يكشنبه, 04 تیر 1396

اعلامیه شهید حسین خزعلی در سال 1357 مرا به آن روزها برد و قدری گریستم!

نامه الکترونیک چاپ PDF

امروز نوزدهم اردیبهشت، سالروز شهادت برادرم حسین است، او هنگام شهادت نوزده سال داشت، به عدد" بسم الله الرحمن الرحیم" و عدد " ایاک نعبد و ایاک نستعین" عدد نوزده از رموز قرآن است، سی و چهار سال پیش در چنین روزی پا به پای برادر شهیدم حسین با ظلم و ستم و بیداد، اختناق و وحشت و استبداد، می جنگیدم و او جان خویش در این راه داد، باید که راهش را ادامه داد، او رفت، نامردی است که خونش را پانهاده و راهش را وا نهیم!

امروز اعلامیه ای که در مراسم چهلم او تکثیر و توزیع شد را می خواندم و بی اختیار اشک می ریختم، بد نیست شما را با انتشار اعلامیه سال 1357 به آن روزها ببرم، با دقت بخوانید، شاید کمی از فضای آن روزها را بیاد آورید.

دغدغه های آن روزهایی که پپسی را حرام می دانستیم، و همان روز نمایندگی پپسی در مقابل پل آهنچی را تصرف کرده و هر کس جعبه ای با خود می برد، من هم جعبه ای آوردم، هرچند خرید پپسی را کمک به صهیونیست ها و حرام می دانستیم، اما جرأت نکردم جعبه پپسی را به خانه بیاورم و در خرابه پشت منزل گذاشتم! شیشه پپسی در خانه از بیرق یزید و پرچم شمربن ذی الجوشن بدتر بود، خدای ناکرده اگر کسی به خانه ما می آمد و شیشه پپسی را می دید، چه می گفت؟!

لابد می گفت: " حاج آقا برای ما حرام می کند و برای خودش حلال است! " گوشت یخی وارداتی(منجمد) نمی خوردیم که رعایت ذبح شرعی نمی شود و کمتر رستورانی بود که پس از تحقیق و تفحص مهر تایید می گرفت که متشرع است و هرگز گوشت یخی نمی آورد و ما فقط از همین معدود غذاخوری ها، مجاز به خرید غذا بودیم، در سفرها هم با خود کتلت و کوکویی می بردیم، رستوران بین راهی که محال بود غذا بخوریم.

خواستم با مقدمه ای شما را به حال و هوای آن روزها ببرم و سپس اعلامیه چهلم که زندگینامه و گرامیداشت شهید بود و در دو صفحه فشرده استنسیل و تکثیر شد را تقدیم حضور نمایم.   " مهدی خزعلی "

کسانی که این یادنامه را تنظیم کردند، از نقل قول های پدر و مادر و دوستان شهید بهره گرفتند، با هم بخوانیم:

.......................متن اعلامیه چهلم شهید حسین خزعلی 1357/3/28

"زندگی نامه و گرامی یاد شهید رشید حسین خزعلی"
شهید رشید حسین خزعلی بسال 1338 شب تاسوعا در مشهد بزاد و در قم بزیست، دوره ابتدایی و متوسطه را با موفقیت گذراند و سال گذشته(1356) در کنکور شرکت کرد و دررشته فیزیک قبول و به دانشگاه راه یافت، سال اول تمام نشده بود که در روز 19 اردیبهشت سال جاری در قم به شهادت رسید.


*  با شهید در دوره تحصیلی :
دوره ابتدایی را در قم دید و متوسطه را در قم و تهران و دامغان ( تبعیدگاه پدر)، در تهران از دبیرستان علوی بهره برد به یمن تربیت دبیران دلسوزش شخصیت وی پی ریزی شد و نهال ایمانش بالنده گشت و روبه رشد نهاد، از دامغان طرفی نبست، سطح فرهنگ را پایین می دید و با استعداد خود ناهماهنگ و این نه خاص دامغان است که بهرجا که روی آسمان همین رنگ است. بالاخره در قم دیپلم گرفت و دانشگاه را راهی مشهد شد، در مشهد روزها به دروس دانشگاه و شبها در یکی از مدارس علمیه قدیم به فراگرفتن عربی مشغول بود و در هردو قسمت پیش می رفت، هم دانشجویان او را می ستودند و هم اولیای مدرسه علمیه به تحسین او لب می گشودند


*  در رشد مذهبی :
در اول بلوغ به شهادت دو عالم عادل(طبق موازین فقه) به تقلید بزرگ مرد تاریخ قائدعظیم الشأن آیت الله العظمی خمینی گردن نهاد، یک دوره مسائل لازم را آموخت، حتی مسائل کسب، اجاره، صید، ذباحه، غصب و ضمان را.  قرآن را به تمام بیش از دو نوبت با تجوید دقیق پیش پدر خواند و خود نیز در ماه رمضان قرآن را یک دوره تمام تلاوت می کرد، در ایام دیگر هم تلاوت متفرقه داشت،  تفسیر پاره ای از آیات را نزد پدر دید و قسمتی از مسائل اعتقادی را با استدلال فرا گرفت .


در میدان عمل :
حسین دین باور بود و معتقد، ایمان را با عمل توأم داشت، از او یک نماز فوت نشد، در دامغان زنگ کلاس می خورد و حسین سرکلاس نمی رود، می بینند در کناری مشغول نماز است که خورشید گرفته ونماز آیات واجب فوری است"

ماه رمضان گذشته چند روزی به سفر رفته بود، پس از ماه رمضان بی سحری روزه می گرفت و به دانشگاه می رفت، مادرش گفت:" پسرم چرا بخود رنج می دهی و بی سحری روزه می گیری هنوز که وقت داری"  حسین گفت:" مادر مرا رنجی نیست متعرضم نشوید"  گویی ناخودآگاه بار وبنه می بست و آرام آرام بسوی مقصدی که دست تقدیر نوشته بود راهی می شد و شاید هم آگاهانه چه می دانیم! مگر این سعیدی مجاهد والاقدر نبود که پس از شهادتش بدست آمد که از پیش سروش عالم غیبش بشارتی خوش داده بود.

حسین در کار دین مساهله کار و توجیه گر نبود، به مسائل فقه قاطعانه عمل می کرد تا آنجا که در این مدت هیچ گوشت منجمد نخورد و حتی اتفاق می افتاد که بعضی خویشاوندانش پس از فحص از یک چلوکبابی باصطلاح مطمئن غذا می آوردند و او نمی خورد، می گفتند:" مورد اطمینان است"  می گفت:" بله ولی مردم را دیده ام که اغلب نفع مادی خود را با خرید گوشت منجمد ارزان بر دینشان ترجیح میدهند"


به مستحبات اهمیت میداد به مساجد سفارش شده می رفت و آداب وارده را عمل می کرد، شب های حساس مذهبی را گرامی می داشت، گاه می شد که در شب عید فطر آن نماز بسیار طولانی را می خواند، کوتاه سخن آنکه به فتوای مراجع ارج می نهاد و به دستورات خاصه در مسائل اجتماعی اهتمام می ورزید تا حدی که جان بر سر آن نهاد و تا پایگاه رفیع شهادت پایمردی کرد و ایستاد.

* در جو روحی :
حسین دارای روحی لطیف، درکی دقیق و طبعی منیع بود، عزت نفسش زبانزد شده تا آنجا که موجب آزردگی بعضی خویشاوندان گشته بود، با داشتن بستگان نزدیک و نسبتا بر خوردارخود، در مشهد اتاقی اجاره کرده، طلبه وار زندگی می کرد، از پدرهیچگاه تقاضا نکرد، قرض دار می شد و دم نمی زد،  پدر اگر به او کمک می کرد، با روی باز اما با حالت استغنا می پذیرفت،  ایام فراغت را کار می کرد و به خرید و فروش می پرداخت و درخرج زندگی استعانت می جست،  اخیراً - یک روز قبل از شهادتش - گواهی نامه رانندگی گرفته و برآن بود که تابستان از کار رانندگی استفاده کند.

دارای درک دقیقی بود از همگان و افراد چهره هایی ترسیم می کرد که صائب و مطابق واقع بود،  به آداب و رسوم کم ارج وقعی نمی نهاد، ...عید نمی گرفت و می گفت:" ما را وقتی عید است که زمام ما را رهبری بزرگ به کف گیرد و استعدادهای خفته مان را بیدار و شکوفا کند..."

*در محیط اجتماعی :
روح حسین را هاله ای از حماسه فرا گرفته بود که در درون آن می زیست و از جو آن استنشاق می کرد و حرارت آنرا می مکید، شوریدن بر ستمگر و ستم و نامردمی ایده ی او بود و احیاناً شعری با نغمه ای پرشور سیمای او را نشان می داد، و چرا نه ؟!... که
در جو خفقان بزاد و در هاله اختناق بزیست
ودر محاق فضیلت به " مرگ سرخ" بمرد(1)

(1) حسین نوزاد – حین ولادت – پدر را در تبعید دید، حسین شهید در آخرین دیدار، پدر را محکوم به تبعید دید و در خلال زندگی باز گاه تبعید بود، گاه زندان، عجب آنکه در هیچ مورد هم محکومیت سیاسی نیافت، و این است خفقان، مرگ بر خفقان "نقل از پدرش"



بی گفتگو این اختناق روز افزون، حسین را مدرسه ای بود آموزنده، سوزنده و سازنده!  او را در کوره رنج گداخت و از او مردی دگرساخت، مردی خموش، با درونی پرفغان و پر غوغا، با روحیه ای نستوه، بی تاب و بی قرار...

او می دید مردم مسخ می شوند، چهره عوض می کنند، به چپ می گرایند و یا تفاله می شوند، به ذلت تن می دهند، به آستان زبونی رخ می نهند، در دل خون می خورد و با خود می گفت:   چرا نامرد بودن مرد نا بودن ؟


*نصیبه ازلش هم برای این آراست :
بیست و چند سال پیش از ولادتش نوری می تابد و او را و سرنوشت او را نوید می دهد، نزدیک ولادت مادرش جد امی او(از علمای نیکو روش و بسیار پاک نهاد) خواب می بیند که امام عصر علیه السلام به او شمشیری می دهد و می گوید:" به فرزندت بده"

نوزاد که به دنیا می آید و می بیند دختر است، می گوید:" از این دخترم پسری خواهد آمد لایق شهادت" و باز از حسن اتفاق، حسین شب تاسوعا بدنیا می آید، در آن هنگام و هنگامه ای که فضا از صدای حماسه زای یا حسین پرغوعا است، مناسبات قهراً تعیین نامش را الزام می کند، حسین نامیده می شود، این امور روی هم با جو اجتماعی، مسیر او را مشخص می کند و شهید رشید ما دلیرانه و آگاه به راه خود گام می نهد.

مر اورا زیبنده است :
در روز تاسوعا،  به دنیا آمدم من                        یعنی که از بهر شهادت زاده ام من
نامم حسین وواجب آمد پاس این نام                  باید که گردم با شهیدان جمله همگام



در این اواخر سخت مشتاق شهادت بود باشوری مفرط در تظاهرات متوالی قم شرکت می کرد تا اختناق را از نزدیک ببیند و با تمام وجودش محیط را احساس و لمس نماید،  تا اینکه در 19 اردیبهشت با شتاب خود را به قم می رساند و به میان جمع می رود، ساعت دو بعد از ظهر به منزل بر می گردد، خسته و کوفته، با چشم و چهره ای از گاز اشک آور متورم و گداخته، نماز می گزارد، به ناهار مشغول می شود،

مادر خطاب به پسر می گوید:" پسرم بس است مرو، در خانه بمان"

با مادر در گفتگو است که صدای شعار بلند می شود، پریشان می شود، دو سه لقمه ای بیش نخورده دست می کشد و می گوید:

*آخرین پیام شهید :


نامردی است مردم شعار دهند و من در خانه بمانم!


آقا فرموده اند شعار دهید شعار دادن وظیفه است!


اگر ما یک به یک جا خالی کنیم آنها شیر میشوند!


آری جرقه شعار در جان حسین لهیبی بر افروخت و انفجاری بپا خاست، بی تابانه خارج شد، نگاه مادر بدرقه اش کرد و چه می دانست مادر که این آخرین نگاه است و آخرین دیدار و دیگر دلیر بیقرار خود را نخواهد دید

 

*میقات شهادت:

حسین با جمله اول رادمردی را و با جمله دوم وظیفه شناسی را و با جمله سوم، مقاومت و پایمردی را به گوش زمان فرو خواند و پس  از ساعتی چند با خون سر نیز بر زمین نوشت، آنجا که در کوی آبشار، مقارن غروب، سوز گلوله را در جمجمه احساس کرد، آنجا که تا آخرین لحظه حیات، دلیرانه ایستاد و دین و انسانیت و مردمی را پاس داد، بر سر این کار سر داد، و خون دل نوزده ساله از سر داد، آری

چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

باری در این پایان سال تحصیلی، به حوزه امتحان درآمد، امتحان داد و سرخ روی برآمد، در مدرسه عمر که نوزده بهار بیش نصیبش نشد در نوزده اردیبهشت این چنین به تحصیل پایان و درسی به دیگران داد، دیگر خموش شد و به راه خود برفت، بدرود زندان گفت و بسوی پروردگار پر کشید، فسلام علیه یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیّا.

*در کنار جنازه:
جمعی از بستگان و دوستان و آشنایان جنازه شهید را با قلبی آکنده از اندوه، تجهیز و تشییع کرده در بهشت معصومه قم بخاک سپردند در آن اثنا پدر گفت :

"کفن فرزند شهیدم در نزدمن بخدا از جامه ی زفافش ارزنده تر است"

و نیز رخ بر رخش نهاد و بوسه ای بر گونه اش و گفت :

" پسرم اختیارت را تحسین می کنم"


*یاد یاران یار را :
گروهی از دانشجویان مشهد دیدار دوست را شب هفتم به قم آمدند و با اهدای دسته گل شعار نبشته و عکسی از شهید بر مزارش اشک فشاندند و لهیب درون خود را با محکم کردن پیمانشان با شهید فرونشاندند گروه کثیر دیگری از دانشجویان در مشهد در خواجه ربیع گرد هم آمده یادش را گرامی داشته و با التهابی سوزان به خاطرات و روحیه اش ادای احترام نمودند .

........................................ پایان متن اعلامیه چهلم شهید حسین خزعلی در خرداد 1357

 

افزودن نظر


Joomlart