شنبه, 06 خرداد 1396

جبهه آزادی بر فراز بام ایران (دماوند)

نامه الکترونیک چاپ PDF

بام ایران قله دماوند

بعد از آن اعتصاب غذای طولانی و مشکل زانو که هنگام دستگیری حادث شده بود و توصیه پزشکان ارتوپد به خواندن نمازهای یومیه روی صندلی، تقریبا امیدی به صعود به قله دماوند نداشتم، دوست عزیزی که 17 بار صعود کرده بود، می گفت:"فکر نمی کردم بتوانی تا قله بیایی" به او گفتم: "به عشق جبهه آزادی و این یادگاری کوچک بند 209 تا آخر آمدم، می خواستم نام جبهه آزادی را بر بام ایران ببینم و چشم بند انفرادی را بر فراز بام ایران به یاد عزیزانی که نمی توانند جلوی پایشان را ببینند و با چشم بسته بازجویی می شوند، به چشم زنم. به امید روزی که از چشم بند و انفرادی و زندانی اندیشه خبری نباشد و ایران جبهۀ آزادی جهان باشد.

* اینجا قله دماوند، همان دیو سپید پای دربند است و ما آمده ایم تا آزادی اسیران دربند را طلب کنیم، این چشم بند انفرادی من است، در بند 209 یکی از ضروریات بود، همه چیز را می توانستی ترک کنی، اما چشم بند را هرگز، برای رفتن به دستشویی یا هواخوری یا بهداری یا بازجویی یا دادگاه و دادسرا، اول باید چشمانت را ببندی!

بیاد همه عزیزان همبند، بر فراز قله دماوند، چشم بند انفرادی را بر چشم می زنم تا دنیا بداند که بر فراز بام ایران و بر تارک آزادگی جهان بر چشم ما، چشم بند نهاده اند، می خواستم همگان بدانند که ما در عین بصیرت و بینایی و آگاهی، با تمام میراث تمدن بزرگ بشری، چشم خویش بسته ایم و نمی خواهیم دنیا را ببینیم، من بر فراز بلند ترین قله ایران ایستادم، جایی که همه قلل رفیع را کوتاه و پست می بینی، جایی که از سویی آبی خزر و از سویی کویر لوت را می نگری، و آنجا با آن چشم انداز وسیع، چشمان خویش را با چشم بند اوین بستم، دیدم چه دشوار است که در اوج بلندی و آزادگی چشمانت را ببندند، به امید روزی که از چشم بند خبری نباشد، من چشم بندی را از اوین تا قله دماند آوردم تا این تلخ تریت تراژدی بشری را به رخ زندانبان و بازجو بکشم،و از فراز آن بلندا فریاد کنم:" آی زندانیان چشم خود بگشایید و نگذارید بر چشمتان را ببندند، حتی به قیمت جانتان!"

در آن بلندای سترگ با خدای خویش عهد بستم که دیگر نگذارم چشمم را ببندند، حتی اگر در این راه جان ببازم. خدای تبارک و تعالی مرا بینا آفرید، نخواهم گذاشت مخلوقی بی مقدار بینایی ام را برباید.

عکسی دیگر از قله دماوند

* آن بچه آهو ی مچاله را از میان یخها یافته اند، او قربانی سرمای دماوند شده است و نمادی است که هر کوهنوردی بداند، دماوند با کسی شوخی ندارد، باید جانب احتیاط را نگاه داشت و با تجهیزات کامل آمد.

کاسه قلّۀ دماوند

* یکی می پرسید چند نفر بالای قله جا می گیرند؟ راستش خیلی، یک لشگر، به وسعت دو زمین فوتبال، این گودی نوک قله همان جایی است که روزگاری دور، دماوند داغ دل و گداز خویش بیرون ریخت و این کوه سترگ پر است از گدازه های پیشین، قریب 40000 سال پیش آخرین گدازه ها را از دل بیرون ریخته و اما می گویند دارد فعال می شود و بحث شورای شهر تهران مقابله با اثرات این آتشفشان بوده است و  زلزله های خفیف هر روزه شرق تهران، حکایت از دل داغ و پر درد دماوند است و ... اما امروز دهانه این آتشفشان چون دریاچه یخی در تمام سال مملو از برف است.

پایه و پوتین های مجسمه شهید صیاد شیرازی

بر فراز قلّه مجسمه شهید صیاد شیرازی را نصب کرده بودند، عده ای آن را شکسته و مجسمه را به پایین انداخته اند! می گویند هلی کوپتری که مجسمه را آورده است، سقوط کرده، سوای از عمل زشت کسانی که تندیس شهید رزمنده جنگ تحمیلی را شکسته اند، من نفهمیدم ارتباط صیاد با دماوند چیست! اگر تندیس آرش کمانگیر را می نهادند، می گفتیم در افسانه ها آمده است که برای تعیین مرز ایران زمین آرش ازفراز دماوند تیری انداخت! اگر تندیس ضحاک مار بر دوش را می گذاشتند، می گفتیم که ضحاک را در دماوند در بند کردند. اما شما بگویید، صیاد بر قله دماوند چه می کند؟

تپه گوگردی در نزدیکی قلّه

* این آه و داغ دل دماوند است که با صدای غریبی فوران می کند، سخت ترین مرحله صعود، عبور از تپه گوگردی است، بخصوص اگر باد این فوران گوگرد را به سمت شما بیاورد، تنگی نفس اجازه حرکت نمی دهد، پس باید به همراه اکسیژن هم داشته باشید. نمی دانم این سوز و آه از چیست، شاید از ما مردمان کج رفتار می سوزد و می نالد و آه می کشد!

این هم دعای ما و آه دل دماوند

این هم یک تخته سنگ گوگردی در پایین تپه گوگردی

عکس یادگاری با کوهنوردان گلوگاه

* یادش بخیر، سوم خرداد سال گذشته به مناسبت فتح خرمشهر در گلوگاه سخنرانی داشتم، دعوت کنندگان بچه های بسیج و سپاه و جانبازان دفاع مقدس بودند، سنگری درست کرده بودند که مرا به حال و هوای جبهه برد، راستش هر چه دل تنگم خواست گفتم و دیدم که اینها خط قرمز ها را تحویل نمی گیرند، به شهامتشان آفرین گفتم... آن روز برایشان از جبهه گفتم و امروز از جبهه آزادی...

دوستان هم مرا به کوهنوردی در جنگل های استان سرسبز گلستان دعوت کردند و ان شاء الله خواهیم رفت.

یک سنگ گوگردی دیگر در پایین تپه گوگردی

فردا نیایید محل جلوس ما بر این سنگ را زیارتگاه کنید که این نشیمنگاه حضرت آقا مهدی است و بر آن شمع بیافروزید، این تپه گوگردی است و ممکن است کار دستتان بدهد...! یک دفعه می بینید آتشفشان خفته از همین شمعدانی شما زنده شد...! راستی پشت سر، اون پایین پایین ها دریاچه سد لار است.

آبشار یخی در ارتفاع 5100

پایین تر از تپه گوگردی، آبشار یخی به قدمت 30000 سال خودنمایی می کند، این آبشار در زمستان و تابستان یخ زده است. مثل دل خیلی ها! ظاهرش آبشار است و گمان می کنید که جریان دارد و می تپد!  اما نه، سرد و یخ زده است، راستش من این روز ها از این دلها زیاد می بینم...! و دلم می گیرد، مگر می شود یک دل در تمام عمر یخ زده باشد، باید گرمش کرد، باید این یخها را آب کرد و دلها را گرم، گرمِ گرمِ گرم، نرمِ نرمِ نرم...

این هم دعای ما زیر آبشار یخی

بارالها؛ یخ های دشمنی را آب و اسیران ما آزاد کن !

کتیبه یادبود حاج محسن قنبری

خیلی ها در مسیر قله دماوند جان باخته اند و عکسشان زینت بخش بارگاه است، اما زیر آبشار یخی لوحی فلزی برای حاج محسن قنبری نصب کرده اند، او 25 بار به قله رفته است و بار آخر در آبشار یخی فوت کرده است. خدایش رحمت کند.

مسیر بارگاه سوم تا آبشار یخی

سرما بیداد می کند و بوی گوگرد نفس تنگی می آورد، چفیه اینجا بدرد می خورد نه مجلس شورای اسلامی، مگر این که در مجلس هم بوی گوگرد بیاید...!

راستی بسیجی سبز، چفیه اش هم سبز است...!

بارگاه سوم دماوند

در بارگاه سوم به بارگاه یکتا دعا بردیم برای آزادی اسیرانمان در عید فطر

در بارگاه سوم با کوهنوردی از نیشابور آشنا شدیم و ما را به قله بینالود دعوت کرد

خسته شدی می توانی لختی درنگ کنی، بیاسایی و آسمانی آبی تر از همه جا را نظاره کنی، اما حق نداری بمانی، این نشستن برای تجدید قوی و حرکت به سوی قله آرمانی توست، اگر بمانی خواهی مرد...!

پس برخیز و به قله آرمانت بیاندیش

غروب زیبای بارگاه سوم دماوند

شب بارگاه سوم دماوند

اتاق بارگاه سوم دماوند، همه خوابند! ولی فردا که بیدار شوند، قله را فتح می کنند!

راستش آن شب خیلی به من سخت گذشت، می دانستم هر چه بالا می روی باید کمتر و سبکتر بخوری، وگرنه از دماغت در می آید! ( قابل توجه مسئولین)در ارتفاعات باید غذای  سبک و زود هضم خورد، سوپ چیز خوبی است، من کتلت سیب زمینی برده بودم و علی آقا سوپ، حاج احمد تن ماهی و افشین و محمد باقر مشترکاً به فتوای حضرات اشکنه بار گذاشته بودند، من هم به توصیه ننه صدیقه - پیرزنِ قصه گوی دورِِ کرسی دوران کودکی ام - با همه شریک شدم، آخر او می گفت: " برادر دارم" و از هر چیزی سر سفره لقمه ای می خورد. نیمه شب حال تهوع داشتم و بارها به فضای باز خارج پناهگاه پناه بردم. همان موقع با خود گفتم، یادم باشد به مسئولین بگویم که هرچه بالاترمی روند، کمتر بخورند! این توصیه یک کوهنورد است...!

مسیر بین بارگاه دوم( گوسفند سرا) و بارگاه سوم

نمای قله از بارگاه دوم (گوسفند سرا)

آغاز راه از بارگاه دوم، مسجد صاحب الزمان (عج)

مسجد صاحب الزمان (عج) در گوسفند سرا با نمای قله دماوند

نمای قله از گوسفند سرا(بارگاه دوم)

صبحانه روز حرکت را در گوسفند سرا خوردیم و جای شما خالی سرکار علیه مرغ را هم زیارت کردیم، شما هم در گوشه تصویر این مرغ توپولی را ببینید، چه قُدقُدایی می کرد، حالا که می داند دست کسی به او نمی رسد و حتی تخمش را هم نمی توانند بخورند، چه دلبری می کند! بیا و ببین با چه تبختری راه می رود...!

زار و نزار

سفر نامه را از آخر به اول نوشتم، یعنی از قله شروع کردم و پایین آمدم، اما این یکی آخرین عکس است وقتی شب خسته و کوفته، قرمز و آفتاب سوخته، زار و نزار، به گوسفند سرا رسیدیم، دیگر نای راه رفتن نداشتیم. جای شما خالی شام آش دوغ و آش رشته در امامزاده هاشم خوردیم.

با آرزوی آزادی همه زندانیان سیاسی

مهدی خزعلی

1391/5/18



افزودن نظر


Joomlart