شنبه, 25 آذر 1396

پای صحبت حاج آقای امجد

نامه الکترونیک چاپ PDF

امشب رفتم پای صحبت حاج آقای امجد،انتهای نیایش، آره آخر نیایش، به قول هنری ها اِند نیایش، کوهسار، در پیچ و خم عاشقی روستا، در حسینیۀ کوچکی که با نایلون پوشیده بودند، موکتی نازک زیر پا - مثل موکت انفرادی-، و مثل همیشه بی ریا و ساده، مهمانی حسین، به سادگی ابوتراب...

حرف دلش را می زند...

نه، حرف دلت را می زند...

از خدا و اولیا و اوصیا می گوید...

از ارباب قدرت نمی گوید...

دعا به جان کسی نمی کند...

برای خودت دعا می کند...

تو خودت محتاج جان تازه ای...

تا دلت زنده شود...

تا راه را بیابی...

مجلس تمام شد...

جلو رفتم...

گفتم: دعا کن آدم بشم...

می دونم...

کار از دعا گذشته...

اما نومیدی گناه بزرگیه...

اون کرمش بزرگتراز گناهَمه...

بازم خودش باید بگیره دستمو...

اومدم خونه...

حاج آقا زنگ زد...

تفقدی کرد...

از محمد یار دبستانی ام چیزی گفت...

دردم تازه شد...

باز هم گفتم: دعا کن آدم بشم...

1392/8/14

مهدی خزعلی

شب دوم محرم

افزودن نظر


Joomlart