چهارشنبه, 26 مهر 1396

انجمن شعر و عرفان

نامه الکترونیک چاپ PDF

دیشب به "انجمن شعر و عرفان" رفته بودم، جمعی از اصحاب ادب و شعر بودند، من هم مونس تنهایی و قطعه ای دیگر را تقدیم نمودم، شاید فضای جامعه شعر ما هم برای تحمل بعضی حرف ها تنگ باشد، شاید شاعران ما هم تحمل این حرف ها را نداشته باشند، هنگام قرائت شعرهایم، ترس را در چهره بعضی می خواندم، این ترس است که پیشاپیش ما را می کشد.

در خاتمه مجلس موسیقی زنده توسط هنرمندی اجرا شد و و به دلیل درد شدید گوارشی خواستم مجلس را ترک گویم که عزیز هنرمند گفت:" می خواستم این قطعه را به افتخار تو بخوانم" و  نشستم و او  زخمه بر سه تار را آغاز کرد و خواند:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکو تر آن که مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته، مرغی که پرش بریده باشد

دیدم چه نکو می خواند، چه تفاوت دارد که در قفس باشی و یا بیرون قفس، وقتی پر و بالت را ببرند و زبانت را بدوزند، من اگر خاموش باشم، همان به که در قفس بمانم و بمیرم.

و بعد سازش را کوک کرد و آوای " مرغ سحر " و همنوایی جمع مرا به جمع همرزمانمان در بند 350  برد و با یادشان نغمه مرغ سحر را سر دادم.

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن

بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سُرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را پرشرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نِگَه‌ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر، مختصر کن

مهدی خزعلی

1392/7/18

افزودن نظر


Joomlart