دوشنبه, 11 ارديبهشت 1396

کارگه بتگری (سخنی با آزر بت تراش)

نامه الکترونیک چاپ PDF

 

 

 

 

ای عزیز!

در کارگه بتگریت بودم دوش

و به چشم خویشتن دیدم من

می تراشیدی تو،

این بت یکتا را!

این بت بی همتا !

گاه بر حلقه ریشش قلمی

گاه بر دستارش

گاه بر خاتم  و انگشتریش

گاه بر نعلینش

گاه بر خال و خط و

زلف و رخ و ابرویش

می تراشیدی تو، می تراشیدی تو

تا بتت کامل شد

فاضل و عالم شد!

یادت آید آن شب؟

من ز تو پرسیدم

این بتت، فقه هم می داند؟

گفتی : لا

فلسفه می خواند؟

گفتی : لا

او اصولی دارد؟

باز هم، گفتی : لا

علم نحو و علم تفسیر و حدیث؟

پشت هم گفتی : لا

او سخن می داند؟

گفتی : لا

از شنیدن  گفتم

و جوابت لا بود

ای عزیز دل من ؛

ای که خون کردی دلم

این همان حاصل دست خود توست

این همان بی همه چیز من و توست

از چه می خواهی تو

که پرستم او را

که به خاکش افتم !

که ببوسم دستش

یا به پایش افتم !

این همه فضل و کرامت

که به نافش بستی

این همه پیش و پسی را

که به نامش بستی

همگی کار تو بود

همه دانند

که تو بتگر خوبی هستی

لیک از من مَطَلب

جز بر دُردانه یکتا رفتن

جز که خاک در مولا سفتن

جز به درگاه احد سر سودن

جز به راه احدیت بودن

این بتت هیچ ندارد از خود

نتواند بپراند پشه ای را از خود

یا مگسی خلق کند

یا که مرغی را، در بند کند

یا به مرغی کوچک،

این خلائق را، اطعام کند

نه عزیز دل من !

او له و یا که علیه من و تو

نتواند، هیچ کاری بکند

او ندارد رنگی

بهر ریش من و تو!

باید از رنگ خدا قرض کنیم

باید این بت به عدم فرض کنیم

صبغة الله است،

این رنگ خداست

رنگ بی رنگی است

رنگ انبیاست

"باران"

مهدی خزعلی

9/5/1391

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افزودن نظر


Joomlart