سه شنبه, 09 خرداد 1396

در نمایشگاه مطبوعات چه گذشت!

نامه الکترونیک چاپ PDF

هر چند اندکی پس از انتخابات 88 ( مرداد ماه) در یک نامه چند سطری دو نشریه پزشکی مرا لغو امتیاز کردند، هر چند که در این سه سال غرفه ای در نمایشگاه به ما ندادند و فضای نمایشگاه با خاطرات سالی که غرفه برتر نمایشگاه، غرفه کتاب سفید بود - از حیث تلاش و فعالیت، نه متراژ! - برایم سنگین بود!

هر چند در  میان خیل نشریات رانت خوار دولتی که با پول بیت المال به جان و مال و آبروی مردم می زنند، رهزنانی که ناشیانه خود را رفیق غافله می خوانند و گرگانی که در پوست میش نگنجند و هماره پنجه خونین شان از پوست بیرون زند، احساس ناامنی می شود و هر لحظه منتظری که یکی از پشت خنجر زند یا پنجه و دندان به رویت کشد!

اما به یاد شبهای تیره و تار سنگر،که تنهای تنها با آخرین نارنجک باقیمانده و ضامن کشیده، در حالی که با تمام قوا بر اهرم ضامن فشار می دادم که رها نشود و دندانها را بر هم می فشردم که لرزش آنها در سرما ایجاد صدا نکند، با یک باطری بی سیم به سوی گروهان فتح می رفتم که ارتباطش قطع شده بود، نمی دانستم زنده اند یا مرده یا اسیر! شاید در سنگرشان یک عراقی انتظارم را می کشید!

امروز باز هم با نارنجک از ضامن درآمده به میانشان رفتم، وارد غرفه روزنامه جوان ( وابسته به سپاه پاسداران ) شدم، می خواستم مرا ببینند و خجالت بکشند، اینها به دروغ در روزنامه شان نوشته بودند، " مهدی خزعلی مخفیانه از ایران گریخت! " خواستم بدانند که این بسیجی خیبر نمی گریزد!البته نارنجک من در همان غرفه منفجر شد!!!

تا وارد شدم، چون گرگان (بلاتشبیه) که با زوزه ای همدیگر را برای شکاری بزرگ فرامی خوانند، از بقیه غرفه های جناح انحصار، همه جمع شدند، خود را در جمع شکارچیانی دیدم که به پیروزی خود یقین داشتند، یک نفر به چند ده نفر!  اما می دانستم که کلمه حق پیروز است!

*  لینک قسمتی از گفتگو در غرفه جوان: http://www.youtube.com/watch?v=lHn4a89YfGM

یکی آمد و گفت: " چرا با صدای آمریکا مصاحبه کردی؟ "

گفتم: " بسم الله شما تریبون بدهید تا با شما مصاحبه کنم! "

ولوله ای افتاد، یکی رفت و میکروفونی آورد، دیگری او را نهی می کرد که : " به او تریبون ندهید، او هر چه می خواهد می گوید و برایتان بد می شود! " دوستش می گفت: " دوره اش می کنیم و آبرویش را می بریم! " جالب بود، نه تنها غرفۀ دولتی ها دو نبش و سه نبش و بزرگ و شاه نشین بود، بلکه با کمال وقاحت بلند گو گذاشته بودند و صدایشان در سالن نمایشگاه می پیچید! خوب سپاه است دیگر، خود را مالک مطلق این کشور می داند و بقیه مطبوعات باید مزاحمت بلند گوی او را تحمل کنند و دم نزنند!

سئولات شروع شد، اما هر گاه کم می آوردند، میکروفون را به زور از دستم در آورده و یا میکروفون مرا قطع می کردند، می گفتند: " پا روی سیم رفته است! " جالب بود که همیشه پا روی سیم میکروفون من می رفت! دو میکروفون داشتند، به جای اینکه یکی دست من باشد و یکی برای سئوال کنندگان، میکروفون مرا می گرفتند و هنگام صحبت من با میکروفون دوم اختلال ایجاد می کردند!

با همه این اشکالات سئوالاتی پاسخ داده شد، از خاک سرخ هرمز پرسیدند، که برای هزارمین بار گفتم: " تنها خاک سرخی که می شناسم، خاک گلگون به خون برادر شهیدم است و هرمز و خاک سرخش را ندیده ام، مدیر عامل خاک سرخ محمد مهدی خزعلی فرزند مصطفی است و من مهدی فرزند ابوالقاسم هستم! "

از اعتقاد من به ولایت فقیه پرسیدند، و من گفتم: " من قبلاً به بازپرس هم گفته ام که بیش از او به ولایت فقیه اعتقاد دارم،اما ولی فقیه شما بالاتر از خداست، به اعتقاد شما خدا ( نعوذ بالله) نماینده ولی فقیه در آسمانهاست! ما باید تلاش کنیم تا ولی فقیه ذهن شما را به جانشینی پیامبر و ائمه هدی راضی کنیم! "

یکی که سوزنش گیر کرده بود مکرر سئوال می کرد که ولی فقیه شما کیست؟ و به دنبال نامی می گشت و شاید شری برای من! به او مکرر گفتم:  " هر کس که اهل حل و عقد و خبرگان منتخب مردم برگزینند! "

می گفتند: " آمریکا از شما حمایت می کند و ...."  عرض کردم: " آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، آن که به اسلام و انقلاب لطمه می زند، دین فروشانی هستند که به نام دین جنایت می کنند، آخوند هایی که می خورند و چپاول می کنند، انقلاب را دین فروشی شما نابود می کند نه آمریکا! "

یکی از همان افراد آمد و گفت: " خاک بر سرت، مزدور"   ازاظهار لطف او تشکر کردم، تا آخر بهت زده تماشا می کرد، همان مرد قد بلند لاغر اندام ریشو که روبرو ایستاده و نگاه می کند!

دیگر بلند گو را قطع کردند و ما به غرفه عظیم الجثه خبرگزاری فارس رفتیم تا او را هم به حضور خود در ایران هوشیار کنم و بخواهم که دروغش  را جبران نماید،  انصار آمدند و به آنها تذکر دادند که نگذارید در غرفه بماند، دیدید در غرفه جوان چه کرد!

به غرفه جام جم رفتم و در  دفتر یادگاری آنها نوشتم: " به امید روزی که رسانه ملی عادلانه در اختیار همه باشد که امروز این چنین نیست! "

در غرفه رسالت با آقای انبارلویی دیدار کردم و حکایتی دارد که در یک پست مستقل می نویسم.

در غرفه خبرگزاری قدس، راجع بع فلسطین و عملکرد اشتباه دولت نهم و دهم مصاحبه کردم.

در غرفه ایرنا، مصاحبه ای راجع به انتخابات داشتم، البته جرأت انتشار آنرا ندارند، در یک پست مستقل می  نویسم.

در غرفه کیهان هم خوش و بشی کردم، دوستی از مومنین را دیدم ، از حاج حسین بازجو و شایانفر خبری نبود!

در میسر، چهار نفر نیروهای حراست ارشاد ما را همراهی می کردند، دستشان درد نکند، مراقب بودند که کسی چاقویی، قمه ای، شمشیری، باطومی، شوکری، چیزی بر فرق مان نکوبد! و تا پارکینگ بدرقه مان کردند.

نکات دیدنی دیگری هم داشت که شاید نوشتم.

1390/8/5    مهدی خزعلی

*  لینک قسمتی از گفتگو در غرفه جوان: http://www.youtube.com/watch?v=lHn4a89YfGM

افزودن نظر


Joomlart