دوشنبه, 07 فروردين 1396

جشن تولدم رنگ وداع داشت !

نامه الکترونیک چاپ PDF

امروز کوه نرفتم، مثل مسافری که عازم حج است، کارهایم را شسته رفته می کردم، چیزی از قلم نیافتاده باشد، نکند بچه ها در غیاب من به زحمت افتند، بچه های موسسه نگران بودند که من بروم و نبینمشان، پنهانی کارهایی کرده بودند، بالاخره بعد از ظهر شد و هنگام تعطیلی کار، دیدم بچه ها با کیک و شمع و فشفشه، همراه کلی کادو وارد اتاقم شدند، تازه فهمیدم که تولد من جمعه است و اینها به استقبال رفته اند!

جمعه که تعطیل است، شنبه هم ممکن است من نباشم! آخر دوباره احضار شده ام و خبرها حکایت از نقشۀ شومی  دارد، می گویند حضرات خیلی عصبانی هستند، می خواهند سرت را زیر آب کنند، با بچه ها خداحافظی کرده و سفارش روزهای حبس را نمودم، باید رفت، این راهی است که خود انتخاب کرده ایم، به آنها می گویم، اینها نخواهند گذاشت آب خوش از گلوی ما پایین رود  و اجازه حیات را از ما سلب کرده اند، برای زنده ماندن باید مبارزه کرد، چاره ای نیست!

یادش به خیر، مقیسه می گفت: " فکر کار در این مملکت را از سرت بیرون کن، اینجا به تو اجازه نخواهند داد و صلاحیت تو را تایید نخواهند کرد! " به او گفتم: " پس یک راه بیش نمی ماند، شما را پایین بیاوریم! "

دعای کمیل نزد پیرِ عارفِ صاحبدلی رفتم، او اهل اشارت و بشارت بود، گفتم که شنبه عازم دادسرا هستم، اوضاع را چگونه می بینی؟  گفت : " شیر که به مصاف گربه می رود، ترسی ندارد ! "  دیدم راست می گوید، این جماعت خیلی گربه صفت و بی چشم و رو هستند، باید چون شیر به میانشان رفت.

راستی، شمع 46 سالگی مرا روشن کرده بودند، گفتم: " بیچاره جنتی، چقدر شمع باید فوت کند! "

1390/9/3

مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart