پنجشنبه, 29 تیر 1396

من اعتراف می کنم ( گزارشی از دادسرا)

نامه الکترونیک چاپ PDF

مثل همیشه زیر سازی کرده و دو لباس زیر و گرمکن به تن کرده بودم، نمی خواستم بار دیگر زیرپوش را از برادر قاچاقچی و شورت را از برادر بهایی قرض کنم! هر چند خبر داشتم که بداء حاصل شده و نمی خواهند مرا بازداشت کنند، اما قرار وثیقه یا کفالت قطعی بود.

برای کفالت از مردم دعوت کرده بودم و لیستی دوازده نفره داشتم که همه آماده بودند، اما گفته بودم نیایند، بنا داشتم اگر قرار وثیقه صادر شد، نپذیرم و تودیع نکنم و راهی زندان شوم.

به دادسرا که رسیدم، دو نفر منتظرم بودند، ندیده بودمشان، اما گویی اندیشه های ما پیوندی عمیق تر از حسب و نسب و سبب با هم داشتند، احساس می کردم از برادر نزدیکترند، خوب می شناختمشان، روح های ما  از روز الست با هم گره خرده بود،  دوستانی که بی خبر و بدون تماس برای کفالت آمده بودند، یکی سندی هم همیا کرده بود، چقدر زیباست، کفیلت را ندیده ای، اما او زودتر از  تو در دادگاه حاضر است، وکیل می گفت نیازی به اینها نیست، خودم کفیل تو می شوم، وکیل من هم خواننده دلنوشته های من است، او برای من نیامده، او اندیشه خویش را وکالت می کند، من فقط دستی هستم تا اندیشه اش را تحریر کنم و او زبانی تا از آن دفاع کند، قاضی می  گفت: " وکیلت هم زودتر از خودت آمده است!" باز هم بودند دوستانی که قبول کفالت کنند. از همه سپاسگزارم

الیاس حضرتی و کلهر هم پشت در شعبه منتظر نوبت رسیدگی بودند، هر دو را سخت در آغوش گرفته و دیده بوسی کردیم، چندی پیش هم سایت خبرگزاری فارس عکس مرا در حال خوش و بش با پرسنل فارس منتشر کرده بود، فیلم حضور خندان من در غرفه جوان هم دیدنی بود، تازه وقتی به غرفه کیهان رفتم، جای شما خالی بود، آنچنان کیهانمداران را در آغوش می گرفتم، تو گویی دختر خاله ( ببخشید پسر خاله) منند!  با خودم گفتم مردم حق دارند بگویند، این آقا زاده عجب مارمولکی است، یک دست در گردن اصحاب فتنه دارد و دستی در دست منحرفین، در این گیر و دار لپ شریعتندار را دارد ماچ می کند! حالم بد شد،  بروم لب های مبارک قلمم را بشویم!  آخر کج سلیقه؛ از این همه مخلوق دوست داشتنی خدا، می خواهی مثال بزنی، بوسیدنش را به شریعتنداری انتساب می دهی! فکر نمی کنی چه حالی به مردم دست می دهد! از شوخی بگذریم، می خواستم از حال و هوای دادگاه و بگیر و ببند کمی خارج شوید، راستش من همه اینها را با محبت در آغوش می گیرم، من حتی " موقشنگ " را که دشمن خود می دانم، در آغوش می گیرم، ما اختلاف عقیده داریم، جنگ ما جنگ اندیشه است، اما روابط انسانی و مقدمات این تلاقی انسان ها را محترم می شمارم، من حاضرم کفش جلوی پای مخالفم جفت کنم، اما حاضر نیستم عقیده ام را با زور و تحمیل عوض کنم!

رندی می گفت: " من زیر بار زور نمی روم، مگر زورش خیلی پر زور باشد! "

جلسه دادگاه به درازا کشید، با مقدمات و موخرات و دسر و سالاد و کوبیده اضافی و متن و حواشی و صدور قرار،جای شما خالی ساعت 6 شب، خبر آزادی خودم را به خانواده دادم، شادی آزادی من در خبر ارتحال مادر بزرگ همسرم گم شد، امروز هم برای تشییع پیکر آن مرحوم به قم می رویم، بانویی بزرگوار و دوست داشتنی، ما او را "خانم" خطاب می کردیم، حقاً خانم بود، او همسر آیت الله میرزا علی آقای نائینی  و عروس میرزای نائینی  بزرگ بود، مهذب و مؤدب بود و فرزندانی چنین تقدیم جامعه کرده بود.

مادرم می گفت: " این آزادیت معجزه حسین(ع) است، من تو را از او پس گرفتم و درست می گفت.

خلاصه کلام، این که من بر این باور بودم که سایت یک فضای گفتگوست و چون تالار گفتگو، هر کس مسئول سخن خویش است، من فقط مطالب خود را پاسخگو هستم، اما نظر قاضی این بود که مسئولیت تمامی کامنت ها هم با توست، در واقع هنوز راه طولانی داریم که به آن فرهنگ فضای باز گفتمان برسیم، من تلاش خواهم کرد تا این باور را نهادینه کنم، اما نه مسئولان فرهنگ فضای باز را دارند که تحمل کنند، نه ما مردم، این فرهنگ را داریم که نقد و هتک را تمیز دهیم، طنز و هزل را جدا کنیم، ما خیلی زود وارد حوزه جرم می شویم، ببینید دروغ و تهمت و افترا و توهین جرم است، هیچ کشوری نمی تواند اجازه دهد که در قالب مخالفت و نقد کسی مرتکب جرم شود، بسیاری از کامنت های سایت ها  ناسزا و فحش و توهین است - حتی به خود من - باید تمرین کنیم.

می خواهم از خودم شروع کنم، می خواهم بدیهای خویش را بنویسم، می خواهم خودم را نقد کنم، می خواهم از رانت های خودم بنویسم، می خواهم خودم را محاکمه کنم، می خواهم به حساب خودم برسم، ببینم آیا باز هم مدعی دارم؟! من هم یکی از بچه های این نظامم، عملکرد من بسیاری را دین گریز کرده است، خیلی ها مرا دیدند و از اسلام بیزار شدند، امیدوارم اینبار دادستان( مدعی العموم) اعلام جرم اهانت علیه خودم را برایم نفرستد. من اعتراف می کنم، من در پیشگاه ملت اقرار می کنم، بد کرده ام، خودمان را گم کرده بودیم، فکر می کردیم که آقازاده ایم و مردم،لابد هویج زاده، ما خواصیم و مردم عوام، ما چنینیم و مردم چنان، ما تافته جدا بافته هستیم، دیگر بندگی از یادمان رفته بود، دماغی داشتیم، غبغبی داشتیم و دک و پوزی، خدایی می کردیم برای خودمان.

درد دل ها زیاد است، نمی خواهم کلی گویی کنم، می خواهم با جزئیات به نقد خویش بنشینم، می خواهم نیمه پنهان خویش را بازگویم، شاید دیگر سراغم نیایید، شاید در خیابان به سنگم زنید، شاید تف و لعن و نفرین نثارم کنید، اما من یکی از هزارانم ! یکی از آنهایی که دین مردم را به بازی گرفتند، یکی از آنهایی که از صداقت و اعتماد مردم سوء استفاده کردند. اگر بنای اعتراف دارم، برای این است که بار سنگین دین گریزی جوانان را بر دوش خویش نبرم،  نمی خواهم پایم بر صراط بلغزد.

صبر کنید، خودم را محاکمه خواهم کرد، اگر تحمل داشته باشید و به جرم محاکمه خویشتن، مرا در بند نکنید!

" حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا " به حساب خود برسید، قبل از آن که به حسابتان برسند "

مهدی خزعلی

1390/9/7

افزودن نظر


Joomlart