سه شنبه, 25 مهر 1396

ما گر ز سربریده می ترسیدیم...

نامه الکترونیک چاپ PDF

برادرم محمد حسین زنگ زد، او 17 سال از من کوچکتر است و پس از شهادت برادر بزرگم حسین به دنیا آمد، خیلی شبیه حسین شهید است و به یاد او نامش را محمد حسین نهادند و ما او را حسین می خوانیم!

علیرضا که 8 سال از من کوچکتر است، نیمه شب گذشته، یعنی بلافاصله پس از انتشار فراخوان به راهپیمایی صلح و امضای محمد حسین در کنار امضای من، از دبی با او تماس می گیرد، خیلی عصبانی است، او را تهدید می کند که بلاهایی که سر من آمده، سر او هم خواهد آمد، می خواهد امضایش را پس بگیرد، اما او نه تنها امضایش را پس نمی گیرد که کامنتی هم بر آن می افزاید!

علیرضا می گوید موضعت را مشخص کن، با مایی یا با مهدی؟

حسین سیاسی نیست، کاری به عالم سیاست ندارد، او در عالم هنر سیر می کند، اما برای صلح به راهپیمایی می آید و از جنگ بیزار است!

علیرضا با فریاد او و مرا تهدید به نابودی و ذلت می کند، می گوید که چنین و چنان خواهم کرد! اما چرا؟ چرا این طایفه پیام صلح و دوستی را برنمی تابند؟ چرا می خواهند همه را نابود کنند؟ از جان ما چه می خواهند؟

ما جانی داریم،  آن را در طبق اخلاص نهاده ایم، ارزانی تان باد!

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم         در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

مهدی خزعلی

1391/7/30

افزودن نظر


Joomlart