چهارشنبه, 26 مهر 1396

پلنگ چال 14 مهر ماه 91

نامه الکترونیک چاپ PDF

جمعه ها کوه خیلی شلوغ است، البته همین پایین ها و کمی که بالاتر می روی، فقط کوهنوردان می آیند و محیط بهتر و خلوت تر می شود، بعضی ها رعایت اماکن عمومی را نمی نمایند.

راستش خودمان باید فرهنگ محیط های عمومی را رعایت کنیم، اینکه با صدای بلند قهقهه بزنیم و اندازه و حریم خویش را نشناسیم و یا با صدای بلند شوخی خود مزاحم دیگران شویم، مذموم است، باید بدانیم که طبیعت متعلق به همه است و ما حق نداریم برای دیگران آلودگی صوتی ایجاد کنیم، مثل رستوران، باید به اندازۀ میزمان صحبت کنیم و نباید صدای ما مزاحم میز بغلی باشد.

این چیزهایی است که خود ما مردم باید با ادب و احترام از همدیگر بخواهیم، زشت است یک یک عده جوان با سر و صدای نامعقول مزاحم دیگران شوند. اینها را باید آموزش داد، باید بیاموزیم که تفریح ما مخل آرامش و آسایش دیگری نشود!

باید بیاموزیم که طبیعت زیبا را زباله دان نکنیم، در قسمتی یک ایستگاه زده بودند که ترویج حفاظت از طبیعت بود، بر روی یک وایت بورد نوشته بود:" آیا شما اینگونه فکر می کنید؟ که من زباله می ریزم و دیگری جمع می کند!"

این تفکر زشت و قبیحی است، باید بیاموزیم که زباله خود را با خود حمل کنیم، برای جامعه ما بسیار ناپسند است که ببیند یک تحصیلکرده، یک پزشک، یک مهندس یا یک استاد دانشگاه، زباله خود را در طبیعت رها کند!

یکبار در جاده، از یک ماشین مدل بالای گران بها، که مالکش از آن دسته آدمهایی بود که دستمال کاغذی را با کلینکس بر می دارند!  دیدم که قوطی آب معدنی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد!  با خود گفتم، اگر بیاموزیم که این رفتارهای ناپسند را تذکر دهیم، از جامعه برچیده می شود، من و تو باید تذکر دهیم، او در مسیر هر از چندگاهی زباله ای پرتاب می کرد و من با بوقی او تنبه می دادم و ...

دوستان؛ طبیعت را پاک نگاه داریم!

در مسیر کوه خیلی ها آمدند و از مصاحبه بی بی سی تشکر و قدردانی کردند و گفتند:" شما حرف دل ما را زدید" و آرزوی موفقیت برایم داشتند.

امروز شرمنده جناب نوری زاد شدیم و در همین جا از او پوزش می خواهم، ما قدری دیر به درکه رسیدیم و زنگ تلفن هم خاموش بود و او زودتر بالا رفت و در بازگشتش او را دیدیم، در طول قریب سی و اندی سال کوهنوردی، اولین بار است که دیر می رسم و رفیقم تنها به کوه می رود و امیدوارم آخرین بار باشد. باز هم از محمد عزیز عذر می خواهم.

در پلنگ چال عزیزی زیر انداز انداخته بود و ما را به بزم خویش دعوت کرد و دوستانی هم مرا به سر میز خود خواندند، از غذای هر دو خوردم، یکی عسلی بی نظیر داشت و دیگری چای دم جوش سنتی به یاد ماندنی...!

در بازگشت، یکی از همراهان می پرسید:" اگر پستی گرفتی و مشغول شدی، آیا باز هم مثل امروز کوه می آیی؟" گفتم:" من هم به این موضوع خیلی فکر کرده ام، آیا می گذارند مثل امروز راحت و بی تکلف به کوه بیایم، یا هزار توصیه امنیتی پیش پایم خواهند گذاشت! اما معتقدم من اگر جای مسئولین باشم فکر می کنم که: اگر بیایم و کشته شوم، بهتر از این است که خود را در قفس های ضد گلوله محصور کنم و از ارتباط با مردم محروم، دوست دارم اگر روزی به ضرورت مسئولیتی پذیرفتم، هفته ای یک روز را در کوه و استخر با مردم باشم و راحت نفس بکشم، مثل همین حالا، دوست دارم باز هم گاهی با مترو و اتوبوس به سر کارم بروم و مردم را از نزدیک حس کنم، دوست دارم با آنها بنشینم و برخیزم و لقمه از میان سفره شان برگیرم، از غذایشان بخورم - بدون هراس - اینها صمیمیت می آورد.

مهدی خزعلی

1391/7/14

افزودن نظر


Joomlart