پنجشنبه, 04 خرداد 1396

عید قربان در خانه نسرین ستوده

نامه الکترونیک چاپ PDF

دیدار عید را از خانه نسرین ستوده آغاز کردم، هر چند رضا خندان است و استوار، اما سنگینی 14 ماه حبس را در چهره نیما می توان دید، در تمام مدت آغوش پدر را رها نمی کند، بوسه های سهم مادر را هم از پدر می طلبد، بوسه هایی عمیق و جاندار از پدر می رباید، من در فشار لبهای نیمای چهار ساله بر گونه های پدر، تمنای آغوش مادر را حس می کنم، دیگر نمی توانم بنویسم، اشک مجالم نمی دهد، زار زار می گریم و در این حال و هوایم که جواد از زندان اوین تماس می گیرد تا عید را تبریک گوید، تعجب می کند که چرا گریانم، عذر می خواهد که بی موقع مزاحم شده است، می گویم نه، به موقع بود، نیاز به همدردی داشتم تا با او مویه کنم، برایش قصه را می گویم!

در این 14 ماه فقط چهار بار نیمای کوچک در آغوش مادر جای گرفته است، از آخرین باری که گرمای آغوش مادر را حس کرده است قریب 4 ماه می گذرد، دیروز - روز عرفه - پس از 4 هفته محرومیت از ملاقات، نوبتشان بود تا مادر را از پشت شیشه های سرد ببینند، اما آن را هم دریغ کردند، می گفت عید قربان پارسال، نوبت ملاقاتمان بود، مادرم از شهرستان آمده بود، به مناسبت عید ملاقات ها را تعطیل کردند!

مگر دادستان فرزند ندارد؟  اینها دادشان را از که بستانند؟ مگر دلهایشان سنگ است؟ باز هم گریه مجالم نمی دهد، من امروز باور کردم که یتیم آن کسی است که مادر ندارد، دیگر نمی توانم فرزندم را در آغوش کشم و یاد مهراوه و نیمای نسرین نباشم.

ما کجای کاریم، با فرزندانمان که در پارک قدم می زنیم، فکر کرده ایم که نیما و مهراوه نیز آرزو دارند در پارک دست مادر را بگیرند؟  دیگر بس است، امروز بیش از هر مجلس عزایی گریستم و احساس می کردم با هر قطره اشک که از چشمانم جاری می شود، آب می شوم و به سوی جویبار انسانیت، رود صفا و دریای بیکران مهربانی جاری می شوم!

رضا جان؛ ما را در تنهایی ات شریک بدان و همچنان استوار بمان، امیدوارم عید دیگر وقتی به خانه تان می آیم، نیما را در آغوش نسرین ببینم.

مهدی خزعلی

1390/8/16  عید قربان

افزودن نظر


Joomlart