سه شنبه, 28 شهریور 1396

اولین و آخرین سیگاری که خریدم !

نامه الکترونیک چاپ PDF

خیلی سخت بود، خیلی با خودم کلنجار رفتم، از فروشنده خجالت می کشیدم، اما دور و برم پر سیگاری بود، اصلاً  یک معضل اصلی که در جلسات بند مطرح می شد، جای سیگار کشیدن سیگاری ها بود، روزها در هواخوری سیگار مجاز بود و شبها سیگاری ها گرفتار دود و دم خویش بودند، سیگار کشیدن در اتاق ها ممنوع بود، آخرین اتاق  طبقه بالای بند350 ، جنب بیت العباس، روزها کلاس درس بود و شبها مختص سیگاریها و صد البته مافیا بازی هم شبها در همان اتاق جریان داشت! یادم باشد پستی برای مافیا بازی بنویسم، اما طبقه پایین مشکل داشتند، در اجاق خانه که سیگار می کشیدند، پوی دود سیگار بالا می آمد و بچه های ده بالا معترض بودند! در اتاق بدنسازی هم مزاحم ورزشکاران بودند و اساساً بعضی خیلی رومانتیک به مسئله نگاه می کردند که چه معنا دارد در اتاق ورزش سیگار بکشند، در حمام و توالت هم بوی سیگار ماندگار می شد و مصیبت بالاتری بود، بالاخره مقرر شد که بعد از ساعت ورزش پنجره های اتاق بدنسازی را باز کنند و سیگاری ها خودشان را بسازند!

باز هم حاشیه رفتم، حکایت از این قرار بود که وجه رایج زندان سیگار مگناست، مثل اسکناس دوهزار تومانی اعتبار دارد، یا شاید هم اسکناس یک دلاری! آخر همراه داشتن پول در زندان ممنوع است، ممکن است با نقدینگی مامورین زندان را بخرید! در بدو ورود پول جیب مبارک را خالی می کنند و برایتان یک کارت اعتباری بانک پاسارگاد صادر می شود، شما با این کارت فقط می توانید از فروشگاه زندان خرید کنید، بدیهی هر گونه مبادله پول بین زندانیان هم از طریق همین خرید فروشگاه شدنی است.

تصور نفرمایید که یک هیبر مارکت آنجاست، در گوشه هواخوری یک اتاق تنگ و تاریک، قدری مایحتاج ضروری را به شما عرضه می کند، مثل حوله، دستمال، شورت، زیرپوش، مسواک، خمیر دندان، شکلات، بیسکویت، تخمه، پسته، سیگار و ...،  البته شما نمی توانید وارد فروشگاه شوید، شما از دریچه کوچکی سفارش خرید داده و کارت اعتباری و رمز عبور را تحویل فروشنده می دهید! ضمناً هر برندی هم مجاز نیست، مثلاً سیگار فقط مگناست، سیگار دیگری عرضه نمی شود، خمیر دندان و شامپو هم فقط برند خاص مورد نظر پیمانکار فروشگاه است، او برای شما انتخاب می کند "  آش کشک خاله تِه ، بخوری پاتِه، نخوری پاتِه! "

بگذریم... خیلی این پا و اون پا کردم، با خود گفتم، فرداست که شایع شود که دکتر خزعلی را هم در زندان سیگاری کردند، بخصوص که چند شبی پا به پای جوانان سیگاری تا سحر مافیا بازی می کردیم، اما چاره ای نبود، باید یک باکس سیگار مگنا می خریدم تا حق الزحمه شهردار را  - که هفته ای دو بسته سیگار بود - پرداخت می کردم، شهردار جوانی دوست داشتنی و فهیم و اهل فرهنگ و دانش بود، کار ترجمه اش حرف نداشت، برای کمک خرج خانواده در زندان کار می کرد و به این کار افتخار می نمود، او مصداق بارز این مثل ایرانی بود که :"کار عار نیست"

آن روز با هزار مصیبت اولین و آخرین سیگار عمرم را خریدم !

این قصه را به مناسبت روز جهانی بدون دخانیات تقدیم شما می نمایم.

مهدی خزعلی

1391/3/10

* خاطرات بند 350 از کتاب سلول انفرادی

افزودن نظر


Joomlart