دوشنبه, 30 مرداد 1396

امان از این سه نقطه ...!(گزارش امروز دادسرا)

نامه الکترونیک چاپ PDF

از همه دوستان عذر می خواهم که قدری نگرانتان کردم، آخر بعضی حقوق ممتازند، اول باید مادرو پدر را از نگرانی درمی آوردم، تا ساعت 3 دادسرا بودم، آخرین تماس و آخرین وداعم با مادر بود، می گفت: " دیشب برایت خیلی دعا کردم و تا برگردی هم مشغول دعا خواهم بود، بارها تکرار کرد که پسرم؛ من از تو راضی ام، من دلم روشن است، برمی گردی!" طنین صدایش مرا به سالها قبل برد، آخرین ناهار برادر شهیدم حسین، همین طور خداحافظی می کرد، ما رفتیم و من تنها برگشتم، شهادت حسین ضربه ای هولناک برایش بود، هر چند خم به ابرو نمی آورد!

از دادسرا که بازگشتم، با مادر تماس گرفتم، صدایش در نمی آمد، آنقدر گریه کرده بود و دعا و راز و نیاز که نایی برایش نمانده بود، نگرانش شدم، صدای بغض آلود مادر سخت مرا تکان داد، با یاد و نامش گریستم، ختم های زیادی برایم گرفته بود، امر کرد که امشب اعمال شب اول محرم را بگزار و پس از آن به دیدارم بیا، امرش را اطاعت کردم. علت تاخیر در گزارش این بود، فقط همین، می خواستم بعد از اعمال برایتان بنویسم، باید اول با خدایم خلوت می کردم و سپس به محضرتان می رسیدم. اما بعد:

به روی ترازو رفته و توزین کردم، 88 کیلوگرم بودم، چقدر زود چاق می شویم، صد روز پیش که آزادشدم، به برکت 26 روز اعتصاب غذا به 75 کیلوگرم رسیده بودم، آخرین وعده غذا -دستپخت فرزند فاطمه (س) - را قبل از نماز ظهر خوردم، بنا نداشتم لب به طعام اوین بزنم، وداع کردم، می دانستند که با همین دستپخت افطار خواهم کرد، بچه ها پر انرژی و آرام بودند - البته دست به دعا - همه را بوسیدم.

می خواستیم با مترو برویم، برف شدید بود، تا ایستگاه متروی انقلاب تاکسی گرفتیم، راننده تاکسی می گفت: " سریعتر از مترو می رسانمتان، قبول کردیم، جهنم ضرر! شش هزار تومان ناقابل از قریب تا میدان ارک، کمی زیاد بود، اما وقت کم بود! " با وکیل مقابل دادستانی قرار داشتیم، همراه مشاور حقوقی موسسه و یک رفیق شفیق رفتیم، مقابل ساختمان دادستانی رفیق ما عکسی به یادگار گرفت، قاضی در اتاقش نبود، وقتی که آمد با روی باز با همه خوش  و بش کرد، برای رفیق ما این برخورد ها عجیب بود، از قاضی لبخند انتظار نداشت! می گفت: " چه قاضی خوبی! "

وارد اتاق شدیم و تفهیم اتهام شروع شد، قاضی بنی حسینی خیلی رو بازی می کند، پرونده را در اختیارت می گذارد تا هر چه می خواهی بخوانی و دفاع کنی، نامه به رهبری و تخم شتر مرغ لاریجانی و دیدار با خانم کروبی برگ های رویی بود، اما تفهیم اتهام چیز دیگری بود!  اعلام جرم دادستان با مستندات، قریب 15 صفحه می شد، همه کامنت های ذیل پست های وبسایت بود،

هر چه می گفتم:" اینها نوشته دیگران است و من فقط پاسخگوی نوشته خویشم"

می گفت: " چگونه است که به همه مسئولین ایراد می گیری که اگر نمی توانید، بروید کنار! تو هم اگر نمی توانی سایت را کنترل کنی، خوب جمعش کن! "

عرض کردم: " من تمامی کلمات، مقالات و نوشته های خویش و دو نشریه ای که مدیر مسئول آن هستم را پاسخگویم،  اما در مورد کامنت ها باید بگویم که از من نیست و حتی بسیاری را نخوانده ام، سایتی زده اند به نام باران، تا مردم از بارش آن قدری خنک شوند، من نیز در این سایت مسئول نوشته های خویشم و لا غیر، در این کامنت ها گاهی به خود من ناسزا می گویند!"

گفت: " شما پوستت کلفت است، برای خودت، اما ما باید مراقب جامعه باشیم که جرمی رخ ندهد، شما مسئول این نوشته ها را معرفی کن  تا ما او را احضار کنیم! "

دیدم پر بیراه نمی گوید، آخر نمی شود که وقتی فضایی برای اظهار نظر باز می شود، ما در آن به هتاکی و هجو رو آوریم، دیدم عده ای ظرفیت فضای باز ندارند و هتاکی می کنند، عده ای توهین می نمایند، باید چاره ای اندیشید، باید از مخاطبان سایت درخواست کنم که رعایت حریم قانون را بنمایند، از هتک و هجو و توهین بپرهیزند، به همه اندیشه ها و مقدسات همه ادیان و مذاهب احترام بگذارند، البته نقد - حتی تند و تیزش - جایز است، مرز نقد و هتک بسیار حساس و ظریف است، پس از همه خوانندگان سایت که در این تالار گفتگو شرکت دارند، برای حفظ این فضا، می خواهم که خودشان رعایت کنند!

نمونه هایی را می خواند که ... سه نقطه چین داشت، می گفت: " این سه نقطه از صد تا فحش بدتر است!"  با خود گفتم: " امان از این سه نقطه ... این سه نقطه، چه ها که نمی کند، ما هر چه می کشیم از همین سه نقطه است! بروید و ببینید، اصلاً یک فرهنگ دارد سه نقطه! یک دائرة المعارف، یک تاریخ، یک ..."  دیگر پشت دستمان را داغ کردیم که نقطه بگذاریم تا چه رسد به سه نقطه ...!

می گفت: " اینجا دیگر کار خودت است، این دیگر کامنت نیست، این سه نقطه چیست؟ ! "

عرض کردم: " این شاهکار ادب است، این ادبیات من است، همین سه نقطه را در شعر مولوی پیدا می کنید، ادب است و عرفان و اخلاق، شاید تصور شود که آن بزرگ از جاده ادب خارج شده، اما مردمان را ادب آموخته است، باید دید که این سه نقطه در کجا استعمال می شود، مولوی؟ یا کمی پایین تر، میدان شوش و گود عربها، همین لفظ کمی پایین تر می شود هجو و هتک و فحاشی و کار الوات و اراذل و اوباش، کمی بالاتر، می شود مولوی، کمی آنسوتر، می شود خیام، حافظ، سعدی و فردوسی!   بگذریم، راستی اسم  عبید و ایرج را از خیابان ها حذف نکرده اند؟!

به بازپرس گفتم: این سه نقطه را آن عالمِ زاهدِ عارفِ واصل در شعرش به کار می برد، می شود کمال انقطاع، آنجا که می فرماید:    " ... لق همه موجودات    جز خداوند غنی بالذات"

به او گفتم: " ادبیات من عرفانی - سیاسی - سکسی است، مخفف آن می شود " عسس" یعنی " عسس بیا منو بگیر!" باید تحمل کرد، من نمی توانم طنز ننویسم، نمی توانم از جذبه های روانشناختی خلقت انسان پرهیز کنم، باید دستی بر صور اسرافیل داشت و نگاهی بر کدو، تا درسی برای مردم گفت، که به گوش جان بشنوند."

اگر می خواهید این حرف ها برای مردم ماندگار شود، باید با سرشت و ضرب آهنگ خلقت همراه شد، چاره ای نیست. هر گوشه و کنایه ای توهین نیست، لبها را ندوزید، دهانها را نبندید، قلم ها را نشکنید، بخدا سوگند این بزرگترین ضربه به اندیشه و ادب پارسی است، من با این پابست و عقال، به ادب پارسی خیانت نخواهم کرد!

به او گفتم: " مقاله ای خواهم نگاشت در باب ادبیات " عرفانی - سیاسی - سکسی " ( عسس) و از این شیوه و سبک دفاع خواهم کرد.

جلسه پرباری بود و به درازا کشید، فرصت تمام شد و دادسرا تعطیل، بنا شد برای ادامه دفاع فردا صبح ساعت 9 به شعبه چهارم بازپرسی کارکنان دولت بروم، او گفت برای چهار پرونده قبلی قرار مجرمیت صادر و با کیفرخواست به دادگاه فرستاده است تا لف پرونده نخست شود!  برای این پرونده هم فردا قرار کفالت صادر خواهد کرد، می خواهم بدانم، آیا کسی هست کفیل من شود، یا او راست می گفت که اینها که زنده باد می گویند، هیچ کدام نمی آیند، من فردا بدون کفیل می روم، به همسرم گفته ام نیاید، می خواهم بدانم کدام یک درست می گوییم! آیا کسی هست؟ یا نه!

از شعبه بیرون آمدیم، در راهرو قیافه آشنایی دیدم، خوب نگاهش کردم، شک داشتم، خیلی عوض شده بود، تا مرا دید، پشت گلدان مخفی شد، از مخفی شدنش دانستم که خودِ خود اوست! قاضی حاجی محمدی، بازپرس امنیت اوین، همان که موقشنگش خوانده بودم، از بس به او "موقشنگ" گفته بودند، موهایش را کوتاه کرده بود، مش موهایش هم از بین رفته بود، کت " آرنج مخملی اش" را هم به تن نداشت، مثل خود ما ساده شده بود، طفلک لابد کلی از مشتریهایش را پرانده بودم، حال ما که کمی تا قسمتی کچل هستیم و ریش مبارک هم  مش خدایی دارد، توی بورس بازاریم، کچل ریش جو گندمی کلی خواستگار دارد، عیال مربوطه ششدانگ حواسش جمع است که ما را سر گذر روی دست نبرند!

باز حواسمان پرت شد و رفتیم سراغ " عسس" بیا منو بگیر!  داشتم می گفتم، موقشنگ، پشت گلدان مخفی شد و من هم برایش دستی بلند کرده و با صدای بلند گفتم: " سلام، چطوری؟!"  با عصبانیت در حالی که  خود را مخفی کرده بود که مو و کت و سر و وضعش را نبینم و سوژه ای جدید برایش نسازم، با دست مرا به رفتن به سمت راهروی خروجی حوالت داد و با عصبانیت داد زد: " برو، برو! "  او متهم پرونده من است، دلم به حالش سوخت، مثل دخترکی که خوره به موهایش زده باشد و از خجالت خود را مخفی کند، قایم شده بود!  خیلی سخت است، حقاً موهای قشنگی داشت، احساس می کردم، من با قلم خودم موهایش را تراشیده ام!  لابد فردا باید دیه یک انسان کامل را هم بپردازم!

خوب دوستان تا فردا

مهدی خزعلی

1390/9/5

افزودن نظر


Joomlart