پنجشنبه, 04 خرداد 1396

به ملاقات پیر گلفروش رفتیم

نامه الکترونیک چاپ PDF

با دو نفر از دوستان تماس گرفتم و گفتم می خواهم به ملاقات کسی بروم، می آیید؟ اعلام آمادگی کردند، در مسیر سوارشان کردم و راهی شدم، می گفتند به کجا می رویم؟ گفتم به دیدار پیر گلفروش !  با این تفاوت که او گل می فروشد و لبخند می خرد! او گل هایش را رایگان اهدا می کند...!

امروز سی امین روزی است که نوری زاد با پرچم صلح و دوستی و دسته های گل نرگس در برابر درب بزرگ وزارت اطلاعات قدم می زند و سه خواسته به حق دارد:

1- دیدار با وزیر؛ جای بسی تعجب است، او که عمری برای این حکومت قلم زده است، حالا می خواهد وزیر را ببیند، این که خواسته مهمی نیست، من اگر وزیر اطلاعات بودم، همان روز نخست او را سوار ماشین خود می کردم و صبحانه ام را با او صرف کرده، حرفش را می شنیدم و دردش را در حد استطاعت درمان می کردم، امشب شب جمعه و متعلق به مولایمان امام زمان است، مگر آقای ما در توقیر مبارک به سید ابوالحسن اصفهانی ننوشت که :"ارخص نفسک، اجلس فی دهلیز دارک واقض حوائج الناس" آری باید در دهلیز خانه نشست تا دسترسی به مسئول راحت باشد و حاجت مردم را روا کرد، این که کسی یک ماد در مقابل در وزارت قدم بزند و وسایلی که 4 سال قبل از خانه اش ربوده اند را مطالبه کند و جوابی نشنود، برای نظام بیشتر هزینه دارد یا این خبر که روز نخست وزیر شیشه ماشین را پایین کشید و گفت:" آقای نوری زاد اینجا چه می کنی؟ چه می خواهی؟ " و بعد به سبک کریم اهل بیت او را سوار مرکب خویش به داخل برد و با او صبحانه ای نوش جان کرد و از دیدگاه یک نویسنده منتقد به جامعه نگریست و سپس به ماموران عملیات عتاب کرد که نوری زاد در دفتر من می ماند تا وسایلی که به ناحق از خانه اش ربوده اید را برگزدانید!  چه می گویم، این سطور در خاطرات نوری زاد نوشته می شد و پشت تاریخ را می لرزاند، دولت یازدهم بخود می بالید و خرجش یک نان و پنیر و چای و یک خالی شدن انبار وزارت از کالای غصبی بود...!

2- او وسایلش را می خواهد، که نمی دانم به چه کار وزارت می آید؟

3- می خواهد رفع ممنوع الخروجی شود، آخر این چه کاری است که یقه همه را گرفته اید، بگذارید بروند، مثل همه که رفتند، مگر چه می شود، تازه یک نان خور برای شما کمتر...! شما ملت را یارانه خور کرده اید، مملکت گل و بلبل نیست که به ما به عنوان انسان بنگرید، همه را باری بر دوشتان می دانید، کارها خوابیده و مولد کم است و شما هم که از زیر پایتان ارتزاق می فرمایید نه از مالیات تلالش گران و مردم که رفتن آنها دردتان بیاورد...!
بله اگر کشور پیشرفته ای داشتیم، برای هر نیروی مولد و مالیات دهنده اجر و قربی قائل بودیم و آن وقت معلوم می شد که کی کفایت اداره کشور را دارد، تا وقتی این نفت هست، استبداد هست...! باید اقتصاد ما از نفت جدا شودتا قدر آدم ها را بدانید...! فعلاً که نفت دارید و از زیر پایتان می خورید، بگذارید بروند که قلت شرکاء مطلوب است...!


آن جا که رسیدیم همان جوان ریش حنایی قصه نوری زاد داشت با او سخن می گفت،

پیاده شده و او را در آغوش گرفتیم، به او گفتم:" کار بزرگی کردی، ابهت این ها را شکستی و ترس جوانان را ریختی، این یک حرکت نمادین است که همه بدانند که این طلبکار است که در خانه بدهکار می رود، آری ما یک فرهنگ از اینها طلب داریم، یک سرزمین، یک تمدن، یک تاریخ، یک هویت، یک شرافت، یک اخلاق، یک انسانیت، ما عزت خوبش در این قمار باخته ایم، ما استقلال و آزادیمان را از دست داده ایم، ما در این سال ها سخت تحقیر شده ایم، ما دردی سخت جانکاه در سینه داریم.


محمد جان؛ ما خون برادرانمان را طلب داریم!  ما به خونخواهی آمده ایم، ما همه چیزمان را می طلبیم...!


شب جمعه است، دو شاخه گل نرگس به یاد گل نرگس از او می گیرم و به خانه می آورم، آن را بر روی کیبورد می نهم و نوشتن آغاز می کنم، و بعد آنها را به همسرم تقدیم می کنم، گویی که این گلها برایش خیلی آشناست، بیاد روزی می افتد که پشت دیوار اوین تحصن کرده است و تنها نوری زاد می آید و در کنار او و فرزندان بی پناه می نشیند...!

با خود ده نسخه از جلد نخست کتاب سبز برده ام، با عنوان " خنده بهترین دارو "، به او می گویم، تو لبخند تقدیم اینها می کنی و من برایت داروی خنده آوردم، اینها را به این اخمو ها بده...!


یکی می آید نشانی می پرسد، دنبال صیاد می گردد  نوری زاد هم با اشاره ای صیاد را نشانش می دهد...!

می گوید شاید در آینده در برابر سپای قدم بزنم، شاید حق با او باشد، همه چیز به سپاه منتقل شده و وزارت را به بازی نمی گیرند...!

از حضورمان تشکر و  به گرمی خداحافظی می کند...!

امیدوارم هر چه زودتر به خواسته هایش رسیدگی شود

1392/11/17

مهدی خزعلی


افزودن نظر


Joomlart