چهارشنبه, 01 شهریور 1396

گوشت دم توپ(نامه برادر عزیز دکتر غلامعلی رجایی و پاسخ من!)

نامه الکترونیک چاپ PDF

برادر بسیار ارجمندم جناب آقای دکتر خزعلی
با سلام و ارادت بسیار هرچند در این شرایط تلخ و سخت که بر سر امثال شما سنگ جفا می بارد، اینگونه روش ها را صحیح نمی دانم ولی با توجه به اشتباه محرز سایت تابناک در اتهام به جنابعالی در قضیه خاک های سرخ جزیره ی هرمز  و اشتباه جنابعالی در نوشتن نامه ای پر از ناسزا به آقای محسن رضایی در دفاع از خود، این سطور را تقدیم می کنم و چون نامه ی شما در سطح فضای مجازی منتشر شده، بر آن شدم علاوه بر ارسال به جنابعالی رونوشتی از آن را در وب سایت خود بیاورم. با تقدیم احترام برادرت غلامعلی رجایی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چرا به آیینه سنگ می زنید؟
«لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم»
جناب آقای مهدی خزعلی، نامه تند شما را به آقای دکتر محسن رضایی که معلوم است در لحظاتی که آکنده از خشم و عصبانیت بوده‌اید، دیدم.

در این که قضایای فروش خاک‌های جزیره هرمز ربطی به شما نداشته و ندارد، من کمترین تردیدی ندارم و بر این باورم که در این راه، سایت «تابناک» که تحت اشراف کلی آقای رضایی با مدیریت و نظارت مدیرمسئول و سردبیر اداره می‌شود، با درج آن توضیح دو سطری ـ هرچند اشاره صریحی به آن جناب‌ها نداشته است ـ به خطا رفت و باید در توضیحاتی جبران کند که «حرمه المؤمن کدمه»؛ اما چیزی که بسیار باعث شگفتی من شد. این بود که جنابعالی پاسخ یک اشتباه را با یک اشتباه بزرگتر که آکنده از ادبیات ناپسند و به دور از شأن مؤمنانی چون شما و آقای رضایی است، داده‌اید و به جای این که به مدیر مسئول سایت «تابناک»، نامه‌ای بنوبسید و او را نسبت به این اشتباه آگاه سازید، هر چه خواسته‌اید نثار سردار محبوب امام کرده‌اید.

من اهل توصیه آن هم به شما که از احرار زمان هستید و جلودار امثال من و ما و پشت پا به موقعیت آقازادگی و به آنچه که هست را زده‌اید، نیستم؛ اما برای این که تأملی با خود داشته باشید و برای این که از آسیب‌هایی که در سطور این نامه متوجه طهارت وجودی شما و ذهن پاک خوانندگان و جناب رضایی شده و می‌شود، نکاتی را تقدیم می‌کنم؛ امید که مفید افتد.

به عنوان کسی که از نزدیک هشت سال جنگ را دیده‌ام، بر این باورم که انتخاب فرماندهی آقای محسن رضایی بر سپاه، از شاهکارهای امام خمینی بود که با ژرف‌اندیشی خاص خود یک جوان 27 ساله را در سال دوم جنگ به فرماندهی این نهاد انقلابی برگماشت.

لابد می‌دانید این کار به دلیل شناختی بود که معظم له از آقای رضایی در راه‌اندازی و اداره موفق واحد اطلاعات سپاه در سرکوبی جریان‌هایی که موجودیت انقلاب را در سال‌های آغازین آ«، به نوعی تهدید می‌کردند، نظیر گروه فرقان، خنثی‌سازی کودتای نوژه، مجاهدین خلق و... داشته و آقای رضایی همواره کتبا و در دیدارهای حضوری، گزارش‌های مستمری را بدون واسطه به آگاهی شخص ایشان می‌رساندند.
به آقای رضایی خرده گرفته‌اید که در دوران جنگ زیر کولر نشسته و زخمی برنداشته است. این سخن نیز از آن سخن‌های عجیب است. شما که اهل تحقیق و آگاهی هستید، کاش لااقل بعضی منابع را در این زمینه می‌دیدید و بی مبنا سخن نمی‌گفتید؛ مثلا ماجرای شکایت شهید محلاتی از ایشان را به امام مطالعه می‌کردید که چگونه در این شکایت از امام می‌خواهد با دستوری، جلوی رفتن ایشان را به خطوط مقدم و شناسایی در دل مواضع عراق بگیرند و آن را برایشان حرام شرعی اعلام نمایند. کاش آنگاه که آقای رضایی پس از فتح خرمشهر با دشداشه و جفیه عربی برای شناسایی منطقه عملیاتی آینده به دل هورالعظیم عراق می‌زد که حتی با مخالفت فرمانده قرارگاه کربلا که تحت امر او بود و هور را برای ورودشان امن نمی‌دانست و نگران سلامتی و جان فرمانده مافوقش بود، هم توجهی می‌کردید و این عبارات را نمی‌نوشتید. کاش در عبارات نامه‌تان قدری تأمل بیشتری می‌کردید و با کسانی که در جنگ سال‌ها با ایشان از نزدیک کار می‌کردند، صحبت می کردید تا بشنوید گاه که آقای رضایی پس از ماه‌ها حضور در مناطق عملیاتی برای پیگیری برخی از کارهای جنگ به قم می‌آمد و فرصت سفر به تهران و سرکشی به خانواده‌اش را نداشت، دوستان، خانواده وی را از تهران برای دیداری کوتاه با او به قم می‌آوردند و ایشان پس از دیداری کوتاه با آنان، دوباره به منطقه عملیاتی بر می‌گشت.

جناب آقای دکتر خزعلی

من نمی‌خواهم در جنگ قدر و اندازه دیگران و زحمات آنها را برای دفاع از آب و خاک، این مملکت علوی نادیده بگیرم و کوچک بشمارم، اما همه می‌دانند که اگر تدبیر، جسارت و برنامه ریزی و تلاش و ابتکار این جوان 28 ساله مسجد سلیمانی که به تدبیر درست امام که در تیزهوشی او تردیدی نبود، در سال دوم جنگ، فرماندهی او به جنگ پیوند خورد، در کنار زحمات دیگر رزمندگان و جهادگران نبود تا زمانی که صدام زنده بود، بعضی مناطق ایران وضعی مشابه ارتفاعات جولان در سوریه که در تصرف اسرائیل است، در تصرف عراق باقی می ماند و عراق با در دست داشتن مواضع مهم و استراتژیکی که از ایران گرفته بود، شادمان به پای میز مذاکره حاضر می‌شد.
جناب آقای دکتر خزعلی، اکنون در قضاوت درباره جنگ، بسیاری از چشم‌ها به شما و امثال شما ـ کخ افتخار رزمندگی داشته و دارید ـ دوخته شده است. ستمی که بر شما رفته و می‌رود، نباید باعث شود سرنوشت جنگی که امام فرمانده آن بود و معتقد بود با پیروزی بر کفر پایان یافته، این گونه تیره و تار و سراسر نومیدی و شکست تصویر شود.


و اما درباره ماجرای به قول شما ننگین فروش خاک‌های سرخ‌ جزیره هرمز توسط کسانی که از آنان ذکر کرده‌اید، من همچون شما بجد معتقدم، هرگونه آگاهی درباره این موضوع و تحقیق و تفحصی که مجلس شورای اسلامی در این باره از قوه قضاییه کرده، حق مردم است و محتوای این پرونده باید به دور از هرگونه مصلحت‌اندیشی به آگاهی مردم شریف ایران اسلامی برسد تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد.

جناب آقای دکتر خزعلی؛
از تصدیع وارده معذرت‌ می‌خواهم و به روان پاک شهیدان اسلام و به ویژه برادر شهیدتان حسین خزعلی که در بهشت برین با ارباب خود سیدالشهدا (ع) مأوا گزیده است، درودی خالصانه و پایدار می‌فرستم.

آقا مهدی!
آقا محسن، آیینه و نماد شرف بچه‌های صاف و بی‌آلایش و شجاع جنگ و فرمانده شهیدانی همچون همت، باکری، دقایقی، خرازی، کاظمی، بقایی،‌ باقری و... است. اجازه ندهیم بر این آیینه و دیگر آیینه‌های نشسته از سنگ ستم و غفلت زمان و زمانه، حتی غبار ابهامی بنشیند چه برسد به این که به سمت آنها سنگ پرتاب شود.

1390/6/30   غلامعلی رجایی

.................................................................................................................................................................................

پاسخ من:

با سلام و تحیت
از نامه پر مهرتان سپاسگزارم، این ها بهانه ای است برای گفتمان و رفع عیبهایمان، با این نوشته ها ظرفیت جامعه بالا می رود، از اختلافاتی که گفته می شود نباید ترسید، نگران دردهای ناگفته ایم، که روز ی سر باز می کند. به پیوست پاسخ نامه تقدیم می شود
برادرتان : مهدی

...............................................................................................................................................................................

برادر ارجمند جناب آقای دکتر رجایی

با سلام و اهدای تحیت، امروز نامه شما را خواندم، حیفم آمد حتی ساعتی پاسخ را به تاخیر اندازم، چرا که هفته دفاع مقدس است و بنا دارم هر روز آن با یاد جنگ و سرداران جنگ باشد.

قبل از ورود به حماسه دفاع مقدس، به عرض برسانم که ماجرا از مقاله " اعتصاب غذا آخرین سلاح مظلوم" شروع شد، سایت محسن رضایی، به جای رد علمی به هجو و هتک پرداخت و اتهامی که صد بار در رسانه ها پاسخ داده شده بود و ربطی به موضوع نداشت را تکرار کرد، دو بار برایشان ایمیل کردم که اصلاح کنند و چون ترتیب اثر ندادند، ناگزیر در سایت منتشر شد، هنوز هم سایت ایشان در جبران کاری نکرده است!

برآن نیستم که کسی را تخریب کنم، اما اگر کسانی بخواهند سرنوشت ملت را به بازی بگیرند، سکوت نخواهم کرد، گذشته مبهم اینها از گذشته پر افتخار زبیر( سیف الاسلام) و طلحة الخیر( از عشره مبشره) بیش نیست! هیچکدام از ام المومنین عایشه به پیامبر نزدیکتر نبوده اند، هیچ یک به اندازه خوارج تهجد و شب زنده داری نداشته اند! اما امروز جنگ جمل است و فردا نهروان، ما باید حق را بشناسیم، برای من زید و عمرو تفاوتی ندارد، من  همه را به سنگ محک حق می سنجم، برای من حفظ نظام ارزشی اسلام مهم است و حتی امام (ره) فدای این نظام می شود. اگر حول شمع وجود امام می گشتیم، چون او نوکر اهل بیت بود و اگر به اهل بیت علیهم السلام اعتصام داریم چون دعوت به سوی خدا می کنند و آنها را بنده ای از بندگان خدا می دانیم، برای رسول گرامی اسلام افتخاری بزرگتر از بندگی نبوده و نیست و این بندگی است که حریت و آزادگی می آورد. پس امر فرمود تا در هر نماز بر بندگی او شهادت دهیم، تا بتگران و بت پرستان از او بتی نتراشند. او که فرستاده خدا و امین وحی بود، اجازه نداد تا از او بت بسازند! امام(ره) به غلامی اهل بیت افتخار می کند، پس نگذاریم با اندک ارتباطی یا امام برای همه عصمت قائل شویم و از نقدشان غافل! امام(ره) خود را نیز مصون از خطا نمی دانست و بارها به خطای خویش اعتراف کرد و همین موجب بزرگی او بود، اینکه مصباح یزدی می گوید من پنجاه سال( و اخیراً شصت سال) رهبری را می شناسم و هرگز خطایی از او ندیده ام، تعریف نیست! این بدترین ضربه به رهبری و آغاز بتگری است! خیر امام و رهبری مصون از خطا نیستند، اما در زمان جنگ برای حفظ سپاه اسلام باید از رهبری تبعیت کرد ( خصوصاً در میدان) تشتت آرا باعث شکست است.

ما معتقدیم که بسیاری از امرای ارتش کاردان تر از برادر محسن بودند، اما به هر حال او توانسته بود اعتماد امام را به دست آورد و همه تحت امر او جهاد می کردیم. امروز جنگ تمام شده است، اگر خود سانسوری باعث شود که نقدها را سرکوب کنیم و تاکتیکهای درست و نادرست را بازخوانی نکنیم، در جنگ آتی کسی جوانان ما را به کشتن می دهد که کمتر از او می داند، امروز شاید نقد سرلشگر فیروزآبادی امری خطرناک باشد و بلایی سر ما بیاورند که آن زمان سر فرماندهان انقلابی و دلسوز ارتش آوردند، گناه امرای ارتش چه بود؟ فقط گزارشی از خطاهای استراتژیک جنگی که توسط همین جوان دانشگاه جنگ ندیده  به وقوع پیوسته بود را به مسئولین عالی کشور و برخی نمایندگان ارائه کردند!

گیرم شنیده هایم را کنار بگذارم، با دیده هایم چه کنم؟!  یادش بخیر، حاج عمران، تپه شهدا، (تنها باری که در دریاچه ارومیه شنا کردم پس از همان عملیات بود و در بازگشت به تهران به نیت دیدن دریاچه راهم را کج کردم) بله آن روز  با بچه های اطلاعات عملیات رفتیم، باید مسیر و معبر مشخص می شد، تاکتیک دفاع متحرک عراق همه جبهه ها را به هم ریخته بود، شناسایی های قبل کارساز نبود، تمای خطوط جابجا شده بود و آرایش نظامی عوض شده بود، هنوز دقایقی از رسیدن ما به بالای صخره برای دیدبانی نگذشته بود که زیر پایمان توپ  مستقیم تانک منفجر شد، دو شهید و چند مجروح دادیم، یکی از بچه های اطلاعات عملیات از ناحیه صورت مورد اصابت ترکش واقع شده بود و فکش به هم ریخته بود، خون از دهانش  جاری بود، در آن حال نزار، دهنک می زد و با قل قل خونی  که از دهانش خارج می شد چیزی می گفت، خیلی دقت کردیم تا فهمیدیم چه می گوید، می گفت: " به پدرم بگویید ضد انقلاب نشه ها! " او به ملکوت اعلی پیوست، از دوستش پرسیدم:" مگر پدرش ضد انقلاب است؟"   گفت:" خیر، ولی با آمدنش به جبهه مخالف بود"  حاشیه نروم، بدون هیچ شناسایی برگشتیم، واقعاً نمی دانستیم، راه کجا و چاه کجاست؟  اما قرارگاه مصر بود که باید امشب عملیات انجام شود، ظاهراً آقایان نیاز به مارش عملیات داشتند!  کار به جایی رسید که برخی از بچه های لشگر سویچ ماشین را پرت کردند و گفتند: " اگر می خواهید بروید خودتان بروید، ما نمی آییم! "

آن شب عملیات نشد، اما همیشه که نمی شود تمرد کرد! هزار شب دیگر را چه باید کرد؟ این مثال کوچک فقط برای این بود که بدانید، اصول را فدای غرور و شهرت و شهوت نکنیم! من اگر دوران افتخار آمیز دفاع مقدس را نقد می کنم، برای این است که فرمانده جوانی جرأت نکند، بار دیگر بدون مطالعه و شناسایی بچه های مردم را به مسلخ روانه کند، این بار با خطا های نظامی در دادگاه نظامی برخورد خواهد شد. فرمانده نظامی باید مجهز به سلاح علم روز باشد و برایش جان نفرات مهمترین چیز باشد، این که با موج انسانی جلو برویم و مین را با بسیجی خنثی کنیم، خطاست و جرمی نابخشودنی!

اگر امروز من گذشته را به نقد ننشینم، سپاهی ما در سیاست دخالت می کند، بجای وزارت خارجه اعلام موضع می نماید و در امور داخلی کشورهای همسایه اظهار نظر خواهد کرد، امروز هشدار می دهم، اگر نظامیان به عرصه ای خارج از وظائف نظامی خود ورود کنند، جنگی ناخواسته را بر ما تحمیل خواهند کرد و مسئول خون جوانان این مرز و بوم خواهند بود. در همه جای  دنیا چنین است، نظامیان برای اقتدارشان نیاز به شرایط جنگی دارند، برای این که دیده شوند، باید جنگی برافروزند، اگر نشد به جنگ دشمن فرضی خواهند رفت! مراقب باشیم که این حس را با مانورهای نظامی و تمرینات تامین کنیم تا جنگ!

من زحمات آقای رضایی را بی ارج نمی نهم، اما گلایه شهیدان و فرماندهان را هم باید شنید، تا آنجا که من می دانم، ایشان فقط یک بار دستی آویخته بر گردن داشتند و آنهم به دلیل چپ کردن لندکروز ( همان اف کروز) بود. رفتن با دشداشه در ساعات آفتابی و آرام خط، هنری نیست، پدر پیر من هم بارها تا خط مقدم آمده است و حتی خمپاره هم شلیک کرده است، شب عملیات کجا بوده است، آن زمانی که نفیر قناسه و کالیبر پنجاه از بیخ گوشت عبور می کند، نه این که از سلامت ایشان ناراحت باشیم، خیر فقط ناراحت این هستیم، که چرا از وضع ما در شب عملیات خبر نداشت و فقط رمز را در بی سیم می خواند؟ چرا نمی دانست بر سر ما در خیبر چه آمده است، چرا نمی دانست که پنج روز غذا و آب نداشتیم و از سنگر عراقی ها تک می زدیم؟ او کجا بود که ببیند ما خط را به یک کلاش و دو نارنجک نگه داشته بودیم، تیر بارمان هم کار نمی کرد و باطری بی سیم هم تمام شده بود!  اما وقتی به سنگر عراقی ها برای آب دستبرد می زدیم، برای یک نفر پیاده یک راکت هلی کوپتر شلیک می کردند! در مقابل آن راکت هلی کوپتر تنها گلوله کلاشی داشتم که باید با رعایت الگوی مصرف برای روز مبادا نگه می داشتم!

کجا بودی برادر محسن! ؟ باز هم زیر کولر!؟ باز هم روی کالک عملیات می کردی!؟  اما برادر جان؛ کانال های فکه و شرهانی جور دیگری بود، با کالک شما زمین تا آسمان فرق داشت و ما گوشت قربانی دم توپ بودیم! ما ارزشی برایت نداشتیم! اصلاً شاید زیادی بودیم! می دانی روی گوشت و پوست و استخوان ما ریاست می کردی؟ می دانی از جمجمه شهیدان ما بالا می رفتی؟ پس لااقل قدری درنگ! ما را فراموش نکن! ما همان گوشت دم توپیم!

یادت هست، بعد از انتخابات، تو گفتی تقلب شده است! من که حرفی از تقلب نزدم! من از اول انتخابات را باطل می دانستم و همیشه هم گفته ام فقط پنج دقیقه (300ثانیه) وقت صدا و سیما را به من بدهید تا انتخابات را مستدل باطل اعلام کنم! در بازجویی ها هم گفته ام که حرف از تقلب در انتخاباتی که مجری و ناظر و داورش خودتان هستید و دادگاهش هم دست شماست، مثل این است که بگویم در انفرادی به کسی تجاوز شده است، بلافاصله می گویید باید چهار شاهد طناب به دست اقامه کنم که لابد نخ هم رد کرده باشند! پس همان بهتر که از این مقوله سخن نگویم!  اما شما که مدعی تقلب شدید و گفتید: "چون ناموسم از رای مردم دفاع خواهم کرد! " مسئول خون شهیدانی هستید که به خیابان آمدند، ناموستان را نمی دانم، اما خون ندا و هدی و هاله و سهراب و ترانه و صانع به گردن شماست. شما مدعی تقلب بودید! و آنها آمدند به گمان این که شما چون ناموستان از آنها دفاع خواهید کرد، آنها در جنگ نبودند تا بدانند، که گوشت دم توپند!

برادر رجایی،الباقی برای ایام آتی

عزتتان مستدام

گوشت دم توپ: مهدی خزعلی

1390/7/1

افزودن نظر


Joomlart