دوشنبه, 11 ارديبهشت 1396

دهه فجر را با دادسرا شروع کردم...!

نامه الکترونیک چاپ PDF

سی و پنج سال گذشت، سی و پنج سال پیش چشمان ما به آسمان بود که پرواز انقلاب می آید، آزادی می آید، دیکتاتور می رود و استبداد از این دیار رخت برمی بندد!

دیگر کسی را بخاطر عقیده اش در بند نمی کشند، کسی را تازیانه نمی زنند، دیگر کماندو و گارد و یگان ویژه در برابرت صف نمی کشند، دیگر از باتوم و گاز اشک آور خبری نیست، آزادی هر چه می خواهی بگویی، دیگر کسی خود را اعلیحضرت و علیا حضرت و معظم و بزرگ و والامقام نمی خواند، کسی برتری جویی ندارد، همه یکسان و مساوی در برابر قانون می ایستند، دیگر مردم از نام سازمان امنیت نمی هراسند، دیگر به دستبوسی و پابوسی شرفیاب نمی شوند... و هزار هزار دیگرِ دیگر!

امروز تولد فرزندم محمد بود، دیشب کیک کوچکی گرفته و تولدش را تبریک گفتیم، شاید فردا نباشم!

صبح بچه ها را بوسیدم، مثل همیشه، نگرانی را در چشم هایشان می شد دید، شاید فقط هفت بار دستگیر شدم، اما هفتاد بار احضار به دادسرا، وزارت و پلیس امنیت، موجی از غم و اندوه روانه دل های این بی گناهان می کند! اگر به اتاق مراجعین وزارت احضار می شوم، همسر و یا فرزندم و گاه هر دو پشت در به انتظار می ایستند، نمی دانم، شاید با آمدن و پشت در ایستادن تسکین می یابند، شاید اگر در خانه بنشینند، احساس گناه دارند، شاید می خواهند تا آخرین لحظه با هم باشیم و اولین لحظه خروج از این دخمه را شادمانه در آغوش کشند، راستش وقتی قدم از دخمه مخوف اینان برون می گذاری، لبخند عزیزانت خونی تازه در رگهایت می دواند و حیاتی دوباره را تجربه می کنی! انگار باز متولد شده ای و به دنیا پا نهاده ای! با ورود و خروج به دخمه این نامردمان، هزار بار مرگ و زندگی را تجربه می کنی و دیگر از مرگ نمی هراسی، این چهره های سیاهِ کفرگرفتۀ مکدرِ تاریک، دیگر تن تو را نمی لرزاند، دیگر حنایشان برایت رنگی ندارد! نمی دانم چرا نمی فهمند که هر چه پیش می روند، رسواتر و رسواتر می شوند!

امروز دردی در سینه دارم، اشک مجالم نمی دهد، آخر محمد برای روبوسی و خدا حافظی  نیامد، او ناراحت است، او نگران باباست و می گوید: "ننویس! " و ادامه می دهد:" شما می روی سلول و راحت می نشینی، نمی دانی بر سر ما و مادر چه می آید!"

آیا واقعاً چنین است؟ مگر به هتل 5 ستاره و اتاق رو به دریا می روم؟ ظاهراً باورشان شده است که به کلینیک لاغری و فیتنس و باشگاه بدنسازی اوین می روم! فقط یک کلام؛ محمد جان این دردها را برای تو و همه محمد های جامعه به جان می خرم، اگر دستم نمی گیری، پایم مگیر، این عنان گیری برایم سخت دردناک و غم بار است، دارند به نام دین، همه چیزمان به تاراج می برند، دین و ایمانِ پیر و جوان بربادداده اند، آیا باید برای مصلحت  و آسایش، سر در جِیب کرده و کنج عزلت گزید؟ نمی دانم...! تکلیف چیست؟

به همراه کفیل و همسرم به دادسرا می روم، به جرم نوشتن، به جرم قلم، به اتهام آزادی، استقامت و حق گویی، چون سر تعظیم فرود نیاورده ام، چون دستی نبوسیده ام، چون به پای نامردان نیافتاده ام، چون انقلاب را از آن خود می دانم و نمی خواهم که نامحرمان و دزدان و چپاولگران با نقاب دین بر دین و دنیای مردم شبیخون زنند.

می خواستیم با مترو برویم، دیر شده بود، تاکسی گرفته و تا میدان 15 خرداد رفتیم، به ساختمان دادستانی که رسیدم، وکیلم - جناب آقای ترک همدانی - منتظر بود و گفت:" امروز 12 بهمن است و بازپرس نیست"

گفتم:" بگذارید اعلام حضور نمایم و از فرصت بدست آمده بهره رفته و شکوائیه علیه سایت دروغپرداز صلح نیوز را نیز تقدیم نمایم" به مدیر دفتر شعبه 12 و بایگان با سلامی اعلام حضور کردم، وکیلم چهارشنبه وعده امروز را گذاشته بود، البته مدیر می گفت:" من عرض کردم قبل از آمدن تماس بگیرید"

شکایت از صلح نیوز نیز تنظیم و ثبت شد و چون نماینده دادستان برای ارجاع به شعبه حضور نداشت، باقی کار ماند برای فردا....

مهدی خزعلی

12/11/92

 

افزودن نظر


Joomlart