چهارشنبه, 09 فروردين 1396

من از رفتن آقا به کرمانشاه ناراحتم!

نامه الکترونیک چاپ PDF

دوستی برایم این لینک را ارسال کرد، اول تصور کردم که سایت مخالف رهبری است و دارد دست می اندازد و این ها طنز است، بعد دیدم خیر، این خرافات و مزخرفات را دارند به خورد مردم می دهند! دارند رهبری را یک ضد زلزله معرفی می کنند، دیگر نیازی نیست خانه هایتان را ضد زلزله کنید! کافی است ایشان در شهر شما باشند یا عکسی بر دیوار خانه تان بزنید، از زلزله مصونید!

مطلب این سایت و حکایتی مشابه از وکیل الرعایا کریم خان زند را در پی می آورم، امیدوارم کسی در بیت رهبری پیدا شود و این شیادان را به سزای عملشان برساند، این ها با دین و باورهای مردم بازی می کنند،این ها قصد دین مردم کرده اند، رهبری یکی مثل من و شماست، جایزالخطاست، او نه تنها از ما دفع بلا نمی کند، که اگر مشیت الهی نباشد از خود پشه ای را دور نمی تواند بنماید. آنچه جامعه ای را حفظ می کند، عدالت و رضایت مردم است، اگر این را از دست دادیم زلزله ای رخ خواهد داد که اول از همه حاکمان را نابود خواهد کرد، این دعای خیر مردم است که می تواند اساس ملک را از زلزله حفظ نماید و آه دل آنهاست که پایه ها را می لرزاند!

من اگر جای آقایان بودم، به جای سایت باران سایت سید علی را فیلتر می کردم!

1390/7/20   مهدی خزعلی

.......................................... مطلب سایت سید علی :

من از رفتن آقا به کرمانشاه ناراحتم!

تهرانی ها نگرانند،می‌ترسند که با رفتن آقا زمین فرصت را غنیمت بشمارد و کار خودش را بکند.

من ناراحتم، از رفتن ایشان به کرمانشاه ناراحتم. چرا؟!

چون می ترسم! از تهرانی که ضد زلزله ندارد باید رفت!

می گویند که خداوند به واسطه ی حضور علماست که خطرها و بلایا را از شهرها دور می کند.

می ترسم! نه تنها من که خیلی ها می ترسند. می ترسند که با رفتنشان، زمین فرصت را غنیمت بشمارد(!) و کار خودش را بکند.

ماشاء الله اینقدر مردم تهران زیادند و به همین میزان هم وفور گناه است که دفع خطر همه ی این گناهان، تنها با حضور آقا ممکن است.

می ترسم! زلزله؛ یک ۱۰ روزی بیزحمت امان بده تا دوباره آقا بیایند!

یک تهرانی

* این هم لینک آن:    http://www.sayyedali.com/index.php?option=com_content&view=article&id=48:1390-07-19-08-06-01&catid=5:neveshteh&Itemid=11

.................................. و اما مطلب کریم خان زند و لینک آن:

http://ac.parsapour.com/Yimages/karimkhancastle.jpg
کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.
شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.

مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!
http://www.historyofiran.info/another%20Rise_files/image004.jpgهنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .
مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد
برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

افزودن نظر


Joomlart