شنبه, 29 مهر 1396

نامه فرزند شهیدی که روز عید اشکم را درآورد

نامه الکترونیک چاپ PDF

این نامه را عزیزی برایم ارسال کرد، تا آخرش را خواندم و اشک ریختم، اما می خواهم بگویم، عزیزم، خدا را شکر کن که فرزند شهیدی، اگر خدای ناکرده پدرت مانده بود و امروز به روی مردم آتش می گشود، یا باطوم بر فرقشان می کوفت، و تو ناچار بودی این خفت و خواری را پذیرا باشی، چه می کردی...!؟

عزیز من؛ اگر پدرت امروز از ظلم و ظالم بی چون و چرا حمایت می کرد و تو را در حبس می افکند، چه می کردی؟!

برادر من؛ اگر پدرت خونت را حلال می کرد، چه می کردی؟!

فرزندم، پدر تو همرزم من بوده است، امروز بسیاری از همرزمان ما بخاطر مدال و درجه و پول و مقام و ثروت، ما را فروختند و بر فرق فرزندان همت و باکری کوفتند...!

یادگار همسنگرم؛ خدا را شکر کن که پدرت شهید شد و این امتحان سخت را ندید، دل بد مکن، راست می گویی، آنها چیز دیگری بودند و با ما بازماندگان قافله عشق زمین تا آسمان فرق دارند، آنها که آنروز از جان گذشتند، امروز در جبهه ظلم و باطل نمی رفتند، اما باز هم خوشا به حالشان که رفتند و این روزها را ندیدند، وگرنه یا دق می کردند و یا اکنون در بند بودند...!

امروز دور دور سرداران میلیاردری است که نمی دانند با ثروت این ملت چه کنند، شکمهای برآمده شان گواهی بر شکمبارگی و چشم های از حدقه درآمده شان نشان از دریدگی و بی حیایی است، بر پیشانی داغ ته استکات ریا دارند و بر دل هایشان مُهر نهاده اند و هیچ نفهمند، خدا را سپاس گوی که پدرت در میان این سرداران نیست...!

من چه گویم، کاش فرزند شهید مطهری و شهید بهشتی و شهید قدوسی  و ... بودم، در زندان که بودم، جمله ای از پدر برایم آوردند که فرموده بود، من برای رهبر معظم و همسر و فرزندش دعا می کنم، به یاد دعای صبحگاه مدرسه - که هرگز شرکت نمی کردم و مدیر هم می دانست، من پای این دعا نمی ایستم - افتادم، بله هر روز صبح به اعلیحضرت همایونی و شهبانو فرح و ولیعهد دعا می کردند. از شرم سر به زیر افکندم و این ننگ را به خود به سلول بردم که پدر پیر من، فقیه و مفسر قرآن، حافظ قرآن و نهج البلاغه، دارد دعاگوی همسر و فرزند شخص اول یک مملکت می شود!

امام فرمود به من خدمتگزار بگویید بهتر است و اما پدر من گلایه دارد که چرا من نام رهبر را با القاب س و پیش نمی آورم...!

بازپرس می گوید:" 110 صفحه بازجویی از تو را بررسی کردم و یک مقام معظم ننوشته ای! "

به او می گویم:" تو به خود زحمت داده ای و کشف کرده ای؟ من در سخنرانی گفته ام که هرگز این القاب اجباری را به کار نخواهم برد، اگر اجبار باشد فرقی میان اعلیحضرت و علیاحضرت و عظمی و معظم نمی بینم، بی احترامی نمی کنم، اما مثل همه مسئولین می گویم، رئیس جمهور محترم، رئیس مجلس محترم، رئیس قوه قضاییه محترم، وزیر محترم، استاندار محترم، شهردار محترم و رهبر محترم، بیش از این از من نخواهید، اگر این احترام مستحق زندان است، بسم الله

مهدی خزعلی

1392/7/24

عیدقربان

...................... و اما درد نامه فرزند شهید

داغم رو تازه کردی برادر . علی جان : اینروزها وقتی تو خیابون راه میرم و صفهای مرغ رو میبینم دعا میکنم خدایا این صفها رو طولانی تر کن . علی جان راستش رو بخوای من زیاد مردونگی حالیم نیست . بلد نیستم برای کسایی که هر روز و هر لحظه ای که تو نستن هیزم به آتیش دل سوختم ریختن دعای خیر بکنم . راستی یه سئوال ؟ من دلم نمیخواست وقتی فقط 4 سالم بود یتیم بشم . تو چی ؟ تو دوست داشتی پدرت رو از دست بدی ؟ نمیدونی این روزها چقدر دلم آغوش پدر رو میخواد . هنوز یادمه . روزی که خاکش میکردن .حتی لباسی که پوشیده بودم رو یادمه . چهار سال و نیمم بود ولی فهمیدم که بابا دیگه نیست . یادمه روی قبرش همش گریه میکردم و میخوندم و سینه میزدم . کربلا کربلا ما داریم میاییم . هنوز اون صورت بی روح مادرم رو یادمه / چشمهای باد کردش رو یادمه . علی جان مادر من فقط 26 سالش بود که بیوه شد . با سه تا بچه که من بزرگشون بودم . به نظر تو ما دوست داشتیم اینجوری بشه ؟ علی جان من دیگه چیزی واسه خجالت کشیدن ندارم . چیزی برای شرمنده بودن ندارم . بعد از این مسئله تا خیلی سالها شب ادراری داشتم . 12سالم بود که مامان از این مسئله عاصی شده بود . رفت پیش یه روانشناس . روانشناس بهش گفت ایندفعه که این اتفاق افتاد ازش سئوال کن ببین چی دوست داره که نداره . این بچه به شدت مظطربه . ببین چی میخواد . خودت که مامان رو میشناسی . سوخت و ساخت . همه کار کرد که من هیچ کمبودی نداشته باشم . وقتی این اتفاق دوباره افتاد و من میخواستم برم تو حموم ازم سئوال کرد چی دوست داری که نداری ؟ سکوت کردم . سرم رو انداختم پایین . زود جواب دادم من بابام رو میخوام . مامان بهت زده منو نگاه کرد . بغض گلوشو گرفت و با صدای لرزون گفت من از کجا برات بابا بیارم ؟ هنوز از حرف اونشبم خجالت میکشم . نا امیدش کردم . آخه اون همه کار برام کرد تا من کمبودی احساس نکنم . علی جان روزهایی که اول صبح به جای مدرسه میرفتم سر قبرش و کلی گریه میکردم از شمار خارجه . روزهایی که تنها تو قبرستون با صدای بلند گریه میکردم . رو قبرش سجده میکردم و بهش میگفتم تو حق نداشتی منو تنها ول کنی / آره علی جان : من مثل کوه نبودم . خسته شدم از بس همه فکر میکردن ما باید راهشون رو ادامه بدیم و خودشون هر کاری دلشون خواست میتونن بکنن . خسته شدم از بس همه فکر میکنن ما غرق وامهای بلا عوض و تسهیلات میلیونی هستیم . تو که از بالا و پایین زندگی من با خبری . خسته شدم از بس که میشنوم سهمیه دانشگاه رو تو سرمون زدن . آخه 5 درصد سهمیه جای کی رو گرفت ؟ همه فکر میکنن اگه اون 5 درصد نبود پزشکی قبول میشدن . تو که یادته 6 سال تو بیابون با چه حقوقی کار کردم ؟ تو که یادته روزی 63 کیلومتر از خونه تا محل کارم با ماشین تو این گرما میرفتم و میومدم . یادته چقدر گله میکردم . یه بار یکی از همکارام بهم گفت من حاضر بودم پدر نداشتم ولی تمام امکاناتی که یه فرزند شهید داشت رو داشتم . بهش گفتم من حاضر بودم تمام زنهای ایرانی توسط بعثیا حامله بشن ولی پدرم هنوز زنده بود . علی جان به من مربوط نیست که الان خیلیا به اسم شهدا همه کار میکنن و چند خانواده شهید هم کلی چاپیدن و بردن و خوردن . چرا من باید طعنه بشنوم .؟ تو که میدونی کی بود / چه کاره بود . یه بار زن یکی از دوستاش بهم گفت هر موقع بابات میخواست بیاد خونمون ما معذب بودیم که غذا چی براش درست کنیم . بهش گفتم یعنی اینقدر بد غذا بود ؟ گفت نه بابات 8 سال تا زمان شهادتش گوشت و برنج نخورد . گفت چون فقرا ندارن منم نمیخورم . آخه کی دوست داره زن و بچش رو ول کنه و بره وسط توپ و تیر ؟ اینها فکر میکنن جنگ تفنگ بازی بوده . اینها فکر میکنن پدرای ما جو گیر شده بودن و رفتن جنگ . علی جان به خدا من هیچ وقت احترام نخواستم فقط تحمل طعنه و کنایه ها رو ندارم . هنوز کمبود پدر رو احساس میکنم . هنوز وقتی ناراحت میشم سریع بغض گلومو میگیره . علی جان ما تا آخر عمرمون یتیمیم . بزار فحش بدن / بزار طعنه بزنن / بزار نیش بزنن / ما که کاری از دستمون بر نمیاد بیا با هم یه دل سیر گریه کنیم . خلایق هر چه لایق . این مردم اینجایی که هستن رو لایق هستن . دیگه حالم به هم میخوره وقتی اینجا عکس خون مالی شهدا رو میزارن و زیرش کامنت میزارن درود به شرفشون / خدا رحمتشون کنه . یه علامت آدمک غمگین هم میزارن . دروغ میگن . تنها چاره این آتیش اشکه . من و تو خوب میفهمیم نوری زاد چی میگه .

غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته که غم دراز دارم .

افزودن نظر


Joomlart