چهارشنبه, 06 ارديبهشت 1396

خاطره ای از محمد صدیق کبودوند) همبند 350)

نامه الکترونیک چاپ PDF

آن شب من  و آقایان کبودوند و معتمدنیا را به دفتر ریاست زندان بردند، رئیس سابق - آقای سوری - به دلیل کاندیداتوری مجلس استعفا داده بود و آقای رحمانی جانشین او بود، فردی متین و خوش اخلاق، شیوه ای نو در اداره زندان اختیار کرده بود، دوستان می گفتند: " شیوه او را تحمل نمی کنند و برکنارش خواهند کرد" آخر او به میان زندانیان می آمد و حرف دلشان را می شنید و خواسته های منطقی و معقولشان را پی می گرفت و تا آنجا که می توانست برای زندانیان کار می کرد.

آن شب ابتدا آقای کبود وند داخل اتاق رئیس شد و بعد معتمد نیا و آخر از همه من رفتم و صحبت ما به درازا کشید و از همان جا بود که با همسر و مادرم صحبت کردم و فردایش آن نامه را برای همسرم نوشتم!

می گفت: " کبودوند حق دارد، فرزندش سرطان دارد و حالش وخیم است، تنها خواسته او ملاقات با فرزند بیمارش است و مقرر شد که کسانی را بفرستند و در صورت صحت،  او را تحت الحفظ به ملاقات فرزند ببرند، و فردایش چنین کردند و هر روز هم 5 دقیقه اجازه یافت تا از دفتر بند با فرزندش تماس بگیرد، او هم اعتصاب غذایش را شکست... حال نمی دانم چه شده که او را از این کمترین حقوق انسانی محروم کرده اند؟!

معتمد نیا هم درخواست اعزام به بیمارستان برای درمان داشت که با پیگیری رئیس زندان، نامه ای از دادستان برای اعزام مکرر تا اتمام درمان رسید و او هم اعتصابش را شکست، حال نمی دانم چه بر سر آن نامه آمده که درمان او را هم قطع کردند و مجبور به اعتصاب مجدد شد؟!

اما من به نحوه دادرسی  و بازداشت غیرقانونی خود معترض بودم و کاری از رئیس زندان برنمی آمد و ماندم تا با دستور بالاتری آزاد شدم و هنوز هم به نحوه دادرسی و برخورد غیر قانونی و عدم امکان مطالعه پرونده و عدم فرصت دفاع در بدوی و تجدید نظر معترضم و کسی سخن مرا نمی شنود، من هم این بار اعتصاب خشک خواهم کرد. گوش کسی بدهکار سخن حق نیست، آیین دادرسی مرده است، حقوق شهروندی که چه عرض کنم، حقوق زندانی را هم نداریم!  من هم تقاضای اعاده دادرسی و امکان خواندن پرونده و حق دفاع و داشتن نسخه ای از حکم خویش را داشتم...!

به قول آرش کمانگیر!:

باید گریست به حال مملکتی که عدلیه اش ویرانه باشد!

مهدی خزعلی

1391/3/14

افزودن نظر


Joomlart