جمعه, 27 مرداد 1396

دارآباد و کبوتر خوان و یونجه زار و ...

نامه الکترونیک چاپ PDF

دیروز به ارتفاعات دارآباد رفتیم، 5.5 صبح حرکت کردیم و 4 بعد از ظهر بازگشتیم، یک مجروح هم داشتیم! مسیر دارآباد به پیاز چال به دلیل سختی راه خلوت است، کمی که بالا می رویم، تنهای تنها می شویم. اما رود و آبشارهای زیبایی دارد، طیبعتی بکر و پاکیزه پیش روی شماست.

در آغاز مسیر طلاب مدرسه خاتم الاوصیاء با استادشان هم مسیر ما بودند، از چفیه هایشان گمان کردیم که بسیجی باشند، اما همه یکدست بودند و در یک رِنج سنی، بسیار مؤدب و مبادی آداب بودند و احترام استاد را نگه می داشتند، من هم که یک آخوند می بینم، ناخودآگاه می روم سراغ " آخوند بازی" ! شما جماعت با دیدن یک دختر حواستان پرت می شود و ما با دیدن " آخوند" ! شما پی " دختر بازی" می روید و ما پی " آخوند بازی" !

از غلاک همراه حاج آ قا شدم، سر صحبت را این گونه باز کردم .

گفتم: " ناراحت نمی شوید با شما قدری شوخی کنم؟ "

گفت : " تا شوخی چقدر باشد؟"

گفتم: " مزاح بلا مواقعه! "

گفت: " مواقعه نباشد که تحملش  را نداریم! "

حکایت طنز شیرین مرحوم آیت الله العظمی نجفی مرعشی را برایش گفتم که : " یکی آمد محضر ایشان و می خواست با حضرتش معانقه کند، اما به اشتباه گفت: " آقا می شود با شما مواقعه کرد؟!"  و حضرت آقا فرمود:" ما تحملش را نداریم! "

سر صحبت باز شد، او هم طنزی از آقا نجفی نقل کرد و بعد به سئوال اصلی ام رسیدیم، به او گفتم: " شما استخر هم که می روید با لباس روحانیت می روید؟ آخر کوه هم لباس و کفش خاص خود دارد، آخوند باید با مردم نشست و برخاست کند، با آنها فوتبال و پینگ پنگ بازی کند  و با آنها شنا برود و کوه برود و هر جا لباس خاص خودش را بر تن کند! "

گفت: " من تا جایی که بتوانم، لباس روحانیت را از تن بدر نمی کنم، چون نشانه است که مردم سئوالشان را بپرسند، حتی در کوه، من در کوه هم با شأن روحانی حاضر می شوم! "

 

آنقدر گرم صحبت بودیم که همراه گروه طلاب به کنار رود رسیدیم و همراهان مسیر مستقیم را ادامه دادند، آن روحانی ما را به صبحانه دعوت کرد، اما باید به همراهان می رسیدیم، با او خداحافظی کرده و به سراغ دوستان رفتیم، گفتند: " کجا بودید؟" گفتیم: " ما را حاج آقا گمراه و از راه بدر کرد!!"

کوه باصفایی بود، صبحانه را در کنار آب مهمان علی آقا بودیم، برای 5 نفرمان 4 تخم مرغ نیمرو کرد! ( این هم اثر گرانی تخم مرغ! البته جا تخم مرغی کوهی او چهارتایی بود)  در بازگشت  در رستوران سر بند غلاک، جای شما خالی، آش رشته نوش جان کردیم.

دو تابلو در مسیر توجه مرا به خود جلب کرد، هردو نوشته بود که این ... خصوصی است در حفظ و نگهداری آن ما را یاری دهید! این دو تابلو یک پیام عجیب در دل خود دارد، که مردم نسبت به اموال عمومی و دولتی کم محبت اند، در حالی که برعکس باید باشد، چرا که اموال خصوصی از آن یک نفر است، و می توانی بروی و از او حلالیت بطلبی و اموال عمومی و دولتی متعلق به هفتاد میلیون نفر صغیر و کبیر است، دشوار بتوان رضایت همه را تحصیل کرد، پس در حفظ اموال عمومی دو چندان باید کوشید! اما آنچه دیروز دیدم حکایت از کم مهری مردم نسبت به اموال عمومی داشت.

ان شاء الله در سفرهای بعد همراهتان باشیم

1390/7/22  مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart