پنجشنبه, 04 خرداد 1396

دیدار با نوری زاد

نامه الکترونیک چاپ PDF

سه شنبه شب به دیدار محمد نوری زاد رفتیم،  زخم پیشانی و بینی حکایت حماقت آشکار در جناح حاکم داشت، ای کاش نیروهای امنیتی سر سوزنی هوش بشری قرض می گرفتند و مصلحت خویش می دانستند، متاسفانه فضای حاکم فرهنگی و نفرت مردم از مجموعه های امنیتی باعث شده است که کسی رغبت به این مشاغل نداشته باشد و هر آنکس که از همه جا وا می ماند، یا از عقده های حقارت رنج می برد، چنین مشاغلی را می پذیرد، مشکل ما ضریب هوشی بازجو و نیروهای امنیتی است، 45 روز است که نوری زاد خواسته ای کوچک دارد و بزرگی نیست که این خواسته کوچک را اجابت و آبروی نظام را بخرد و خردسالان ریشو چاره کار در این دیدند که تصویری زنده از خشونت را برای جهانیان ترسیم کنند! و این چنین است که کودکان ریش پهن و کو تهان ریش دراز بر کول ما احساس بزرگی می کنند...!

این که با یک حکم جلب - آنهم ایذایی - چند نوبت کسی را بازداشت و به دادسرا برده و رها کنند، استهزاء اطلاعات و قوه قضاییه است، و آخر الامر هم با ضرب و جرح تتمه آبروی نداشته را بر باد دادن است...!

هالو هم آنجا بود، او نامش را به طنز می کشد و اینها رسمش  را...! من هالو تر از بازجویم کسی را سراغ ندارم...!

بگذریم، هالو می گفت:" من هم  باید به قدمگاه بروم، مرا هم بدون دلیل سالهاست ممنوع الکار کرده اند!"

به او گفتم:" من هم با یک تلفن بازجو سالهاست که معطل انتشار یک کتاب پزشکی هستم، بدون دلیل همه کارهایم را متوقف کرده اند! من هم با کتاب هایم امرار معاش می کنم و کسی پاسخگو نیست، دولت روحانی هم گلی به سر ما نزد! تدبیرش به کارمان نیامد و امیدی به گشایش کار و نشر کتاب هایم نیست...!

من هم اگر تا همین هفته جواب نگیرم، مثل نوری زاد باید بروم قدمگاه...!

در گذشته مرا در برابر درب مراجعین وزارت با ضرب و جرح، در برابر چشمان اشکبار فرزندم نوجوانم و در حالی که او فریاد می زد، ربوده، داخل سوزوکی انداخته، صورتم را کف ماشین گذاشته و یک لندهور پایش را بر گردنم نهاده بود و تا اوین داغی لوله اگزوز را که از زیر اتاق ماشین می گذشت بر صورتم حس می کردم و صدمات وارده بر ستون فقرات گردنی هنوز باقی است...! می گویم آدم ربایی، چون آن روز هم بازجوی عقده ای من بدون حکم معتبر مرا بازداشت کرد و فقط به دلیل اینه که من در سایت نوشته بودم :" فردا به وزارت اطلاعات احضار شدم!" می گفت ما می خواستیم با تو صحبت کنیم، حالا که در سایت نوشتی، رویت را کم می کنیم...!

مملکتی که یک بازجو برای رو کم کنی چنین می کند و زور بازپرس هم به او نمی رسد، به جایی نمی رسد...! آن نوبت علی رغم رای قاضی برای آزادی من، حضرات حکم قاضی را پنهان کردند و 26 روز مرا در سلول نگه داشتند و پس از 26 روز اعتصاب غذا آزادم کردند...!

1392/12/8   مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart