دوشنبه, 08 خرداد 1396

ابوالفضل عابدینی و جام رمضان در بند 350

نامه الکترونیک چاپ PDF

دیروز تولد ابوالفضل عابدینی بود، انگار همین دیروز بود که صدایش از راهروی بند 350 به گوش می رسید، به دنبالم می گشت، برای جام رمضان و مسابقات پینگ پنگ، با انرژی وصف ناشدنی، جدول مسابقات را تا فینال تنظیم و همه بچه ها را از اتاق هایشان برای مسابقه فرا می خواند، فکر می کنم روز بیست و چهارم اعتصاب غذا بود و بعد از ظهر رمضان، فشارم 9/6 بود، همان روز ی که پزشک برایم سرم تجویز کرد و من نپذیرفتم، افسر نگهبان آمد و به وکیل بند سپرد که اگر حالم بد شد، سریع مرا به بهداری برسانند، ابوالفضل در راهرو صدایم می کرد و من نای پاسخ نداشتم، تا دوستان وضع و حالم را برایش گفتند و رفت.

برایش 11 سال بریده بودند، اما انگار نه انگار! او در بند 350 زندگی خود را می کرد،گویی حاکم و قاضی و داروغه  اسیر اویند، او به رتق و فتق امور امپراتوری خود مشغول و والی را مستاصل کرده بود. محتسب را به هیچ می انگاشت، ایکاش ذره ای از وجودش در جوانهای ما باشد، ایکاش دانشجویان ما از او الگو گیرند. من اگر جای دانشجویان بودم، در آغاز ترم، طی درخواست مکتوب از مسئولین می خواستم تا مرا هم به جرم مشترکی که با ابوالفضل مرتکب شده ام به او ملحق نمایند! تا درس آزادگی را در کلاس متولد اول مهر بیاموزم.

جوانان دانشجو؛ فرزندان من؛ ابوالفضل به جرمی در محبس است که همه ما در آن شریکیم، تمامی کسانی که 25 خرداد در خیابان بودند در این جرم شریکند، اگر همه در یک حرکت مدنی تقاضای عدالت در قضا و ملحق شدن به زندانیان را بنمایند، صورت مسئله عوض می شود و جای متهم و شاکی نیز!

بگذریم... ابوالفضل نیز در  دفتر خاطرات من صفحه ای دارد، که تقدیم حضورتان می شود:

1390/7/2   مهدی خزعلی

...........................................یادگاری ابوالفضل عابدینی در دفتر خاطرات من:............................................................

به نام خداوند جان و خرد

موری بر تنه درختی لانه داشت، آوندی از آن درخت، چونان جویباری از کنار آن لانه می گذشت، و همواره بر مور زمزمه می کرد.  روزی آن مور به پی جویی برخاست و با سنگینی خود، رو به پایین نهاد و همراه آوند برفت تا به ریشه های درخت . همراه آن ریشه ها  ژرفای زمین را کاوید و با دانش بسیار به لانه بازگشت، او می دانست که آوند آن همه آب و خوراک را چگونه  از دل خاک برمی گیرد.

مور دانشمند، روزی شاهین تیزبینی را از دانش خود با خبر ساخت، شاهین گفت:"  راست است، چنین می آورند، اما می دانی کجا می برند؟ و می دانی اگر برای آن "بردن" نبود، هرگز نمی آوردند؟           " شهید دکتر محمد رضا عاملی تهرانی"

دوست فرهیخته و هموطن گرامی ام  دکتر خزعلی؛

دورادور شما را می شناختم و شجاعت شما را همواره ستایش می کردم. شجاعت شما و افرادی چون شما در راه ایران و ملت رنج کشیده ایران دیری نخواهد پایید که به ثمر می نشیند و چه زیباست آن روز ایران ما.

در پایان: پیروزی جنبش سبز ما نزدیک است.

ابوالفظل عابدینی

اوین – بند 350

20/5/1390

 

افزودن نظر


Joomlart