چهارشنبه, 01 شهریور 1396

همبندیان 350 در باغچه چلیکا

نامه الکترونیک چاپ PDF

امشب افطار میهمان دوستان بند 350 بودیم، یادش بخیر در بند 350 همیشه وعده می کردیم تا پس از آزادی یک سفر دسته جمعی به شمال برویم، هنوز تا آزادی چند گام دیگر راه داریم، پس به میمنت و مبارکی آزادی جمع دیگری از یاران همبند، تا ابتدای جاده چالوس، باغچۀ خانوادگی چلیکا رفتیم،

این میهمانی با صفا به همت اکبر امینی و رامتین غفاری بر پا شده بود.

دکتر قاسم شعله سعدی همراه همسر و دخترانش آمده بود، دفتر شعرش را هم از 350 آورده بود، در جمع کوچک و خودمانی ما اشعاری که برای همسرش سروده بود را خواند و چند شعر سیاسی که در دفتر ننوشته بود از حفظ خواند، اگر این اشعار در دفترش بود، اجازه خروج نمی دادند! (او همانند داخل بند،کراوات دستباف بند 350 را هم بسته بود)، زاغه او در اتاق 9 از تخت های ویژه بود، برای خودش کتابخانه ای دست و پا کرده بود و چراغ مطالعه و امکانات دیگر، می گفت: " زاغه را تحویل کاپیتان،ملکی داده است، کاپیتان هم،محبوب همه بچه های 350 بود و کلاس درس انگلیسی او پر طرفدار بود.

حسن یونسی - فرزند وزیر اطلاعات اصلاحات - هم آمده بود، او هم با همسرش آمده بود، دختر قاضی تجدید نظر دادگاه انقلاب، آقای زرگر، به او گفتم به پدر سلام برسانید و بگویید تلفن ما را قطع نفرماید، دیر نیست که باید با آبروی خود جان شما را بخریم!  راستش یک کپی از دستور رهبری مبنی بر محاسبه یک روز انفرادی معادل ده روز حبس نزد ایشان بود و می خواستیم برای پیگیری قانونی این کپی را داشته باشیم و با این دستور - که برای اجرای احکام جنایی به مرحله اجرا درآمده بود -جمع کثیری از زندانیان سیاسی آزاد می شدند، حضرت آقا وقتی فهمید پشت خط مهدی خزعلی است، انگار برق سه فاز به او وصل کرده باشند، با عصبانیت گفت دیگر با من تماس نگیرید و تلفن را قطع کرد! نمی دانم چه می اندیشید، شاید تلفن او هم کنترل است و یک سلام و علیک تلفنی با اصحاب فتنه! او را هم فتنه گر می کرد!!! بگذریم، ما همه اینها را می بخشیم، چون آفریقای جنوبی، اما هرگز طنین صدایش را که حکایت از وحشت گفتگو با یک فتنه گر!داشت از یاد نمی برم، من حس می کردم که دست و پایش دارد می لرزد، صدایش می لرزید! کم مانده بود از ترس قالب تهی کند! آقای زرگر؛ نترس، وحشت نکن، روزگار ما نزدیک است، همه شما را چون پیامبر در فتح مکه عفو خواهیم کرد. حتی قاتل حمزه سید الشهدا را...

کمی آنسوتر، سام محمودی سرابی گفت که پرونده اش به نزد زرگر رفته و چنین و چنان شده است، حسن یونسی، آرام به او گفت: " بابا دختر او اینجاست، آهسته تر..." و او با شرمندگی عذر خواهی کرد و گفت: " ببخشید، نمی دانستم"  آقای زرگر؛ ببین بچه های ما چقدر حرمت دختر شما را نگه می دارند و قطعاً شما را به حرمت دختر و دامادت خواهند بخشید...

نوری زاد هم با خانواده آمده بود، مثل همیشه گرم و صمیمی و مودب و دوست داشتنی، کلماتش زنگ محبت دارد، نگاهش رنگ مودت دارد و لبخندش بذر دوستی می افشاند.

رامتین هم کلاه قشنگی بر سر نهاده بود، کلاه آفتابی در شب! نمی دانم می خواست چه بگوید، می خواست بگوید که کلاه گشادی سر ما گذاشته اند! یا این که می ترسید در این شب تار آفتاب ولایت برنزه اش کند...!

شام چلو جوجه بود، یکی سر شام عکس می گرفت و می گفت: "می خواهم مدرک جمع کنم که شما مرغ خورده اید!" گفتم خوب شد ما در سرای اهل قلم فقط آش دادیم، وگرنه این هم به جرم سیاسی ما افزوده می شد.

آرش هنرور شجاعی هم بود، می گفت به قم نقل مکان کرده است و در مرخصی استعلاجی بسر می برد.

تازه داماد و تازه عروس ما سام و همسرش هم چون لیلی و مجنون در عکسها ظاهر می شدند، خدا کند که این زوجِ محکوم دیگر به زندان برنگردند.

مسعود لواسانی و همسرش هم که هر دو زندانی سیاسی بودند، در مجلس حضور داشتند.

پیمان عارف هم از قانون می گفت، به او گفتم: " هنوز متوجه نشدی که قانون از دروازه اوین داخل نمی شود!"

خیلی های دیگر هم بودند و بنا شد همپای کوه هم باشیم. ان شاء الله در صعود به سبلان

مهدی خزعلی

1391/5/27

افزودن نظر


Joomlart