چهارشنبه, 29 شهریور 1396

سالروز شهادت برادرم

نامه الکترونیک چاپ PDF

سالروز شهادت برادرم

   31 سال قبل، نوزدهم اردیبهشت 1357،چهلم شهدای یزد بود، اربعین به اربعین حماسه ای خلق می شد، دل در سینه قرار نداشت، تحمل کلاس و درس مشکل بود، در فرصتی که معلم پای تخته سیاه می نوشت، به همراه حسین کلانتر از کلاس خارج شدیم، به سرعت باد و برق از مقابل نگهبان مدرسه خود را به کوچه انداختیم، فریاد مرگ بر شاه در کوچه ها می پیچید، ابتدا به گذر خان رفتیم، همان جایی که 19 دی مرکز قیام بود، اما کماندوها آنجا را تسخیر کرده بودند، خبر رسید که بچه ها به آنطرف پل رفته اند و تظاهرات در کوچه آبشار و نزدیک مدرسه حقانی در اوج است، خود را به آبشار رساندم، در میان تظاهر کنندگان جوانی بلند قامت و غیور با کت و شلوار سرمه ای توجه مرا به خود جلب کرد، حسین دانشجوی فیزیک مشهد بود، اینجا چه کار می کرد! خودش بود، پرتاب سنگهایش به سوی گاردی ها مثال زدنی بود، گاز اشک آور فعال را برمی داشت و به سوی گاردیها پرتاب می کرد، این عمل او آنها را بسیار عصبانی می کرد.      ظهر برای ناهار به خانه آمدیم، منزل ما هم انتهای آبشار در کوچه نوربخش (شهیدحسین خزعلی) بود، ناهار را پنج دقیقه ای خورد و نماز راهم بی مستحبات به جای آورد، خیلی عجله داشت، انگار از پرواز می ماند، مادر گفت: بس است خسته شدید، قدری استراحت کنید و حسین پاسخ داد:" فرمان آقا است،نمی توان درخانه  ماند" و باز اضافه کرد: " اگر هر کدام میدان را خالی کنیم آنها شیر می شوند"    لباس پلو خوری را عوض کرد و یک پیراهن تی شرت سبک قهوه ای پوشید، به میدان باز گشتیم، از این که در کنارش بودم احساس غرور و بزرگی می کردم، به مردانگی او می بالیدم، نقطه قدرت و قوت قلب بچه ها بود، به نمایندگی پپسی کولا مقابل پل آهنچی حمله کردیم،شد،  و هر چه پپسی بود نوش جان بچه ها شد،  حسین یک جعبه پپسی روی دوش من گذاشت تا به خانه برم،مقابل مدرسه حقانی جوانها که قدشان از من بلند تر بود، از روی دوش من چند تایی پپسی کار گرفتند، نوش جانشان باد، بار من هم سبکتر شد، پپسی ها را آوردم اما جراُت به خانه بردن نداشتم، ما پپسی را حرام می دانستیم، چون پول آن به جیب دشمنان اسلام می رفت( هرچند ما که نخریده بودیم ، اما فرصت توضیح نداشتم ،حسین نگرانم می شد) جعبه را در خرابه دیوار به دیوار خانه مخفی کردم و برگشتم، از حسین خبری نبود، او را گم کردم، سراغ پوکه گاز اشک آوری که در گرماگرم نبرد در ناودانی جاسازی کرده بود رفتم، سرجایش نبود، یعنی حسین پوکه را برداشته و به خانه رفته بود؟ گاردی ها حمله را شدت بخشیده و دستور تیر داشتند، چند نفر شهید شده بودند ، همه به خانه های مردم پناه برده بودیم، ساعتی بعد ، دم دمای غروب، آب ها از آسیاب افتاد، از مخفیگاه بیرون آمده و با احتیاط به خانه برگشتم، مطمئن بودم حسین دلاور در خانه است، امانبود!

  با مادر راهی کوچه شدیم، کوچه به کوچه، پرسان پرسان، سراغ حسین را می گرفتیم، مادر به هر که می رسید، نشان پهلوان خود را می داد، از قد و بالای او می گفت، جوانی بلند قامت، چهارشانه با پیراهنی قهوه ای و آستین کوتاه، یکی دو نفر جا خوردند، گویی چیزی می دانند و از مادر مخفی می کنند، می گفتند: ان شاءالله برمی گردد و سلامت است، در یکی از کوچه های فرعی آبشار، تکه های جمجمه و ذرات مغزی متلاشی بر دیوار همه را جمع کرده بود، صاحب خانه که از پنجره شاهد حوادث بود می گفت: نوجوانی 13 ساله تیر می خورد و جوانی از پناهگاه(خانه او) علی ر غم مخالفت مردم برای نجات آن کودک خارج می شود، کودک را تا پشت دیوار خانه می کشد که با گلوله ای مغزش را متلاشی می کنند، با اندوه جمجمه و مغز باقی مانده را دیدیم و نمی خواستیم باور کنیم او حسین ماست!  پس از پنج روز، مادر به درب خانه رئیس ساواک قم می رود، همسر ش می گوید: حسین شما در پزشک قانونی تهران است، جنازه را تحویل دادند، چیزی بابت پول تیر نگرفتند ( اما یک مقدس ماب بازاری به بهانه پول تیر فرزند آیت الله خزعلی بسیاری از بازاری ها را سر کیسه کرده بود، بعد از انقلاب در یک جلسه رسوا شد! )  پدر بر بالین فرزند شهیدش حاضر شدو گفت:" پسرم این رخت سفید برای من از جامه زفاف تو زیباتر است، خوشا به سعادتت" اگر آن روز جنازه برادر شهیدم را نمی دیدم، تا امروز چه حالی داشتم، اگر با قبر بتن شده او روبرو می شدم چه می کردم؟ اگر مزارش را تخریب می کردند چه؟

   امروز با او پیمان می سپارم که راهش را ادامه دهم و نگذارم  استبداد با ظاهری دیگر برگردد، و برای احیای ارزشهای انقلاب تا پای جان می ایستم. حسین جان؛ مهدی چون تو جمجمه اش را در راه خدا به عاریت نهاده است.   19/2/1388  مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart