يكشنبه, 28 آبان 1396

سی و هشتمین نشست سرای قلم(گزارش پیوسته)

نامه الکترونیک چاپ PDF

قطار57 در سرای قلم

رضا رئیسی (نویسنده رمان قطار57):

" هر کس آمد از کتاب رمان قطار 57 طلب ارث و سهم خواهی کرد. یکی گفت به روحانیت نپرداخته ای، یکی گفت چپی ها را کم رنگ نشان داده ای "

رضا رئیسی، نویسنده رمان قطار 57 در جلسه سرای قلم که با مدیریت مهدی خزعلی هر هفته برگزار می شود، روزسه شنبه 29 بهمن 92 و چند روزی پس از دهه فجر حضور پیداکرد؛ او ضمن خواندنِ قسمت هایی از این رمان 530 صفحه ای، درباره چگونگی شکل گیری این رمان و طرح اولیه اش صحبت کرد. شاید 100 صفحه رمان به قبل از انقلاب و معرفی  شخصیت های داستان می پردازد و بقیه رمان به سرنوشت این همبندان پس از پیروزی انقلاب برمی گردد.

درابتدای جلسه، مهدی خزعلی، به عنوان مدیر و میزبان این نشست، در جمع افراد حاضر که عموماً دغدغه ادبیات با طعم و رنگ سیاسی داشتند، درباره رضا رئیسی گفت: «رضا رئیسی، یکی از یادگاران جنگ و انقلاب است که تلاش بسیار ارزشمندی در به تصویر کشیدن انقلاب و جنگ داشته است،  او در این کتاب (قطار 57 ) شخصیت های جالبی را به تصویر می کشد، او برای این تصویرگری کار تحقیقاتی زیادی انجام داده، حتی برای آدم هایی در لایه های پایین جامعه وقت گذاشته است، برای مثال او با حاجی بخشی 80 ساعت مصاحبه داشته است تا روزی بتواند از آن زاویه به جنگ و انقلاب و ... نگاه کند، (وقتی خزعلی مردد است که برای حاجی بخشی طلب مغفرت کند، پیداست که همزمان در موقعیتِ طلب مغفرت، عملکردهای هیجانی و آسیب زای او را به شکل سرپوشیده و مستتر در طی سه دهه گذشته مرور می کند!)

رئیسی برای خلق شخصیت های رمانش وقت گذاشته است،  شخصیت هایی از چپ، راست و مذهبی و ...که وارد انقلاب شدند. می آید تا پیروزی؛ و همین طور تا اختلافات پس ازپیروزی! (دراین لحظه انگار چیزی به یادش آمده باشد) ادامه می دهد: پس از انتشار جلد اول قطار 57 در نشستی از آقای رئیسی خواستند بیاید از چاپ مجدد جلد اول بیاید از خیر چاپ مجدد بگذرد و برای نگارش جلد دوم و سوم این رمان 130 میلیون بگیرد و آن آدم هایی را که مد نظر آقای خاموشی است، بُلد کند! اما ایشان (رضا رئیسی) نمی پذیرند و می گویند که من فقط آنچه را که «واقعیت» دارد می نویسم.

امیدواریم جلد دوم و سوم این رمان " ایستگاه 598" و ان شاء الله " ایستگاه 88" به دوران جنگ و پس از جنگ بپردازد.

. نوبت سخن که به رضا رئیسی می رسد، با لبخند و با نگاهی به حاضران در [جلسه می گوید: درابتدا باید گفت همه برو بچه هایی که به نوعی کم یا زیاد زخم خورده اند، یک جورهایی مثل اینجاها همدیگر را پیدا می کنند! نمی خواستم وارد بحث آقای ریاست سازمان تبلیغات شوم. چون اگر قرار به حرف باشد داستان آن نشست و حرف های آن آقا و مدیر انتشارات شان شنیدنی است. قطار 57 سه جلد خواهد بود. جلد نخست که منتشر شد و قرار است پس مدت ها تاخیر چاپ مجدد شود. اما پیشنهاد آقایان در خصوص نگارش جلد دو و سوم رمان بود و این که دیگر جلد اول را چاپ نکنیم. یعنی رمان مورد نظر ایشان نوشته شود. گفتم که داستان آن نشست هم خودش می شود رمان. حالا که ایشان (خزعلی) موضوع را بازکردند، نکته هایی را باید بگویم و آن هم سر وقت. چون از اول بنا بود در اینجا قرار شد فقط قسمت هایی از کتاب را برای تان بخوانم. این آقای خاموشی و امثالهم هم درحیطه کاری ام جایی برای شان حساب باز نمی کنم. ببینید دوستان! من آدم سیاسی نیستم. تا زمانی که می توانم از قلم خودم استفاده کنم، اصلاً سراغ آن طرف نمی روم. آقایان عادت کرده اند از پول این ملت هزینه کنند و اندیشه دیگران را بخرند و به هر سمت و سو که می خواهند ببرند و اسمش را هم می گذارند کار فرهنگی. به هرحال آنچه که ما دراین سال ها به نام سیاست دیده ایم سیاست بازی است، یا بهتر بگویم راستش واقعاً سیاه بازی است،

چند وقت پیش هم وزارت اطلاعات از من خواسته بود که چون کارهایم مبنای تحقیق و پژوهش دارد، پس بیایم برای شان کاری کنم، اطلاعاتی به من بدهند و من بر اساس داده های آنها، برای شان چیزی بنویسم! چون بحث شهدا را مطرح کردند، گفتم:" آن قداستی که شهدا دارند، بحث دیگری است، اما اینکه کتابم را چه کسی می خواند و نظر می دهد، برایم اهمیت دارد"

گفتم، تحقیقات را خودم انجام می دهم، هر آدمی که احساس کنم ضروری است، سراغش می روم، ببینید دوستان؛ من آدم سیاسی نیستم،  تا زمانی که می توانم از قلم استفاده کنم، اصلاً سراغ آن طرف نمی روم. به هرحال آنچه که ما دراین سال ها از این سیاست بازی ها دیده ایم، راستش واقعاً سیاه بازی است، نه سیاست! ترجیحاً سراغ سیاست نمی روم، پس از اینکه قطار 57 درآمد، نقدهای مختلفی روی آن شد، اما دیدم به جای اینکه اثر را نقد کنند، رفتند سراغِ فرد!  یعنی اینجا ما اثر را نقد نمی کنیم، دقیقاً فرد را نقد می کنیم، آن هم با هدفِ ازپس برآمدن! یعنی از پس برآمدن مهم است!  اینکه چگونه طرف را بکشیم پایین! اینکه بزنندش زمین!  معتقدم اگر دراین مملکت اصلاحاتی بخواهد صورت بگیرد، باید سراغ ادبیات رفت، خود ادبیات مهم است، فلانی و که و که می آیند و می روند،  اما این ادبیات است که می ماند،  همان چه که اصلِ بحث است و ما از آن غافلیم، درباره تولید قطار 57 بگویم که موقع انقلاب، من 17 ساله 18 ساله بودم،  بعد از انقلاب هم توی جنگ حضور داشتم، اما به هرحال آدم جنگی نبودم، خدا به من این توانایی قلم را داد، گفتم حداقل کاری که می توانم بکنم نوشتن درباره جنگ است، یک کار هم نوشتیم و خانم شهلا لاهیجی هم در انتشارات روشنگران آن را چاپ کرد، اسم قصه "کبوتر و قلب سنگی" بود.

بعد نشستم فکر کردم و گفتم نه، این جوری نمی شود به جنگ پرداخت،  اول باید از خود انقلاب شروع کنیم، شروع کردم به تحقیقات و مطالعه،  تحقیقاتم از زندانیان رژیم گذشته بود، با آنها مصاحبه کردم، سراغ روزنامه های آن موقع رفتم، به هرحال ده سال طول کشید تا این رمان "قطار 57 " تمام شود.

در این مطالعات، دیدم که ریشه این همه دلخوری ها و لجبازی ها و اینها همه در آن مقطعی بود که این انقلابیون در زندان بودند، بیرون که آمدند، خوردند به پیروزی انقلاب، هر کدام برای خود، دسته ای و حزبی و چیزی راه انداختند. حالا مثلاً این «خودسر»ی که این سال ها می گویند، ریشه در همان سال ها دارد...!

از آن طرف، یکی از اِن قُلت هایی که بر این کارداشتند، می گفتند:" چرا جریان چپ، توی قصه ات پررنگ نیست؟" به هرحال خوشحالم که توانستم قطار 57 را بی طرفانه بنویسم، ببینید، به همان اتفاقات سال 57 برگردیم و ببینیم تا کجاها آگاهی بود، و کجاها حرکت های ما احساسی و هیجانی بود.

درباره تولید قطار 57 بگویم که آن موقع، خودم 17 ساله 18 ساله بودم. بعد از انقلاب هم توی جنگ حضور داشتم. اما به هرحال آدم جنگی نبودم. خدا به من این توانایی قلم را داده و ترجیح می دهم حرفم را از همین کانال نوشتن بزنم. پیش از نگارش جلد اول قطار 57 می خواستم رمانی از جنگ بنویسم. یک کار هم نوشتم و خانم شهلا لاهیجی هم در انتشارات روشنگران آن را چاپ کرد. اسم رمان، کبوتر و قلب سنگی بود. بعد نشستم فکر کردم و گفتم نه، این جوری نمی شود به جنگ پرداخت. اول باید از خود انقلاب شروع کنیم. چون بسیاری از آدمهای جنگ همان کسانی بودند که انقلاب را از  سر گذرانده بودند. شروع کردم به تحقیقات و مطالعه. تحقیقاتم از زندانیان رژیم گذشته بود و برخی از زندانیان در بعد از پیروزی انقلاب. با آنها مصاحبه کردم. سراغ روزنامه ها، کتب و اسناد رفتم. به هرحال چهار سال و نیم طول کشید نا جلد اول این رمان قطار 57 تمام شود. در این مطالعات و حاصل تحقیق، دیدم که ریشه این همه دلخوری ها و لجبازی ها و درگیری های بعد از انقلاب برمی گردد به آن مقطعی که این انقلابیون و هیئت حاکمه در زندان بودند. بیرون هم که آمدند و خوردند به پیروزی انقلاب، هر کدام برای خود، دسته ای و حزبی و چیزی راه انداختند و رو در روی هم ایستادند. مردم هم تقسیم شدند. حالا مثلاً این «خودسر»ی که این سال ها می گویند، ریشه در همان سال های زندان دارد.

رئیسی با مکث و لبخند، انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: حقیقتش را بخواهید، توی یک مصاحبه ای از من پرسیدند چرا در قطار 57 نقش روحانیت، کم است؟ پاسخم این بود که آنچه را که دیده ام، نوشته ام. آنچه که به واقعیت نزدیک بود. راستش اگر می خواستم بی طرفانه ننویسم، حتماً خسرو گلسرخی را شخصیت اصلی می  گذاشتم. چون ارادت ویژه ای به ایشان دارم. چطور است که صدا و سیما می آید از این شخصیت، استفاده ابزاری می کند و بعد از سی سال که چهره و حرف های او را پخش نکرد، بعد آمد به شکل گزینشی، آنچه که می خواست از او پخش کرد؟! از آن طرف، یکی هم  ان قلت هایی که بر رمان قطار 57 داشتند، جالب این که آن طرفی ها هم می گفتند چرا جریان چپ، توی قصه ات پررنگ نیست؟ یعنی هر کس آمد از این رمان طلب سهم کرد. به هرحال خوشحالم که توانستم قطار 57 را بی طرفانه بنویسم. به همان اتفاقات سال 57 برگردیم و ببینیم تا کجاها آگاهی بود، و کجاها حرکت های ما احساسی و هیجانی بود. خاطره ای از روز 21 بهمن 1357 بگویم. خودم روز 21 بهمن 57 با گروهی از مردم در پادگان ولی عصر بودم. ساعت 7- 8 صبح همان دمِ در دیدم که یک ارتشی درحال فرار از پادگان است و خیلی هم مراقب بود که دست مردم نیفتد. وقتی یک ارتشی به مردم پناه می آورد مردم به او لباس شخصی می دادند تا عادی نشان بدهند و مورد تعرض قرار نگیرند. آنجا  من کتم را به آن ارتشی دادم و اورکتِ امریکایی او را گرفتم و پوشیدم، دادم به او که با لباس ارتش در بیرون دیده نشود. وارد پادگان شدیم. هیچکس به کارش وارد نبود. فقط شعار می دادیم و یکی بعد از دیگری در بین دود و آتش و شلیک گلوله وارد می شدیم . در این بین حالا یکی مان هم یک اسلحه دستش بود و ما ده پانزده تایی همراهش می رفتیم و احساس چه گوارایی داشتیم. اسلحه طرف هم قدیمی. آن موقع، قیافه ما اینجوری نبود (بالبخند) سرخلوت نبودیم. ما فقط دنبال اسلحه بودیم. می خواستیم حس انقلابی گری مان را به رخ بکشیم. از دمِ در پادگان تا مقر فرماندهی پادگان، سیصد متر فاصله بود، اما پنج ساعت طول کشید تا به آنجا برسیم. با شلیک صدای تیر می خوابیدیم روی زمین و باز از نو برمی‌خاستیم و چند متر پیش می رفتیم. شعار هم می دادیم و مرگ بر شاه می گفتیم. مثلاً کمی محترمانه شعار می دادیم و نهایتاً می گفتیم بگو مرگ بر شاه، اما یکی که فکر کنم بچه نازی آباد بود، خودش را با شتاب رسانده بود که فقط فحش خواهر و مادر به شاه می داد! از شانسش همان لحظه تیری کمانه کرد و خورد به صورتش و از چشمش خون می زند بیرون. (باخنده: همان موقع یاد فیلم قیصر افتادم) طرف حالا دیگر داد زد ننه،  تیر خوردم! بعد غش کرد و افتاد روی زمین. آنجا کسی به فکر این نبود که او را به درمانگاهی جایی برساند. هر کس رد می شد، نک انگشت یا کف دستش را به چشم این بیچاره می زد و بعد دست خون آلود را می گرفت بالا و داد می زند: این سند جنایت پهلوی! و می رفت. تا اینکه نفر آخر که رفت سراغش، یارو دیگر خون از چشمش بیرون نمی زد. طرف انگشتان یا کف دستش را محکم فشار داد روی چشم زخمی که شاید بتواند از او دو سه قطره خون بگیرد، جوان زخمی هم که زیر دست و پا بود و آنجا افتاده بود، مسیر فحش خودشو برگردوند به سمت اینها! (خنده جمع حاضر در نشست سرای قلم) وقتی که داشتیم نزدیکِ مقر فرماندهی می شدیم، از چهار طرف، صدای شلیک گلوله می آمد. همه ما می خوابیدیم روی زمین. کمی جلوتر، یک دیوار به ارتفاع یک متر و نیم بود، همه پشت آن پناه گرفتیم. وقتی که کمی سکوت شد، بچه ها گفتند آتش بس شده، شلیک نکنید! ما که از این حرکات نظامی بلد نبودیم. هیچ کدام مان. فقط آنچه که توی فیلم ها دیده بودیم، همان‌ها را اجرا می کردیم! مثلاً می دانستیم که اعلام آتش بس که می شود، باید یک پارچه سفید، روی تفنگ مان بگیریم! حالا پارچه سفید از کجا بیاوریم؟ یک شاگرد نانوا فکر کنم همراه ما بود که زیرپوشِ سفیدِ سوراخ سوراخ پوشیده بود، تا گفتند پارچه سفید، فردی که اسلحه داشت، نگذاشت طرف زیرپوش خودش را دربیاورد، زیرپوش کهنه همان طوری از تنِ آن شاگرد نانوای بدبخت کند. زیرپوشش را و روی لوله تفنگش بست و گرفت بالا که یعنی آتش بس! وقتی که وارد مقرفرماندهی شدیم، هیچ فرمانده و افسر و سربازی آنجا نبود، فقط خودمان همین ده پانزده نفر بودیم. عده ای رفتند شروع کردند   ویترین و گنجه را شکستن. در این بین یکی از گردِ راه رسید و دستش چماق بود.  دیر آمده بود، زود هم می خواست برود! چشمش به وافور توی ویترین افتاد. امان نداد. با چماقش شیشه را شکست و وافور را برداشت و دِ در رو! چند نفری هم، ظروف چینی توی ویترین را خارج کرده، می بردند و در محوطه می زدند زمین و می شکستند و همزمان شعار می دادند، بگو مرگ برشاه! همان موقع دو تا خانم که چادر به کمر بسته بودند، از راه رسیدند. یکی به جوانی که بشقاب ها را زمین می زد گفت، تو رو خدا نشکن پسر! من از این سرویس‌ها دارم، دو تای آن شکسته است، دو تای آن را بده من که سرویسم تکمیل شود! در همین حین، آن جوانی که داشت ظرف ها را می شکست، سرش داد کشید که: چی میگی تو آبجی! ما داریم خون می دیم، اونوقت، تو دنبال ظرف می گردی. و بقیه ظرف هایی را که در دست داشت، زد زمین و فریاد زد: بگو مرگ برشاه.

مهدی خزعلی: در این کتاب که از خانه تیمی آغاز و در سلول انفرادی ادامه می یابد و در  نهایت هم سلولی ها را تا بعد از انقلاب و حوادث و اختلافات بعد دنبال می کند، انسان ناخودآگاه شخصیت ها را دنبال و با چهره های انقلابی تطبیق می  کند، مثلاً شخصیت مذهبی پارسا با حسین شریعتمداری تطبیق دارد، چنین نیست؟

رضا رئیسی: همین طور است، شخصیت پارسا، که روزی با قامت ( زندانی چپ) همسنگر بود و پس از انقلاب با هم در اتاق بازجویی از بازجوی ساواک سین جیم می کنند، بعد انقلاب می شود رئیس انجمن حمایت از زندانیان سیاسی و یک روزنامه را هم اداره می کند. بعدها  که قامت چپی به زندان می افتد، پارسا به زندان می آید، قامت که سست عنصر است و قبل از انقلاب هم خود را در برابر ساواک باخته، با او همکاری می کند و پارسا می گوید:" قلم او خوب است،  از این به بعد او می نویسد و ما می چاپیم!" هر جا دری باشد او دالان است و هر جا خری باشد او پالان است.

سپس آقای رئیسی فرازی از گفتگوی این انقلابی ها با شکنجه گر ساواک – که معروف ترین نام مستعارش پرنده است – را برای حضار قرائت کرد و زیباترین جمله اش این بود:

از پرنده می پرسند: به نظر تو شاه برمی گردد؟

پرنده می گوید: شاه نه، ولی ورق برمی گردد! تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق... فقط کافیه شما تازه به دوران رسیده های بی سواد مغزگردو را بخورید و پوستش را جلوی  مردم بیندازید، اون وقت می بینید چطور همین مردمی که تا دیروز مرگ بر شاه می گفتند پوست از سرتان می کنند!

مهدی خزعلی وارد بحث می شود و می گوید: به هرحال انقلاب، یک شخصیت های  آگاهی بخش داشت. شما فکر می کنید شخصیت های تأثیرگذار در انقلاب چه کسانی بودند؟ آیا شریعتی بود؟ روحانیت بود؟ مثلاً شخصیت شهید مطهری؟ درست است که موتور حرکت انقلاب شریعتی بوده اما روحانیت هم نقش هدایتگری داشت. از همان سال 42 این روحانیت بود که توانست توده ها را بسیج کند. با روستاها پیوند بخورد و کفن پوشانی که آماده شهادت بودندو...

رضا رئیسی: نه، آقای خزعلی، مثل شما نمی بینم. شما اگر روحانیت را مثال می زنید، بله آقای مطهری هم تأثیرگذار بودند و از روستاها می گویید که با شعار مرگ بر وارد شدند. طیف شریعتی، آن موقع، جوانان سن و سال ما به او رغبت داشتند و در واقع طیف دانشگاهی و روشنفکر جامعه به شریعتی پیوند خورد. در شعارهای شان یا مرگ یا شریعتی نبود. اینها اصلاً شعار مرگ نداشتند. با گفتمان و بحث در صحنه حاضر بودند، نه با چماق و اسلحه و ترور. آنان که آن موقع، دست به ترور می زدند، حالا یا حاشا می کنند یا اعتراف شان توأم با اظهار تأسف است. و معتقدند که کارشان اشتباه بوده...

مهدی خزعلی: خب، دست شما درد نکنه جناب رئیسی. وقت جلسه امروز ما هم تمام شده. ان شاءالله بنا داریم در خرداد ماه 93 جلسات شریعتی شناسی را برگزارکنیم. حتماً آن موقع از محضرشما استفاده خواهیم کرد.

مسعود پیوسته

30/11/1392

افزودن نظر


Joomlart