دوشنبه, 04 ارديبهشت 1396

آقازاده و شبکه های ماهواره ای !

نامه الکترونیک چاپ PDF

می بخشید، نمی خواهم از اندرون خانواده بگویم و نخواهم گفت، من اسرار پنهان و زندگی خصوصی کسی را بیان نمی کنم، اما گمان نمی برم که شبکه ماهواره ای و ... زندگی خصوصی و حریم خانواده باشد.

اینها را می نویسم که فردا همولایتی ما نگوید:" آخرش نفهمیدیم قابیل با بیل هابیل رو کشت یا هابیل با بیل قابیل رو کشت!" این روزها برادر کوچک من - علیرضا - هر روز وعده می دهد که مرا تکه تکه خواهد کرد یا دندانهایم را خرد می کند، البته این ادبیات حضرات هست، باجناقش - سعید مهدوی - هم که روزی همکلاس مدرسه ما بود، با همین ادبیات و فحاشی در مجلس روضه امام حسین مرا مورد محبت قرار داد و تمام حرفش این بود که:" چرا شیخ آمریکایی - کروبی - را به خانه راه داده ای!"

در پاسخ تهدیدهای برادر گفتم:" دشنه ات را تیز کن که سینه ای فراخ داریم برای آن، مشتت را مهیا کن که دهان و دندان ما عادت دارد به آن!

اما حکایت من و برادر: من در این حکایت از اسرار و امور اندرون سخن نمی گویم که خارج از مروت و مردانگی و ادب است، اما برادری که قاپ پدر را دزدیده است و فعال ما یشاء است را به کار و کسب و عقیده اش باید شناخت، دقت بفرمایید از مسائل خصوصی سخن نمی گویم!

راستش امروز آنقدر دردمند شدم که دیدم کسی بهتر از مردم خوب و مخاطبین سایت برای درد دل نیست. امروز به دیدار مادر رفتم، روز گذشته عمل جراحی سنگینی داشتند و دیشب را در سی سی یو گذراندند. وقتی رسیدم مادر تنها بود و خوشحال شدم که مادر را دور از چشم اغیار زیارت می کنم، آخر دیروز قبل از عمل که به دیدار مادر رفتم، آقازاده آنجا نشسته بود، سلام کردم و مادر به گرمی جواب داد و آقازاده روی برگرداند و چون حضرت ... اتاق را ترک کرد، به مادر عرض کردم:" سلام مستحب و جوابش واجب است" مادر گفت:" خوب قهر است!" عرض کردم:" مگر نفرموده اند که مسلمان نیست کسی که بیش از سه روز با برادرش قهر کند؟" بگذریم، هنوز دقایقی از دیدار مادر و فرزند نگذشته بود که سر و کله آقازاده خارج نشین پیدا شد! شکم برآمده شد بود و کمربند چون حاجی خیرالله خیراتی به نحوی ناخوشایند زیر شکم قرار گرفته بود که حواس مرا پرت کرد، با خود گفتم که چقدر عوض شده است!

رعایت مادر پیر و رنجور را نکرد و در محضرش با عصبانیت شروع به پرخاش کرد که 360 هزار دلار قرار دادم امروز فسخ شد، بخاطر نامه نوری زاد و همه اش تقصیر مهدی است، او این حرف ها را به نوری زاد گفته است! نوری زاد در نامه اش نوشته بود:"...مثل آقازاده ی نفرت انگیز خزعلی که هم سر در سفره ی سرداران سپاه دارد و هم بضرب نام پدر چند شبکه ی تلویزیونی به راه انداخته،... مثل داماد و بستگان مهدوی کنی در بساطی که به اسم امام صادق علم کرده اند..."

گفتم من در گوش نوری زاد نگفته ام، من در تلویزیون سخن گفته ام، آنهم یک مثال در باب " یک بام و دو هوا" بوده است که پس از بیست سال سابقه انتشاراتی و نویسندگی و مطبوعاتی، مجوز دو نشریه پزشکی مرا لغو و اجازه انتشار به کتاب های پزشکی من نمی دهند و دیش ماهواره را از فراز موسسه انتشاراتی مطبوعاتی - علی رغم داشتن مجوز - جمع می کنند و به برادرم مجوز فعالیت شبکه ماهواره ای هما و ایرانیان را می دهند!

می گوید:" این دوشبکه مال من نیست، هما متعلق به ژاپه یوسفی و ایرانیان متعلق به سعید کریمیان بوده است" یاد حاج محسن رفیقدوست افتادم که همه کارخانه ها و شرکت هایش به نام این و آن بود، از کارخانه بیک و داروسازی لقمان و تک نسخه ای نور و بنیاد نور و پرورش شترمرغ و ...همه و همه به نام کسانی نظیر دکتر ثقفی نیا و دکتر سبحانی و ملاح زاده و ... بود و حتی منزل شخصی او هم به نام خودش نبود، یکی از دوستان توقیف اموال رفیقدوست را گرفته بود و آخرالامر سراغ خانه شخصی او رفته بود و آنهم به نام او نبود، احتمالاً تنها چیزی که به نام حاج محسن رفیقدوست پیدا می شود، قباله ازدواج همسرش می باشد که دیگر نمی توانسته به نام دیگری کند و وکالت بلاعزل بگیرد و خیالش راحت بوده که توقیف نمی شود...!

علیرضا دیشب هم به محمد نوری زاد تلفن زده بود و کلی بد و بیراه نثارش کرده بود! و گفته بود که:" تو در قعر جهنمی!" ظاهراً این حضرات باورشان شده که نماینده خدا هستند و قسیم نار و جنت! برای خودشان جایگاه ما را در دوزخ تعیین می فرمایند و لابد خودشان کنار حوض، زیر سایه طوبی با حورالعین مشغولند! به او هم گفته بود که من شبکه ماهواره ای ندارم و با سرداران هم ارتباطی ندارم و از مال دنیا هم یک آپارتمان دارم و بس...!

ما به دارایی او کاری نداریم و ان شاء الله هر چه دارد از راه حلال باشد و مبارکش باشد، هر چند علیرضا در باب بی ثباتی مملکت می گفت:" در این مملکت خانه اجاره، زن صیغه و شغل دلالی!" اما اولی و دومی را عمل نکرد و بحمدلله برای چند روزی که به ایران می آید خانه ای دارد و همسرش هم دائم است، اما شغلش را نمی دانم، واقعاً کسی نمی داند او چه کاره است، یا کسی نمی داند که برای چه به آمریکا رفت، اگر برای تحصیل رفته است، کجاست آن مدرک دکتری یا فوق لیسانس یا لیسانس  یا حتی کاردانی که از آمریکا اخذ کرده است؟! به هر کاری هم که مشغول است، آخرش می گوید از دیگری است و مال من نیست! ما هم نمی دانیم به چه کاری مشغول است!

آخر کسی نیست بگوید که این شبکه هما - که روزی نشریه پرتوی مصباح یزدی نوشت که متعلق به من است تا تبلیغ هاشمی نمایم، و من در پاسخ نوشتم:"کسی که در این شبکه است برادرم علیرضا است که درست است تا روز انتخابات تبلیغ هاشمی را می کرد، ولی از فردایش به دستبوس احمدی نژاد مشرف و به هاشمی ناسزا می گفت!" - چگونه مال دیگری است که تو برایش دفتر می زنی و از وزارت مجوز فعالیت می گیری و پسر عمه و عموی همسر و داماد خواهر و غیره و ذالک را استخدام می کنی و خودت هم اخراج کرده و درش را می بندی؟!

چگونه است که شبکه ایرانیان از تو نیست و تو در نیاوران برایش استودیو می زنی و نیرو استخدام می کند و مجری و غیره و ذالک و مجوز وزارت و ارشاد را می گیری و نهایتاً هم پس از این که درش را بستند و پلمپ کردند به پدر منت می گذاری که میلیاردی زیان کردی و به خاطر او تعطیلش کرده ای؟ آخر این چه جماعت احمقی هستند که پول می گذارند و شبکه راه می اندازند تا تو بخاطر پدر تعطیلش کنی؟! تا کی می توان با دروغ و دغل و حقه بازی سر مردم را شیره مالید، گیرم که با پولت و کمی فریب پدر و مادر را خریدی، مرا نمی توانی بفریبی! مرد باش و پای کاری که کردی بایست، مگر شبکه داشتن جرم است؟ من اگر پول داشتم، حتماً شبکه ماهواره ای می زدم و پایش هم می ایستادم. می بینید که پای تمام موسسات فرهنگی انتشاراتی و مطبوعاتی و کتابهایم ایستاده ام و جا خالی نداده ام. یا کاری نمی کنم و یا یای آن می ایستم.

می گوید که می خواهد با سرداران علیه نوری زاد شکایت نماید، به نوری زاد زنگ زدم و گفتم، آنچه من در تلویزیون گفته ام را باز هم می گویم و می نویسم و شما را در این بازی تنها نمی گذارم، در هر محکمه ای خواستید مرا هم به عنوان شاهد طلب کنید، باید این آقازاده ها یاد بگیرند که دوران تهدید و ارعاب و چنگ و دندان نشان دادن گذشته است، باید بیاموزند که شفاف کار کنند و مسئولیت کارشان را بپذیرند. مافیا بازی بس است، هنوز کسی از فامیل نمی داند که شغل علیرضا چیست؟ اما همان چند روزی که به ایران می آید خیلی راحت با مسئولین ملاقات می کند و با برادران گمنام و سرداران حشر و نشر دارد و با دست پر باز می گردد.

هفت سال آزگار است که در دوران دولت محمود، از همه حقوق شهروندی محروم شده ایم، ناشری که بیستمین سال فعالیتش را می گذراند، و کارنامه درخشانی از خود به جا گذارده و تا قبل از دولت محمود بیش از 2000 عنوان کتاب در حوزه علوم پزشکی منتشر کرده است، امکان ملاقات با وزیر ارشاد یا معاونین را ندارد و بطور غیر رسمی و غیر قانونی همه فعالیت های او را تعطیل کرده اند و حتی به نامه های او جواب نمی دهند و اخیراً دستور داده اند که نامه ها را تحویل نگیرند، و ما به ناچار شکواییه مترجمین و مولفین از ارشاد را پست سفارشی می کنیم!

اما یک روز در از پاشنه دیگری چرخید، از دفتر معاون وزیر ارشاد - رامین - تماس گرفتند که آقای رامین منتظر شمایند! شاید می خواهند پروانه نشریات پزشکی مرا - که در نصف کاغذ A4 دو نشریه را لغو امتیاز فرموده اند- باز پس دهند!

رغبتی به دیدار با این موجود بد کردار نداشتم، پس از برادر آخری - حسین - تقاضا کردم که به جای من به دیدار آن موجود متملق برود، او رفت و آمد و گفت:"که اشتباه شده است، علیرضا از خارج آمده و آقای رامین می خواسته است او را ببیند برای مجوز شبکه ماهواره ای ایرانیان!"

اینها را می نویسم تا اگر شکایتی از - محمد نوری زاد - شد، من در حقش کوتاهی نکرده باشم. نمی خواهم آن دنیا بگویند چرا او را میان اشقیا تنها گذاشتی، او را مثله کردند و تو مصلحت اندیشی پیشه نمودی، خیر، من کتمان شهادت را حرام و عین ظلم می دانم.

نوری زاد می گفت:" آن سالها که باب دل اینها می نوشتم، دو بار پدر و برادرت به منزل ما آمدند، یادم می آید که 15 سال قبل هم علیرضا علیه تو سخن می گفت و تو را عاق والدین معرفی می کرد! تو خیلی زودتر خطت را از اینها جدا کردی!"

یادم می آید در بازداشت اول، شامگاهی مرا از سلول به دفتر زندان آوردند، می گفتند ملاقات داری، با لباس زندان کنار حاج محمود بازجو ایستاده بودم که از حیاط زندان سر و کله علیرضا پیدا شد، از سوی پدر آمده بود تا اگر او تایید کرد، آزاد شوم! کارم به کجا رسیده بود که باید او مرا تایید می کرد!

وقتی مادر به دیدارم می آمد دختر یا پسرم را که مادر را با خود آورده بودند راه نمی دادند و مسئول بند رسماً می گفت که اینها هم خط اویند و راه نمی داد! اما علیرضا با اتومبیل شخصی و با موبایل وارد زندان شده بود، او دیگر خیلی خودی بود!

به حاج محمود گفتم:" این ملعون اینجا چه می کند؟" گفت:" این حرف را نزن، برای آشتی آمده است" و سلام علیک گرمی کرد و اظهار صلح و آشتی نمود، من ساده دل هم که همیشه هر دست دوستی را می فشردم، قبول کردم و از قضا تاثیر عمیقی روی من داشت که یک معاند و دشمن قسم خورده را خداوند به سویم فرستاده است. اما نه، چنین نشد و آنها توقع داشتند که من از عقیده خویش دست بردارم و چون آنها شوم... می خواستند تا از راهم اعلام برائت کنم و چون نکردم دشمنی ها ادامه یافت و اگر یک سطر اعلام برائت می نوشتم، وزارت در انتظارم بود.

پس از آزادی هم مرا به یک رستوران برای صحبت دعوت کرد، می گفت آرمان کشک است، ببین کجا بوی کباب می آید!، وقتی از آزادی سخن می گفتم و از ظلم هایی که بر من شده بود، می گفت:" همین که می توانی در این جا بنشینی و چای بنوشی خدا را شکر کن!"

این مختصر را برای تنویر اذهان مردم نوشتم که مرا با علیرضا در نامه نوری زاد اشتباه نگیرند، من با او هیچ صنمی ندارم و از رفتار و کردارش برائت می جویم! البته با او قهر نخواهم کرد و قطع رحم را حرام می دانم و دشمنی هم نمی کنم و برایش دعا می کنم که به راه حق و حقیقت بازگردد و با مردم باشد. آقازادگی تمام می شود، بعدش چه؟

مهدی خزعلی

1391/7/18

افزودن نظر


Joomlart