شاید روزی هم بخاطر جبهه و جنگ محاکمه شدیم!

تحصیلات عالی: سال1364 بارتبه 18 وارد دانشگاه علوم پزشکی شدم و سال 1371 فارغ التحصیل طب عمومی از دانشگاه تهران شدم . و از سال 1372 تا 1376 دوران رزیدنتی چشم پزشکی را در بیمارستان فارابی ( دانشگاه علوم پزشکی تهران) گذراندم.

سال 1365 با دختری از خانواده جلیل القدر روحانی و مهد اجتهاد و تقوی - حضرت آیت الله سید محمد مهدی موسوی بجنوردی – ازدواج نمودم. که یارو یاور، پشتیبان و همراه من بوده و هست. حاصل این ازدواج 2 فرزند دختر و 2 فرزند پسر به نامهای زهرا، زینب، محمدصالح و علی است. یادش بخیر، روزی که برای عقد در محضر امام (قدس سره) وقت داشتیم، با هزار مشقت خود را از دوکوهه به تهران رساندم، با همان سر و وضع بسیجی سر سفره عقد نشستم، اما امروز چه، آیا فرزندم حاضر است به جبهه برود؟  یا من می گذارم تا او هم مثل من به جبهه رود تا کسانی با دین و بیت المال بازی کنند و بر پیکر شهیدش حکومت خویش استوار سازند؟ هرگز

سال 1365 تا 1375؛ همکاری با دفتر بررسیها و مطالعات ریاست جمهوری (پاره وقت)

سال 1372 تا 1375 مسئول مرکز مطالعات بیوتکنولوژی ریاست جمهوری.(پاره وقت)

از سال 1375 با خود عهد کردم مسئولیت دولتی نپذیرم.

سال 1372 موسسه فرهنگی انتشاراتی حیّان را تاسیس نمودم که تحولی شگرف در نشر علوم پزشکی ایجاد کرد و با انتشار بیش ازدو هزارعنوان کتاب پزشکی و تربیت حداقل 8 ناشر پزشکی دیگر رشدی خارق العاده در حوزه نشر پزشکی به ارمغان آورد. به گونه ای که امروزه اکثر ناشران علوم پزشکی به نحوی از حیّان و آموختگان حیّان نشأت گرفته اند. حیّان اولین ناشر دارای گواهینامه مدیریت کیفیت ISO 9001 در نشر علوم پزشکی است.حاصل17 سال فعالیت موسسه حیّان انتشار بیش از 2000 عنوان کتاب چاپ اول اخذ دهها لوح تقدیر و کسب رتبه نخست و احراز ناشر برگزیده در 12 سال بوده که در نوع خود بی نظیر است. البته از سال 1388 ( پس از انتخابات 88) حیان و اباصالح در حصر اقتصادی و سیاسی قرار گرفتند و مجوز نشریات آن لغو شد و اجازه انتشار کتب پزشکی نمی دادند و از تمامی نمایشگاههای کتاب در همه استان ها محروم شدند،

سال 1375 موسسه فرهنگی انتشاراتی اباصالح را تاسیس نمودم، که مدیر مسئول آن همسرم ( فاطمه موسوی بجنوردی ) است و در سالهایی جزء 10 ناشر اول کشوربوده است.(درمیان بیش از 8000 ناشر).

سال 1377 بانک اطلاعات پزشکی (کتاب سفید) را تاسیس نمودم. که تنها بانک اطلاعات پزشکی است که بصورت تخصصی و با مجوز مطبوعاتی فعالیت می کند. و در نهمین جشنواره مطبوعات به عنوان نشریه برتر در اطلاع رسانی لوح گرفت و تنها بانک اطلاعاتی دارای گواهینامه مدیریت کیفیت ISO 9001 می‌باشد.

سال 1377 نشریه کتاب شناسی علوم پزشکی (کتاب حیّان) رامنتشرنمودم (تنها نشریه کتاب شناسی در حوزه علوم پزشکی)

سال 1383 نشریه پرتوشناسی حیّان را تقدیم جامعه رادیولوژی و پرتوشناسی کشور نمودم.

سال 1374، دفتر پژوهشهای واژه شناسی و ترجمه رایانه ای را تاسیس نمودم که حاصل آن ساماندهی به واژگان پزشکی است که دارای منابع و ذخایر ارزشمندی است، «فرهنگ جامع علوم پزشکی حیّان»، « فرهنگ پایه علوم پزشکی حیّان» ، « فرهنگ اختصارات علوم پزشکی حیّان»، « فرهنگ اصطلاحگان علوم پزشکی حیّان» ،«فرهنگ جامع مصورعلوم پزشکی حیّان» ، « فرهنگ پاکت دورلند»،« فرهنگ بزرگ دورلند» و دهها عنوان فرهنگ دیگر حاصل این تلاش است.


سال 1384 انتخابات ریاست جمهوری نهم، حال و هوای دیگری داشت، من بر این باور بودم که انحصار طلبان می خواهند میخ آخر را بر تابوت آزادی، دموکراسی و اصلاحات بزنند، من هرچند به اصلاح طلبان انتقاد داشتم، اما خطر استبداد جدی تر از آن نقدها بود، پس بیشترین تلاش خود را کردم تا احمدی نژاد نیاید، اما اردوگاه اصلاح طلبان هنوز خطر را حس نکرده بودند و هر کدام سازی می زدند، اگر اصلاح طلبان در دور نخست با هم کنار می آمدند، کار تمام بود، اما تقدیر چیز دیگری بود و ملت ایران باید سالها رنج و مشقت و نابودی منابع و فرصت ها را نظاره کند.


14 تیر 1384،بازداشت اول: یازده روز پس از پیروزی تفکرطالبان در انتخابات نهم، مقاله "نامه ای به شون پن" را نوشتم، و همان شب نیز اولین بازداشت غیر قانونی خود را در بند 241 اوین تجربه کردم، فردایش با قرار کفالت آزادشدم، بلافاصله در دادسرای انتظامی قضات طرح شکایت کردم، مدتها بازپرس متخلف را به آن دادسرا می بردم و نهایتاً او از آن سمت برکنار و جمعی برایم دعا کردند، بازپرس متخلف به دعا و نفرین مظلومان مبتلا و جوانمرگ شد، از بیمارستان به وکیل ما زنگ زده و حلالیت طلبیده بود که:" من به شما ظلم کردم"  قاضی بعدی رای برائت برایم صادر کرد.


سال 1386 برای مجلس شورای اسلامی
از قم کاندیدا شدم، هیات اجرایی و هیات نظارت و در نهایت شورای نگهبان صلاحیت مرا رد کردند، علت "عدم اعتقاد و التزام عملی به اسلام، قانون اساسی و اصل مترقی ولایت مطلقه فقیه" ذکر شده بود!مقالات" من بی صلاحیتم" "ناگزیرم از خود بگویم" " چفیه، دستار شهادت، دستاویز قدرت" و ...انحصار طلبان و بخصوص آقای جنتی را بسیار عصبانی کرده بود!  ناگزیر ازهیات اجرایی، هیات نظارت و شورای نگهبان شکایت کیفری مبنی بر افتراء کردم، بازپرس جوان شجاعی بود و سه مرحله اخطاربرای وزارت کشور و شورای نگهبان فرستاد، اما در نهایت پرونده را از او گرفته و یک بازپرس قلم به فرمان حکم منع پیگرد برای شورای نگهبان صادر کرد!


22 بهمن 1386 :
سایت من فیلتر شد، آری در روز آزادی، آزادی ام را گرفتند، و بعد از آن چهار سایت دیگر من هم فیلتر شد و سه نوبت هم سایت هک شد و اطلاعات آن از بین رفت !


سال 1387 برای هیات مدیره سازمان نظام پزشکی که یک تشکل صنفی و ظاهراً غیر دولتی است، داوطلب شدم، باز هم رد صلاحیت شدم، این بارهم از سوی وزارت اطلاعات همراه با تخلفات بسیار از آیین نامه انتخابات نظام پزشکی!

اعتراض ها به جایی نرسید، قانونی جز زور وجود ندارد. این بار علت "عدم احراز صلاحیت توسط مراجع ذیربط " ذکر شده بود، و باز شفاهی گفتند: " نظر وزارت اطلاعات است و از هیات نظارت کاری بر نمی آید!" در واقع هیات های اجرایی و نظارت با دیدن آرم وزارت، دست و پایشان می لرزد و لال می شوند، اما من با همه آن ها کار دارم، اگر جرات حرف زدن ندارید، مسئولیت نپذیرید، وگرنه مسئولید و عقوبت خواهید شد، من به همه آنها هشدار می دهم روزی در محکمه ملت عادلانه محاکمه و عذری پذیرفته نخواهد شد، ما چوبه های دار جمعی و جوخه های مرگ برپا نمی کنیم، اما عادلانه و با طی تشریفات و موازین قضایی، همه مجرمان و بانیان ظلم را محاکمه و به سزای عملشان خواهیم رساند، آن روز دور نیست!

بعدها بازجوی من می گفت که ما تو را رد صلاحیت کردیم، چون اگر به هیأت مدیره نظام پزشکی راه می یافتی، همه پزشکان را دعوت به اعتصاب می کردی! این هم قصاص قبل از جنایت!


بهار 1388: به عنوان رییس هیات مدیره تعاونی مطبوعات استان تهران انتخاب شدم، بلافاصله پس از این انتخاب جلوی فعالیت تعاونی را گرفتند!


خرداد1388: دهمین انتخابات ریاست جمهوری، می دانستم که رد صلاحیت می شوم، برای تکمیل کلکسیون رد صلاحیت، ثبت نام کردم و صد البته باز هم رد صلاحیت شدم، در میان چهار کاندیدا، از میر حسین موسوی حمایت کردم تا پنجره ای به سوی آزادی بگشایم، تعویض وزیر کشور و مسئولین استانها و عدم صدور کارت نظارت برای بیش از 20000ناظر ستاد موسوی، نفوذ نیروهای سازماندهی شده در ستادهای موسوی و هزاران نشانه دیگرنگرانی ها را دامن می زد، از صبح انتخابات که smsها را- که مهمترین وسیله ارتباطی کمیته صیانت از آراءبود - قطع کردند، نگرانی ها شدت گرفت،  از بعد از ظهر که 200 خط تلفن کمیته صیانت از آراء را قطع کردند بوی توطئه به مشام می رسید، عصر انتخابات رسما ستاد قیطریه به تصرف نیروهای نظامی درآمد و اینجا بود که دوستان تعبیر کودتا کردند، گفته می شد که قبل ازآن مسئولین رده بالا با میرحسین تماس گرفتند و پیروزی او را تبریک گفتند( مثل لاریجانی، وزیرکشور، ناطق نوری) ،  به هر حال از غروب 22 خرداد 1388 فصلی نو در تاریخ انقلاب اسلامی رقم خورد، من آن را" انقلاب سوم " می نامم، هر چند انحصار گران به آن   "انقلاب رنگی"یا " انقلاب نرم"یا " انقلاب مخملی " می گویند.من این انقلاب را بازگشت به آزادی و نفی استبداد دینی می دانم. و صد البته تشدید محرومیت ها و زنجیره بازداشت های من نیز شروع شد و هر از چند گاهی در هر برهه حساس مرا راهی زندان می کردند. مثلاً سال 89 قبل از سفر رهبری به قم مرا بازداشت کردند تا مدتی بعد از سفر...!


28 خرداد 1388: اعلام برائت پدر از مواضع اینجانب پس از مدتها فشار و اصرار اصحاب کیهان و پرتو !

هر چند به عنوان پدر دست و پای معظم له را می بوسم، اما به عنوان یک فقیه و حافظ قرآن و نهج البلاغه انتظار دارم که سخن مخالف را بشنوند و همان گونه که بارها در گوش ما از عالم فرزانه و معلم اخلاق مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی نقل کردند که آن بزرگ کفش جلوی پای مخالفان خود جفت می کرد، من انتظارکفش جفت کردن در برابر مخالف ندارم، فقط سخن او را با حوصله بشنوند و بخاطر اختلاف دیدگاه قطع رحم که دومین گناه پس از شرک است نفرمایند!

علی ای حال، ایشان به خواست جناح قدرت اعلام برائت کردند و بعد از سوی عده ای آخوند درباری مورد تشویق واقع شدند، به به و چه چه امثال مصباح و روانبخش و احمد خاتمی  مشوق آن پیرمرد بوده و هست، شریح قاضی آنقدر بی حیاست که حکم قتل پسر را از پدر می خواهد، جرم پسر چیست؟ نمی دانم، او که دیگر به هیچ حزب و دسته ای وابسته نیست! او را که منافق نمی توانید بخوانید، او را به انجمن مجعول و خود ساخته پادشاهی نمی توانید منسوب کنید! او که سلاح ندارد، او که برانداز نیست، او که ضد دین نیست، تنها گناهش این است که فکر می کند، می اندیشد، می فهمد، می گوید، می نویسد، و این جرمی است نابخشودنی! او یاغی است؟ نه دست می بوسد نه پا ! نه مدح می گوید نه ثنا ! نه معظم می گوید نه عظما ! باید زبانش برید،سینه اش درید، دستش ببست و پایش شکست، باید که زندانش کنید یا که بر دارش کنید!!!


هفتم تیر ماه 1388
: سلول انفرادی : یعنی پانزده روز پس از انتخابات، به دادسرای ویژه روحانیت احضار(شفاهی) شدم، علیرغم صدورقرار عدم صلاحیت، بطور غیر قانونی و بدون هیچ حکم بازداشتی روانه بند 209 اوین شدم، سه هفته در سلول انفرادی129، بدون حتی یک لحظه هواخوری و بدون تمامی حقوق قانونی یک زندانی ( مطابق با دستورالعمل رییس قوه) گذراندم، 72 صفحه بازجویی پس دادم، در آنجا نوشتم که نذر کرده ام به ازای هر روز اقامت در انفرادی، سه مطلب برای آزادی بنویسم و از همان زندان بر روی برگه های بازجویی که کش می رفتم، نوشتن را شروع کردم، اما برگه ها را هم گرفتند! ازمقالات جالب سلول انفرادی " سلول انفرادی قطعه ای از بهشت"  "من خرگوشم، من خرگوشم"  " آسمان پر ستاره سلول من"  " هزار بار بنویسید من خرم"  " اشباح سلول انفرادی"  " ما رایت الا جمیلا"  " کفشدوزکی در سلول انفرادی" بود.  پس از آزادی مقاله نخست" سلول انفرادی، قطعه ای از بهشت" بود که همزمان با مراسم تنفیذ احمدی نژاد در صفحه اول اعتماد ملی درج شد و باز حملات و مشکلات تشدید شد.

ابتدا غیر قانونی بازداشت شدم، اعتراض کردم، برای حفظ ظاهر قرار وثیقه پنج میلیارد ریالی توسط حیدری فرد صادر و در بند ابلاغ شد، اعتراض کردم که وثیقه موجود است و غیر قانونی مرا نگه داشته اید! قرار را تشدید و بدون دلیل قرار بازداشت موقت صادر کرد و گفت:" پرونده امنیتی است حق اعتراض نداری!" من ذیل قرار نوشتم:" می گویند پرونده امنیتی است و حق اعتراض نداری! اما من اعتراض دارم! " و همین دستمایه شکایت از حیدری فرد شد.


مرداد 1388 لغو مجوز نشریه" کتاب سفید" : ( بانک اطلاعات پزشکی ) علیرغم غیر سیاسی بودن لغوامتیاز شد، این ها برای تسلیم کردن مخالف دست به هر کاری می زنند! این برای فشار اقتصادی بر من بود و کمر موسسه را می شکست!


مرداد 1388 لغو مجوز نشریه" کتاب  حیان " : ( نشریه کتاب شناسی علوم پزشکی ) علی رغم مشی فرهنگی و غیر سیاسی، لغو امتیاز شد! باز هم برای تشدید فشار های اقتصادی!

1388:جلوگیری از فعالیت حیان و اباصالح: ارشاد باز به صورت غیر رسمی و شفاهی جلوی تمامی فعالیت های موسسه فرهنگی انتشاراتی حیان ( ناشر برگزیده علوم پزشکی) و موسسه فرهنگی انتشاراتی اباصالح را گرفت، از دادن هرگونه سرویس که حق مسلم ناشر است، نظیر مجوز چاپ کتاب و اعلام وصول پس از چاپ خودداری می نماید و حاضر به ابلاغ این محرومیت نیست، این به معنی ضربه نهایی بر ساختار اقتصادی ماست. دیگر نمی توانم ادامه کار دهم ، اما باز ایستاده ام! راه دشواری است، فشارهای اقتصادی طاقت فرساست!

از ابتدای سال1388 تمامی غرفه های نمایشگاه های استانی حیان و اباصالح در30 استان حذف و بسته شد، این به معنای حذف 33 درصد توان مالی موسسه است، آنها می خواهند از طریق اقتصادی من را به زانو درآورند. از همان موقع هم ما را از نمایشگاه بین المللی کتاب محروم کردندکه باز ثلث فروش سال ما حذف شد و جلوی مجوز های کتب پزشکی را هم گرفتند و عملاً حلقه حصر اقتصادی را کامل کردند، بدیهی است که با این حصر کامل درآمد ها به کمتر از 5 درصد رسید و هزینه ها هم که سیر صعودی داشت، بازجو می گفت 6 ماه فعالیت اقتصادی تو را محدود کنیم، گرفتار مشکلات اقتصادی و تعهدات مالی می شوی و با پرونده اقتصادی با تو برخورد خواهیم کرد، تو را آزاد می کنیم تا قهرمان نشوی و با تو برخورد اقتصادی خواهیم کرد!

دیماه 1388 : به عنوان نایب رئیس تعاونی ناشران دانشگاهی انتخاب شدم، تا کی این تعاونی را نابود خواهند کرد؟ نمی دانم! که البته کمی بعد فعالیت تعاونی را به حالت تعلیق در آوردند!

21 مهر ماه 1389 : باز داشت سوم: صبح از پلیس امنیت زنگ زدند و مرا به آنجا احضار کردند، بعد به نزد بازپرس شعبه چهارم امنیت رفته ، همان پرونده سابق بود و نظر بازپرس بر این بود که لازم است قدری در سلول باشم و فکر کنم! پس به سلول 92 در بند 209 امنیت منتقل شدم، بازپرس راست می گوید، این بهترین اتاق فکر است، من توصیه می کنم همه مسئولان و بخصوص قضات سالی یک هفته به اتاق فکر بروند و قدری فکر کنند. این باز داشت که از نظر من غیر قانونی بود، چون من با قرار آزاد بودم و بازداشت موقت بعد از قرار هیچ توجیهی نداشت، پس از یکماه که خوب فکر کردم! و 25 روز اعتصاب غذا با تشدیدقرار (وثیقه دو میلیارد ریالی) آزاد شدم، وثیقه را کسی سپرد که او را نمی شناختم و هرگز ندیده بودم، او برای اندیشه وثیقه گذاشت، نه من!

یک روز باجو مرا خواست و در حین بازجویی گفت: " از سفر آقا به قم خبری داری؟" من تازه شستم خبردار شد که چرا اینجا هستم! به او گفتم: " خیر من از کجا خبر داشته باشم، رادیو دارم؟ تلویزیون دارم؟ روزنامه دارم؟ در سلول انفرادی از چه چیز خبر دارم؟! گفت: " خیلی سفر خوبی بود و همه مراجع به دیدار ایشان آمدند" گفتم: " آیت الله العظمی وحید خراسانی آمد؟ قم یعنی وحید و نجف یعنی سیستانی!" سرش را پایین انداخت، فهمیدم که آیت الله وحید نیامده است! آنها هم مرا نگه داشتند تا مدتی از سفر بگذرد و بعد آزادم کردند.

در این دوره بود که دیگر از آقای ص و ج و حاج محمود و محمد آقا در بازجویی ها خبری نبود، بازجوی من آقای س بود و بعد یک نفر دیگر که سمت بالاتری نسبت به او داشت اضافه شد، نامش را نمی گفت، می گفت: " حاج آقا خطابم کنید! " من نیز بعدها برای نشانی دادن او ناچار شدم بنویسم حاج آقای توپولی! و این موجب کینه ای شد که نُه پرونده برایم درست کرد و گزارشات تند و تیز و تقاضای بازداشت و ممنوع الخروجی و اشد مجازات را برایم داشت. البته یک دستیار هم داشت که می گفت فرزند شهید است، جوان خوبی بود، اما نمی شد روی حرف و قولش حساب کرد! اساساً روی حرف بچه های اطلاعات نمی شود حساب باز کرد، راحت دروغ می گویند، پسر عموی ما می گوید: " اطلاعاتی که دروغ نگوید اصلاً اطلاعاتی نیست! "

26 مهرماه 1389، اولین اعتصاب غذا : از بازجو تقاضای دیدار با وکیل و حضور او و سایر حقوق یک زندانی را داشتم، می گفت: ما جنین امکانی نداریم، من نیز برای دفاع از حقوق انسانی و شهروندی و کمترین حقوق یک زندانی، از خوردن که کمترین حقوق حیوانی است خودداری کردم، من بر این باور بودم که حقوق حیوانی هم از ما دریغ می شود تا چه رسد به حقوق انسانی! من برای اثبات انسان بودن خویش ، دست از طعام کشیدم! در طول 25 روز اعتصاب غذا 16 کیلو وزن کم کردم ( بعد از آزادی خیلی سریع به وزن قبل برمی گردی) و از روز 16ام اعتصاب غذا دچار خونریزی معده شدم، از روز 20 ام اعتصاب غذا به دلیل اعتراض به  هتک حرمت زندانبان به قرآن ، مورد غضب افسر نگهبان واقع شده و دارو و خدمات پزشکی را قطع کردند، با قطع قرص های رانیتیدین ، آنتی اسید و ایندرال تا پای مرگ رفتم، اما خدا نخواست و تقدیر چنین بود که خار چشم و استخوان گلوی دشمنان بمانم.  روز 25 ام اعتصاب غذا آزاد شدم و مستقیم برای درمان، آزمایشات و بررسی های پزشکی به بیمارستان رفتم. راستش شب قبل از آزادی 14000 صلوات نذر کردم و ثوابش را هدیه به روح شیخ حسنعلی نخودکی نمودم و فردایش آزاد شدم! لذا نوشتم : " مرا خدا آزاد کرد"

در همین بازداشت بود که برای بازجو بزرگ نوشتم که سال 90 سال رویارویی حامیان دولت و ولایت است و گفتم این را به یادگار در جیبت بگذار تا سال بعد...


آبان 1389: جلوگیری از فعالیت موسسه اباصالح: من در حبس بودم، همسرم خبرهای بد را از من پنهان می کرد، مبادا که حال مزاجی ام بدتر شود، پس از آزادی مطلع شدم که بطور غیر قانونی و شفاهی ( مثل موسسه حیان ) جلوی مجوزهای کتاب اباصالح ( که مدیر مسئول آن همسرم می باشد ) را نیز گرفته اند! یعنی دیگر هیچ فعالیت نکنیم و برویم و بمیریم!
آبان 1389: مسدودی آی دی کلوب: دورانی که زندان بودم، آی دی کلوب مرا نیز بستند، پس از آزادی با مسئول کلوب تماس گرفتم که چرا آی دی مرا مسدود کرده اید؟ با عذر خواهی گفت: " نامه رسمی از وزارت! داده اند که آی دی شما مسدود و اطلاعات حذف شود! شما بفرمایید، جه می شود کرد؟ آنها اگر بتوانند حق حیات و ممات را هم از تو می گیرند!
بزرگترین رنج دوران اسارت: سال گذشته وقتی در سلول انفرادی بودم، آنچه مرا آزرد حمله به دفتر و خانه من و برخوردهای ناشایست با همسر و خانواده در منزل بود و گفتگوی مغرضانه با همسرم برای این که او پشت مرا خالی کند! اما امسال مامورین پلیس امنیت و وزارت خوب برخورد کردند، اما باز دردی بزرگ در سینه ام ماند، کسانی به همسرم گفته بودند که طلاقت را بگیرو فرزندانت را بردار و برو تا او تنها بماند!
بارها گفته اند که اگر یک خط از جنبش سبز ابراز برائت کنی، همه مشکلاتت حل می شود نه تنها مسائل مالی و قضایی حل می شود، هر پستی بخواهی برایت مهیاست، اما من از آن ها چیزی نمی خواهم و نخواهم خواست، من از خدای خویش می خواهم که مرگم را یا شهادت درراه حق قراردهد و یا قلم بدست در پشت میز نشر.

22 تیر 90 بازداشت در زیر زمین دادستانی:(بازداشت چهارم)

بازجو به تهدیدات خویش جامه عمل می پوشاند و پرونده پشت پرونده تشکیل می داد، امروز پرونده موضوع اتهام واهی اهانت به آیت الله مهدوی کنی بود، در نهایت قاضی مجاب شدو پس از یک بازداشت کوتاه در زیرزمین عملیات دادستانی با تودیع وثیقه آزاد شدم

27 تیر 1390، بازداشت پنجم و اعتصاب غذای دوم:

آن روز به وزارت اطلاعات احضار شده بودم، به بازجو گفتم:" برنامه بازداشت دارید؟ اگر دارید بفرمایید، برای من فرق نمی کند، فقط یک دست لباس زیر اضافه می آورم" گفت: " خیر فقط می خواهیم صحبت کنیم و وسایلت را عودت دهیم! "!  به درب مراجعین واقع در خیابان خواجه عبدالله خیابان ابوذر مراجعه کردم، طبق معمول زنگ زدم و منتظر شدم که مرا به اتاق ملاقات راهنمایی کنند، کمی بعد یک سوزوکی در مقابل پله ها توقف کرد و چهار قلچماق با ظاهر اشرار از آن پیاده شدند، مرا به داخل اتومبیل فراخواندند و من امتناع کردم، بازجوی جوان هم به جمع ما اضافه شد، گفتم: "قرار ما این نبود! " گفت بفرمایید داخل ماشین صحبت می کنیم" و من عرض کردم که اگر حکم جلب دارید، نشان دهید وگرنه آدم ربایی است و آن هم شرایط خود را دارد باید به زور و ضرب آدم ربایی کنید!" حکم جلب معتبر نداشتند و به زور متوسل شدند و مرا کف اتومبیل خوابانده و پا روی گردنم گذاشتند، هنوز گردنم درد می کند... باز هم غیر قانونی مرا بازداشت کردند، هیچ دلیلی وجود نداشت، فقط فضای سیاسی و لجبازی ایجاب می کرد که بازداشت شوم، در واقع این بار برای حفظ حرمت آیت الله مهدوی کنی که می خواست رئیس خبرگان شود راهی زندان شدم.از بدو ورود اعتصاب غذا را شروع کردم، اینبار مرا به سلول انفرادی 83 در بند 240 اطلاعات بردند، سلولی کوچکتر از توالت دفترم، در وسط آن سطلی فلزی خودنمایی می کرد که درش را که باز کردم با فضولات انسانی خشک شده مواجه شدم و معلوم شد که این توالت است! دریچه روی در را می بستند و خفه کننده بود. بعد به بند 209 منتقل شدم و 5 روز آخر هم به بند 350 منتقل شدم.  این بار از روز نخست در اعتصاب غذا بودم و در مدت 26 روز اعتصاب غذا 15 کیلوگرم وزن کم کردم، غروب 22 مرداد 90 آزاد شدم .

19 دیماه 1390، بازداشت ششم و اعتصاب غذای سوم:

روز 18 دیماه بازجو مرا به وزارت دعوت کرده بود، زنگ زد و قرار را کنسل کرد و گفت: " فردا تا ظهر در دسترس باشید تا قرار بعدی را هماهنگ کنیم! " به او گفتم:" فردا صبح تا اربعین عازم مشهدم، می مانم تا ظهر و بعد از دیدار با شما می روم" قبل از ظهر باز تیم عملیاتی مشتمل بر 10 الی 12 نفر هجمه آورده و ان بار با دست شکسته و دست و پا و دهان و دندان پر خون راهی سلول انفرادی شدم، این بار سلول 118 در انتهای بند 209 میعادگاه من با محبوب بود، چندی بعد به سلول 52 منتقل شدم و 23 روز هم مهمان بند سیاسی 350 بودم که می گفتند تو دیگران را تحریک و فاسد می کند و به سلول انفرادی برگشتم و اینبار در سلول 113 - نزدیک تلفن ها - مستقر شدم، صدای تلفن و ضجه و ناله متهمان دردناک بود و بعد از ظهرها، دردی بر دردهایم می فزود.

در این ایام بود که بدون حضور من ختم رسیدگی اعلام و حکم 24 سال تبعید به برازجان و 14 سال زندان برازجان و 90 ضربه شلاق به من ابلاغ شد، اما حکم بدوی بود و قابل تجدید نظر خواهی، کمی بعد در پرونده دیگری هم 6 ماه حبس و شلاق و جزای نقدی بابت همان اتهامات ابلاغ شد و همه به تجدید نظر رفت، من از تجدید نظر خواستم که فقط اجازه دهند تا پرونده را مطالعه نمایم و از خود دفاع کنم، و خبری نشد...!

این بار از روز نخست در اعتصاب غذا بودم و در مدت 64 روز اعتصاب غذا قریب 30 کیلو گرم وزن کم کردم، خیلی ها محبت کردند و پیام دادند، مادر سه الی چهار بار به دیدارم آمد، اما وقتی در بازپرسی پیام آیت الله هاشمی رفسنجانی را دادند که گفته بود:" اگر اعتصاب را با بیانیه من می شکند، بیانیه بدهم؟" فی المجلس قرآن نفیسی را از بازپرس گرفتم و استخاره ای با قرآن کردم، آیه ای عجیب آمد " فکلی و اشربی و قری عیناً" " بخورید و بیاشامید و چشمتان روشن باد" پس گفتم: " باشد با بیانیه ایشان می خورم و این بیانیه از جایگاه رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بیانگر این است که توانسته ام صدای مظلومیت خویش به همه قوای سه گانه برسانم، چون رؤسای قوا عضو همین مجمع بودند! " از سوی دیگر قرار بود فردایش آزاد شوم، پس اعتصاب را شکستم و آقایان برای این که نگویم به این بیانیه اعتصاب را شکسته ام، ارتباط تلفنی مرا با خانواده هم قطع کردند! شب 29 اسفند با قرار کفالت مادر آزاد شدم.

12خرداد 1391، حکم محکومیت خود را در روزنامه دیدم!

امروز در روزنامه ایران خبر محکومیت قطعی خود را به حبس و تبعید و جزای نقدی دیدم، جالب است برای دزدان و اختلاس گران تاکید دارند که از بردن نام پرهیز شود و ما هر چه مراجعه می کنیم، جواب نمی دهند و یکباره در روزنامه ها حکم خویش را می خوانیم...! البته حکم از 24 سال تبعید به 15.5 سال و از 14 سال زندان به 5.5 سال و از 90 ضربه شلاق به جزای نقدی تبدیل شده است،  با صدای بلند می گویم: "من هنوز پرونده را نخوانده ام و تفهیم اتهام و قرار مجرمیت با کیفر خواست منطبق نیست و دادنامه نیز ربطی به کیفرخواست ندارد، باید کیفرخواست و دادنامه را برای مردم منتشر کنم، هر چند دادنامه به تنهایی 57 صفحه است و طبق قانون باید یک نسخه به متهم ابلاغ شود و اینها از این کار هم پرهیز کردند و مرا با حال زار از زندان می آوردند تا با دست شکسته مشق رونویسی دادنامه کنم!  نمی دانم تاریخ در باره ما چه قضاوت خواهد کرد، مرتب از امیر مومنان علیه السلام می گوییم که سفارش قاتل خود را می کرد، ما که قاتل و محارب و برانداز و ... نیستیم، ما فقط جسارت کرده و مطالبه اجرای قانون از جناح حاکم داشتیم و با ما چنین کردند! وای به حال محارب و معاند و مخالف و ...

اما ظلم، ظلم است و من تا نتوانم پرونده خود را مطالعه کرده و در یک محکمه علنی از خود دفاع کنم، هیچ محکومیتی را نمی پذیرم و در صورت بازداشت،  اینبار اعتصاب غذای خشک تا شهادت را در برنامه خود خواهم داشت، باید جناح حاکم به قانون تمکین نماید، بعضی دادگاههای فرمایشی حکم ماشین امضاء را دارند و هرآنچه از بالا امر می شود امضاء می فرمایند، ما تسلیم حکم چنین دادگاهی نمی شویم، مرگ با عزت را بر ذلت تسلیم شدن بر این احکام ترجیح می دهیم، مگر ترکیه با اعتصاب غذای هزار نفری زندانیان و شهادت یکصد نفر، دست نظامیان را از حکومت کوتاه نکرد، من نیز با اهدای جان خویش، باید که ریشه این بیدادگاه را بزنم و خواهم زد!

ان شاء الله / دکتر مهدی خزعلی
بازنگری : جمعه 12 خرداد 1391

افزودن نظر


Joomlart