پنجشنبه, 08 تیر 1396

گریه پیرمرد !

نامه الکترونیک چاپ PDF

از تعمیرگاه بیرون آمدم، پیرمردی متوسط القامه، با محاسنی کوتاه، پیراهنی مشکی و یقه آخوندی، به سمت من آمد، از مقابل اتومبیل گذشت و خود را به در راننده رساند، قیافه اش آشنا می نمود، شاید پدر شهیدی بود که قبلا دیده بودم، می خواست صحبت کند، شیشه را پایین کشیدم، دستش را به سویم دراز کرد، مانده بودم که چه می خواهد و چه برنامه ای دارد! به رسم دست دادن، دستم را به دستش دادم، می خواست دستم را ببوسد، دستم را به زحمت کشیدم و روی و پیشانی اش را بوسیدم، سرش را بر پنجره ماشین گذاشت و زار زار گریست...!

گفتم:" پدر جان چه شده است؟"

پس از قدری دعا و درود و ثنا که به واسطه گفتن سخن حق نثارم کرد، گفت:" دکتر جان؛ آخر اینها چرا کسی را که قد و قواره این کارها نیست، بر سر کار می گذارند و دهها میلیون مردم را به این روز می نشانند؟!"

گفتم:" پدر جان؛ سال آخر اینهاست، همه چیز درست می شود، البته با تلاش من و تو..."

گفت:" می خواهم بیشتر ببینمت" شماره ای رد و بدل کردیم و جدا شدیم.

راستش از این قصه ها هر روز دارم

مهدی خزعلی

مهر ماه 1391

افزودن نظر


Joomlart