چهارشنبه, 07 تیر 1396

برادران اطلاعات کویر را هم بر ما بستند...!

نامه الکترونیک چاپ PDF

اول خرداد ماه برنامه گروه کوهنوردی باران برای دوستان سرای قلم، راهپیمایی در کویر مرنجاب و بیتوته در کاروانسرای عباسی بود.

استاد نوری زاد و همسرش هم همراه ما بودند، قرار بود دکتر مصطفی بادکوبه ای هم همسفرمان باشد که به علت مراسم ترحیم پدر عذر خواستند و امیدواریم در برنامه بعد در محضرشان باشیم.

بازدید از مشهد اردهال و مزار سهراب آغاز شد،  صحن و سرای حرم مملو از سپاهی و آخوندهای سپاهی بود، ظاهراً همایشی در کار است، آخوند های سپاهی را که دیدم، یاد جمله معروف شهید محلاتی (نماینده امام در سپاه) افتادم، می گفت:" ما در حوزه سالیان زیادی تلاش می کنیم که مقلدین را مجتهد کنیم و در سپاه باید تلاش کنیم که مجتهدین را مقلد کنیم!"  و کنایه از این بود که حضرات سپاهی تازه به دوران رسیده خود را مجتهد می دانند.

ما شاء الله تعداد روحانی ها کم از برادران و خواهران نبود، یاد خاطره دیگری از مرحوم شهید محلاتی افتادم که سرداری به او زنگ زده بود که حاجی برایم یک صیغه بخوان!

شهید محلاتی در جلسه ای بود و نمی توانست صیغه محرمیت بخواند، گفته بود:" باشد برای بعد!" و سردار از آن سوی خط فریاد که:" حاج آقا اورژانسه،الان می خواهم، روی پلم!"  دیدم به حمد الله به تعداد برادران، روحانی همراهشان هست که کسی روی پل نماند! ما نمی دانیم در بهشت چه باید بکنیم، حوری به وفور یافت شود و کسی نیست برایمان صیغه بخواند...!

از شوخی گذشته یک حادثه جالب برایم اتفاق افتاد، یک برادر ریشوی سپاهی نزدیکم شد، همراهان نگران شدند که نکند برای من مشکلی درست کنند،  آن سپاهی می خواست خصوصی با من صحبت کند، طبق روال برادران، این حرف خصوصی این است که با ما به داخل ون بیایید! و در داخل ماشین یک حکم بازداشت نشانت می دهند و می روی آنجا که عرب نی انداخت!

دوستان دورا دور هوای مرا با نگرانی داشتند و من با سپاهی به گوشه ای از صحن رفتم تا حرفش را بزند! او گفت:"اینجا همایش سپاه است، مراقب باشید و اضافه کرد که ما همه با شماییم، می بخشید که از دستمان کاری برنمی آید!

بعد از نماز و ناهار در مشهد اردهال، راهی نیاسر و گلابگیری شدیم، در کنار دیگ گل محمدی، لختی درنگ کرده و اشعاری از سهراب را چشیدیم!  شعر زیبایی متناسب با گل آمده بود...


با دیدن گلهای پر پر داخل دیگ بخار،  معنای این شعر را با تمام وجود حس می کنی!

گیرم گلاب ناب شما، اصل قمصر است         اما چه سود، حاصل گلهای پر پر است

از آبشار نیاسر دیدار کردیم و آنقدر ایستادیم و عکس گرفتیم که کاملاً خیس شدیم!

پس ازنیاسر، عازم کویر شدیم، به دروازه ورودی کویر رسیدیم، یک لندکروزر نظامی راه را بسته بود، مانور موشکی بود، اما هماهنگی لازم با فرمانداری شده و بود و قرار بود تا حاشیه کویر که ارتباطی با مانور نداشت پیش برویم، حتی دوستان رفته بودند و شاه در کمپ تدارک دیده بودند، مدت مدیدی در مقابل راهبندان متوقف شدیم، با تلاش و پیگیری مسئول پاسگاه مقرر شد که فقط تا اولین کمپ (ستاره طلایی کویر) برویم و با سلام و صلوات حرکت کردیم، مینی بوس و وانت و سه سواری جلو رفتند و اتوبوس ما پشت سر حرکت کرد، کل مسیر 11 کیلومت تا کمپ بود، دوستان به کمپ رسیده بودند و ما نیز چراغ های کمپ را می دیدیم، که چند لندکروزر از راه رسید و فرمانده منطقه بود، می گفت:" از اطلاعات تماس گرفته اند که نروید و برای ما مسئولیت دارد! و باز همانجا تماس گرفتند واو به مافوقی که پشت خط بود گفت:" آقای خزعلی الان اینجاست و قرار شد برگردند و دوستانی که به کمپ رفته اند را نیز برمی گردانیم!" یک وانت لندکروزر هم مامور شد برود و بگوید فلانی برگشته است و همه را برگرداند!"
تا دوستان را متقاعد کنند که برگردند، ما مشغول تماشای آسمان کویر و عکاسی شدیم!

دقایقی نگذشته بود که یک پراید آمد و سراغ آقای نوری زاد را گرفت، می گفت:آمده که به ما کمک کند، گفتیم:" پس برویم و به دوستان ملحق شویم؟"  گفت:" نه برگردید!" گفتیم:" پس کمک شما کجایش هست؟  بحث شوخی و جدی بالا گرفت، ورودش به کویری که ما را دم دروازه – علی رغم هماهنگی فرمانداری – 2 ساعت معطل کرده بودند، مشکوک بود، رفتارش مشکوک تر، از موضع بالا سخن می گفت، او چطور جناب سرهنگ را که اجازه نمی داد یه قدم جلوتر برویم رد کرده است؟! همه ما مشکوک بودیم و نوری زاد مطمئن که طرف اطلاعاتی است، بحث جالبی بین آقای نوری زاد و آن دوست ناشناس در گرفت و در دل شب کویر معرکه ای بود، کلی تفریح سالم برایمان ایجاد کرده بودند و به بهانه آقای مشکوک کلی از خاطرات زندان و بازجویی و چالش با بازجوها گفتیم، آخر الامر آقای مشکوک خود را معلم معرفی کرد و کارت ملی و کارت آموزش و پرورش را نشان نوری زاد داد، اما از بخت بد، نام ثبت شده در کارت ملی و کارت کارمندی تفاوت اساسی داشت! این به شک و شبهه دامن زد...! خصوصاً که دنبال عکاس ما می گشت که او را بشناسد! البته ما که چیزی برای پنهان کردن و ترسی از برادران در دل نداریم.

نوری زاد به او می گفت:"ما برادران اطلاعاتی خوب را دوست داریم"  و من عرض کردم:"ما اطلاعاتی خوب نداریم! ومن بر دیوار سلول انفرادی نوشته بودم: تنها سخن راست پسر عموی اطلاعاتی ام این بود که :" اطلاعاتی که دروغ نگوید اطلاعاتی نیست!"

پس از آن همه ماجرا دوستانی که جلو رفته و نماز را در کمپ ستاره شبهای کویر خوانده بودند، باز گشتند و با هم راهی فیض آباد از توابع نوش آباد شدیم، امامزاده ای با صفا و صحنی زیبا، ما 55 نفر بودیم و شاید با دوستانی که از کاشان آمده بودند و میزبان ما بودند به همان عدد 72 تن می رسیدیم، شام را در صحن باصفای امامزاده خوردیم، تا شام مهیا  شود، حلقه انسی و گپ و گفتی شکل گرفت، برادر مشکوک هم آمده بود و در روشنایی امامزاده هم با او عکس هایی گرفتیم، آشتی کنانی هم با نوری زاد داشت، اما این آشتی کنان هم شک و شبهه را برطرف نکرد!

ازدر و دیوار و سیر تا پیاز می پرسید، از خروس شهید گرفته تا مجتبی و مصطفی و بالا و پایین، من هم که فیلتر ندارم و سفره دلم را برای همه باز می کنم، دوستان می گفتند باز می خواهی کار دست خودت بدهی؟!

کمی بعد با سه برادر مشکوک از صحن خارج شدیم! دوستان می گفتند:" تو که با اینها رفتی و خبری از تو نشد، نگران شدیم، کلی گشتیم تا تو را در رواق امامزاده در حال نماز یافتیم!"

فاصله دستشویی با امامزاده زیاد بود وخودش یک کویر نوردی محسوب می شد، سر نشینان یک سمند که ما را تعقیب می کرند، پشت بوته های اطراف پنهان شده و از گروه عکس می گرفتند، آخر ما که عکس همه گروه را با کیفیت و روشن در سایت می گذاریم، چرا عکس مخفی و شبانه می گیرید!   چرا باید این برادران فضای جامعه را اینقدر ملتهب کنند، که آدم اگر مستراح می رود، مردم فکر می کنند خدمت برادران رفته ای و دلنگران می شوند!

شب یک راهپیمایی مختصر در تاریکی کویر داشتیم، که خاطره حرکت ستون را در شبهای عملیات زنده می کرد، شباهت زیادی به شب های فکه و شلمچه داشت، با این تفاوت که در آن شبها همه بوته های خار را کمین عراقی می دیدی و هر لحظه منتظر انفجار یک مین بودی!  ساعتی را در نقطه ای حلقه زده و از عرفان و اخلاق و عشق سخن گفتیم و دقایقی در دل کویر چشم بر تمام تعلقات دنیا فرو بستیم.

شب کویر خواب ندارد، تا اذان صبح به بحث علمی و قرآنی با تنی چند از اصحاب قلم و اندیشه گذشت و پس از نماز صبح مختصری خوابیدیم.

پس از صبحانه عازم شهر زیر زمینی "اویی" در نوش آباد شدیم، 1500 سال قدمت این کانال های زیر زمینی است، راهی برای فرار و گریز از دشمن، ورودی شهر را از مدخل آب انباری قدیمی که تا 30 سال قبل کار می کرده قرار داده بودند، وارد مخزن 1.500.000 لیتری آب انبار می شوید و عظمت کار اسلاف را احسنت می گویی

راهروهایی به طول 4 کیلومتر در زیر شهر همه خانه ها را به هم - با رعایت جوانب امنیتی - وصل می کند، قنات ها آب، هوا و راه مخفی این شهر زیر زمینی را تامین می کنند، ورودی مخفی شهر ممکن است از تنور خانه و یا انتهای سرداب و پایاب باشد، اما با ترفند هایی ظریف برای تعقیب و گریز، این شهر جانپناه، شاهکار مهندسی رزمی است، از تنور وارد یک چاه می شوید و به یک حرکت u به محوطه وارد می شوید که سه چاه دارد، دو تای آن برای فریب دشمن است و وقتی وارد می شوی به تدریج باز شده و جا پایت را از دست می دهی و احتمال سقوط داری و یکی به قنات ختم می شود، این وقت دشمن نا آشنا را تلف می کند! و سومین چاه به قنات ختم می شود و دشمن خیالش راحت که راه فرار همان قنات است، اما کمی آنسوتر با شکست مهندسی که اگر نور هم بیاندازند دیده نشود، سقف قنات را سوراخ کرده و باز با یک پیچ و خم مهندسی وارد شهر زیر زمینی می شوند!
روشنایی با چراغ های پیه سوز نمک سودی بوده است که دود نکند، دریچه هایی فنی اکسیژن را از قنات به شهر هدایت می کند و اجاق آشپزی طوری طراحی شده که لوله دود آن از دودکش یکی از خانه های رو زمینی بالا می رود!  دمای این شهر زیر زمینی در زمستان سرد و تابستان داغ کویر، متعادل و دلپذیر است.

ناهار را در فین کاشان بودیم و بعد از ظهر به تهران بازگشتیم.

از مهمان نوازی گرم دوستان کاشانی سپاسگزاریم  و همچنین از همراهی همه برادران گمنام و غیره و ذالک که موجب ادخال سرور شدند نیز کمال امتنان را داریم

مهدی خزعلی

3/3/93





افزودن نظر


Joomlart