جمعه, 05 خرداد 1396

با سپاس از دوستان کاشان که برای مراسم چهلم پدر آمدند

نامه الکترونیک چاپ PDF

محمد مهدوی فر؛

(آنها فقط حرف می زنند، ما عمل می کنیم)

ظهر چهارشنبه ششم آبانماه، به اتفاق سه نفر از دوستان، برای شرکت در مراسم چهلم آیت الله خزعلی و برای عرض تسلیت به محضر دوست بزرگوارمان جناب آقای دکتر مهدی خزعلی، از آران و بیدگل به سمت تهران حرکت کردیم.

نزدیکی های تهران، تبلت خودم را برداشتم تا اخبار و پیام های گروه ها را مشاهده کنم. متأسفانه به خبر ناگواری برخوردم. خبر را برای دوستانم خواندم:

«خودکشی کودک ده ساله اشنویه ای بخاطر نداشتن پول کافی برای هدیه به مدرسه...

دیروز صبح در محله تاچین آباد شهرستان اشنویه هاوری قادر شوان دانش آموز ابتدایی خود را آویزان کرده و دار فانی را وداع گفت.

هاوری چند روزی بود از طرف مدرسه بخاطر تأخیر در آوردن کمک به مدرسه تحقیر می‌شد و خانواده ی کارگرش حاضر و قادر به پرداخت مبلغی بیش از پنج هزار تومن نبودند تا اینکه دیروز صبح هنگامی که پدر و مادرش او را برای مدرسه بیدار کردند و خود نیز به کارگری (چیدن سیب) رفتند و پنج هزار تومان هم به پسرشان دادند که به مدرسه ببرد ولی هاوری گفت که اگر مبلغ بالاتری به او ندهند او تحقیر خواهد شد و به مدرسه نخواهد رفت و حتی تهدید کرده که خودش را خواهد کشت...

و سر انجام بعد از دو ساعت یکی از همسایه ها به خواست مادر هاوری، به خانه آنها می‌رود تا مطمئن شوند او به مدرسه رفته است ولی وقتی وارد خانه میشود جسد پسر ده ساله ای را میبیند که به لوله گاز آویزان شده است...»

من بعد از خواندن این خبر، اگر جلوی بچه ها خجالت نمی کشیدم، قدری می گریستم تا سبک شوم.

به دوستانم گفتم: بچه ها من نماینده یا سخنگوی امام حسین (ع) نیستم ولی فکر می کنم که اگر امام حسین می توانست با ما مردم ایران سخن بگوید، به ما می گفت:
«شما ملتی هستید که شایسته است بروید برای بدبختی و بیچارگی خودتان بگریید و مرا به گریه شما نیازی نیست. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.»

دقایقی از این گفتگو نگذشته بود که به عوارضی مرقد امام خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران رسیدیم.
یعنی ورودی تهران، ورودی ام القرای جهان اسلام، ام القرای جهان تشیع.

صحنه هایی که آنجا به چشم دیدم به قدری رقت انگیز بود که اگر من به جای مسئولین کشور می بودم، با وجود این صحنه ها دیگر هرگز از شرم، سرم را بلند نمی کردم و نگاه خود را به چشم های ایرانیان نمی دوختم.

هر طرف کودکانی را می دیدم که برای تکدی و فروش آدامس و فال و... جلوی شیشه ماشینی می ایستادند. کوچکترین آنها دختر بچه پنج یا شش ساله ای بود با موهایی ژولیده که در آن هوای نسبتا سرد فقط یک لباس نازک بی آستین به تن داشت. دخترک لحظاتی در کنار یک ماشین چند صد میلیونی قدری ایستاد. راننده به او حتی نگاهی نکرد.

موقع حرکت ماشین، پای کودک آنقدر به چرخ های ماشین نزدیک بود که در یک لحظه گفتم، نکند انگشت های نازک و نحیف کودک زیر چرخ های ماشین برود.

در این هیاهو گویا هیچ چشمی این کودک را نمی دید. این کودک بسیار کوچکتر از آن بود که دیده شود.
آنچه در اینجا همه ی چشم ها را خیره کرده بود، گنبدها و گلدسته های سر به آسمان کشیده ی مرقد مطهر رهبر مستضعفان جهان بود که برای ساخت آن هزاران میلیارد تومان هزینه شده است.

خدایش رحمت کند آن پیر فرزانه بسیار دور اندیش را که در بدو ورود به ایران چنین وعده فرمود:

«ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه باشد زندگی معنوی شما را می‌خواهیم مرفه بشود. شما به معنویات احتیاج دارید. معنویت ما را بردند اینها، دلخوش نباشید که مسکن فقط میسازیم، آب و برق را مجانی می کنیم، اتوبوس را مجانی می‌کنیم، دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می دهیم..... شما را به مقام انسانیت می رسانیم.... اینها شما را منحط کرده اند... ما هم دنیا را آباد می‌کنیم هم آخرت را. یکی از اموری که باید بشود همین معنا است که خواهد شد. این دارایی از غنائم اسلام است و مال ملت است و مستضعفین، و من امر کرده ام به مستضعفین بدهند و خواهند داد. و پس از این هم تخفیف های دیگر در امور حاصل خواهد شد. لیکن یک قدری باید تحمل کنیم. به این نغمه های باطل گوش نکنید! آنها فقط حرف میزنند، ما عمل میکنیم.....»

محمد مهدوی فر
تخریب چی و غواص دفاع مقدس
۱۳۹۴/۸/۸
https://www.facebook.com/mahdavifar.mohammad

افزودن نظر


Joomlart