سه شنبه, 25 مهر 1396

در کارگه بتگری ات بودم دوش

نامه الکترونیک چاپ PDF

بعد از سحری خوابم نبرد، کلمات رژه می رفتند، برخاستم و پشت میز نشستم و شعری دیگر سرودم، درد دلی دیگر، اما به در خواست خانواده فعلاً منتشرش نمی کنم

آغازش این بود:

ای عزیز!

در کارگه بتگریت بودم دوش

و به چشم خویشتن دیدم من

می تراشیدی تو،

این بت یکتا را!

این بت بی همتا !

گاه بر حلقه ریشش قلمی

........

.......

.......

.......

و چنین تمام شد:

همه دانند که تو

بتگر خوبی هستی

لیک از من مَطَلب

جز بر دُردانه یکتا رفتن

جز که خاک در مولا سفتن

جز به درگاه احد سر سودن

جز به راه احدیت بودن

این بتت هیچ ندارد از خود

نتواند بپراند پشه ای را از خود

یا مگسی خلق کند

یا که مرغی را، در بند کند

یا به مرغی کوچک،

این خلائق را، اطعام کند

نه عزیز دل من !

او له و یا که علیه من و تو

نتواند، هیچ کاری بکند

او ندارد رنگی

بهر ریش من و تو!

باید از رنگ خدا قرض کنیم

باید این بت به عدم فرض کنیم

صبغة الله است،

این رنگ خداست

رنگ بی رنگی است

رنگ انبیاست

"باران"

مهدی خزعلی

9/5/1391

افزودن نظر


Joomlart