دوشنبه, 04 ارديبهشت 1396

چشم از قله بر ندارید...!

نامه الکترونیک چاپ PDF

پنجشنبه واپسین روز مرداد ماه، پس از 80 روز فیزیوتراپی و بازتوانی، و پس از 6 جلسه کوهنوردی که از 15 دقیقه شروع شد وتا پلنگ چال و شیرپلا ادامه یافت، در این مدت 27 کیلو گرم از وزن از دست رفته بازگشت. و  خود را مهیای صعود به دومین قله مرتفع ایران – یعنی علم کوه – نمودم.

پس از 140 روز اعتصاب غذا و کاهش 39 کیلو گرم وزن، صعود ناباورانه به علم کوه، بار  دیگر روحیه مبارزه و تلاش را در من زنده کرد. خود را باور کردم و دانستم که خواستن توانستن است...!

عصر چهارشنبه به سوی کلاردشت و رودبارک حرکت کردیم و شب ساعت 11 شب به قرارگاه کوهنوردی ونداربن رسیدیم، کلنگ قرارگاه سال 80 خورده است و روبان آن سال 90 بریده شده است، پروژه ای که در کشورهای دیگر 10 ماهه تمام می شود، سنگ نبشته ای این افتخار ملی ! را به تصویر کشیده است!

اتاق ها تمیز و مرتب است، هنوز همه چیز نو است، بهای اقامت هر نفر در قرارگاه 8 هزار تومان است، یعنی بهای یک وعده غذای معمولی! ارزانتر از یک پیتزا! اتاقی می گیریم برای 5 نفر، من و حاج احمد و محمد باقر و امیر و فرشید.

از حسن اتفاق دوست همکلاسی دوران دبیرستان من هم، جعفر هم آنجاست، کوهنوردی حرفه ای است و مقالات متعددی در باب بیماری های کوهستان و ارتفاع دارد، او راهنمای اردوی مدرسه  است و همراه بچه های سال دوم دبیرستان آمده است، خبر دار می شوم که فرزند همکلاسی دیگر ما که 17 سال پیش  ورشکسته شده بود و به واسطه بدهی فراوان، این سال ها را به سختی زندگی کرده بود، نیز در جمع همان بچه هاست، من بزرگترین طلبکار او بودم، اما هرگز علیه او اقدام نکردم و در آغاز روزهای سختی که گرفتار نزولخواران بود، به من سر می زد و گاهی وجه دستی هم می گرفت، تا دلتان بخواهد از او چک داشتم، اما هرگز اقدامی نکردم، آخرین باری که او را دیدم حدود 10 سال قبل بود، محمد از من پرسید:" مهدی جان؛ تو هیچ وقت روی چکهایت اقدام نمی کنی؟" به او گفتم:" تا وقتی که تو را ورشکسته می دانم، خیر، مگر بر من ثابت شود که دروغ گفته ای و خیانت کرده ای!"  آن شب در قرار گاه کوهنوردی ونداربن، از فرزندش خواستم تا شماره پدر را بگیرد و با او صحبت کنم، صدایم را نشناخت، برایش غیر منتظره بود که پس از 17 سال قطع رابطه با همه دوستان و پس از 10 سال صدای مرا از تلفن فرزندش بشنود، آنهم در کوهستان...! بسیار گرم گرفت، فارغ از طلب و بدهی، به همان روزهای خوش دوران دبیرستان و کسب و کار مشترک پس از آن بازگشتیم، انگار هر دوی ما گمشده ای را پیدا کرده باشیم، محمد می گفت:" من اخبار تو را ازسایت ها پی می گیرم و اضافه کرد که دورانی که زندان و اعتصاب غذا بودی، یک نفر (بازجوی من) تماس گرفت  خود را از قوه قضاییه معرفی کرد، می گفت دادستان دستور داده است که پرونده مالی برای تو جمع کنند، و از من می خواست که بیایم و شکایت کنم، من به اوپاسخ دادم که: من بدهکار اویم و او پای من صبر کرده است، چه شکایتی دارم؟" گفتند پس ما بیاییم پیش تو، گفتم: نیازی نیست!"  به محمد گفتم:" ما که سالهاست تو را پیدا نمی کنیم، آنها چگونه تو را پیدا کردند؟ مگر تلفن به نام خودت است؟" گفت:" خیر، من هم از همین متعجبم!"

نمی دانم، نظامی که برای خارج کردن رقیب از صحنه دروغ و تهمت و افترا و تجسس و .... را نه تنها حلال که واجب می داند، به کجا خواهد رفت، این اولین و آخرین کسی نیست که بازجوی خبیث من سراغش رفته است، او سراغ همکلاسی دبیرستان و دانشگاه و همه شرکای کاری و پرسنل و منشی و حسابدار و وکیل و دوست و ... رفته است، همه را تهدید و تطمیع کرده است! بازجو می گفت:" آبرویت را خاکشیر می کنم!" به او گفتم:" من خاکشیر فروشم، بساط خاکشیری راه خواهم انداخت که آن سرش نا پیدا باشد!"  آخر این بی آبروها می خواهند با آبروی ما بازی کنند! اما نمی دانند که عزت را خدا می دهد و ذلت را نیز...! من ذلت این ظالمان را نزدیک می بینم...

بگذریم... ساعت 5.45 صبح پنجشنبه پس از نماز از وندار بن به سوی تنگ گلو(پای کار) حرکت کردیم و ساعت 6.45 دقیقه کوله بر دوش به سوی دشت زیبای حصارچال حرکت کردیم، رودبارک با آبشارهای زیبا و خروش زلالش ما را همراهی می کرد، گاهی با پلی چوبین رود را زیر پای حس می کردیم، گاه یخچالهای عظیم رود را مخفی می کردند. این همه آب و یخچال در پایان مرداد ماه نا خودآگاه ما را به حمد و تسبیح خدای وامی داشت ! 1.5 ساعت بعد به حصارچال می رسیم.

دشت زیبا و دریاچۀ حصارچال، در میان یخچال های عظیم محصور است،  فرش سبز  مخملین دشت را پوشانده است، دلت می خواهد پای برهنه کنی و سبکبال در میان این فرش سبزینه به نماز بایستی، سر به سجده گذاری و هزار هزار شکرش گویی، راهیان قله در این دشت شبی را بیتوته می کنند، شاید لطف این بیتوته کمتر از صعود به قله نباشد، ولی ما بنا داشتیم که یکروزه صعود کنیم، در دو سوی رود، چادرهای زیادی برپاست، اما ما باید حرکت کنیم، ما به قله می اندیشیم و دشت سبز، با همه جاذبه هایش را وامی نهیم و به مقصد و مقصود اعلی فکر می کنیم، نباید این سبز دل انگیز ما را از قله باز دارد...!

به سمت قله مرجیکش و یال مرجیکش می رویم،  در مسیر بوته های سبزی با گلهای بنفش نظر ما را جلب می کند، چه زیباست که این سبزه ها به گل نشسته اند، آنهم گل بنفش! اما از گلهای بنفش هم می گذریم و دل نمی بندیم، ما دل در گرو قله داریم و بس، ما چشم از قله آرمانی خود برنداریم، سبزه و بنفشه را دوست می داریم، اما نباید به سبز و بنفش سرگرم شد و از قله بازماند، نباید چشم از قله برداشت...

از حصار چال تا قله علم کوه، قریب 5 ساعت کوهنوردی سنگین داریم، در مقابل ما سنگ سیاه، چون دژ  شیطان خودنمایی می کند  و آنسوتر خرسان است و روبروی ما شاخک علم کوه و ما در میان این همه چشم به قله داریم و راه خویش می رویم، هر از چند گاهی غرشی مهیب از دورها به گوش می رسد، این صدای ریزش سهمگین سنگهاست، علم کوه خیلی وحشی است و هر سال قربانی می  گیرد، مثل مملکت ماست، همه سنگهایش، از خرد و کلان، سست و بی ثبات  و عاریتی است، هر لحظه ممکن است فرو ریزد، حتی سنگهای قله بدون هیچ استحکامی بر روی هم نهاده شده اند و خطر ریزش جدی است، مثل مسئولین ما که سست و بی ثبات و عاریتی هستند!  از آن سوی قله دشت علم چال را می نگری، دیواره ای مرگبار و تقریباً عمودی تا عمق دشت ادامه دارد، نگاه به آن عمق وحشت زاست، بعضی ها با نگاه به آنسوی قله علم کوه، پای رفتنشان سست می شود و تا مدتها، جرأت قدم برداشتن ندارند. باز هم من به یاد مسئولین خودمان افتادم که آنسوی قله و پرتگاه را دیده اند و سفت به جایشان چسبیده اند، می ترسند که بادی تعادلشان را برهم زند و تا عمق دره سقوط کنند و اگر چنین شود، تکه بزرگشان گوششان است.

قله 4850 متری علم کوه را با حمد و تسبیح خدای ترک گفتیم و به حصارچال برگشتیم،

و باز به یاد اسیران دربند، چشم بند اوین را بر چشم زدیم و از  خدایمان خواستیم که چشمان ما و مردم و اسیران  در بند را باز کند. ما از ترس و طمع چشمان خویش بسته ایم وچشمان اسیران را به اجبار بسته اند.

برای این صعود بنری به یاد اسیران در بند و اعتصاب غذا تدارک دیده بودیم که هیچ چاپچی جرأت نکرد آنرا چاپ نماید، باز هم بگویید آزادی نیست...! باز  هم بگویید خفقان است...!

مهدی خزعلی

3/6/92

 

افزودن نظر


Joomlart