جمعه, 03 آذر 1396

نامه جاسم، تیربارچی عراقی !( به مناسبت هفته دفاع مقدس)

نامه الکترونیک چاپ PDF

امروز آغاز هفته دفاع مقدس است، خواستم یادی از جنگ کرده باشم، خاطره ای شاید، حرفی برای گفتن، عملیان کربلای یک (فتح مهران) بود، ارتفاعات استراتژیک و صعب العبور قلاویزان، سه شب عملیات شد تا شب سوم موفق شدیم ارتفاعات را فتح و عراقیها را عقب برانیم، تیربارچی عراقی پای خود را بسته بود و تا آخرین فشنگ  جنگیده بود، آتش خمپاره و توپخانه دشمن سنگین بود، بچه ها خسته و گرسنه و تشنه، در سنگر تیربارچی عراقی دور جنازه اش نشسته بودند، راه ارتباطی زیر آتش بود، کوله ای از تن ماهی، کنسرو لوبیا، بیسکویت و نوشابه قوطی - که آنروز برای اولین بار آورده بودند -، برداشته و پیش حسین بالای سر جنازه جاسم رفتم، از بوی تعفن جنازه بچه ها سردرد گرفته بودند، هر از چند گاهی بر اثر گرمای هوا و فعل و انفعالات درون بدن جاسم، از منفذ گلوله ها فیسی می کرد و گازی خارج می شد و بوی تعفن فضای کوچک سنگر را پر می کرد، واقعاً غیر قابل تحمل بود.

با این حال و هوا کسی میل به نداشت،  اما چاره ای نبود باید می خوردند تا بجنگند، کنسرو ها را باز کردم و با تظاهر به اشتها شروع به خوردن و تعریف از غذا کردم، بوی جنازه نمی گذاشت بوی غذا را بفهمیم، هر جور بود به قدر سد جوع خوردیم.

بعد برادر ترابی را خبر کردیم، بچه ها برای فرار از جنازه های عراقی دست به دامان او می شدند، اول جیب هایش را تفتیش می کرد و اشیاء بدرد خور را در می آورد و جنازه را بغل کرده و از سنگر خارج و در نقطه ای دورتر قرار می داد، و سپس  غنایم را به مزایده می گذاشت، من از او یک ساعت و یک شلوار پلنگی خریدم! بهای اشیاء غنیمتی متفاوت بود،  یکی به بهای 1000 صلوات، یکی به قیمت دعای کمیل  یا زیارت عاشورا بود، بهای ساعت من این بود که در همه زیارتگاهها به یادش باشم، هنوز که هنوز است در زیارت امام رضا علیه السلام یادش می کنم.

راستی از جیب جاسم - تیربارچی عراقی -  نامه ای درآورد، برای مادرش نوشته بود، اما هنوز موفق نشده بود پستش کند، به مادرش نوشته بود: " مادر؛ ان شاءالله پیروز می شویم و می آیم و تو را به زیارت امام رضا(ع) می برم! "

آن روز بچه ها خیلی متاثر شدند، و تازه فهمیدند سِرِّ استقامت او چیست، او با بقیه فرق داشت، او خود را در جبهه حق می دانست، او با اعتقاد می کشت و بیشتر از همه می کشت، او بخاطر خدا می کشت و این جهل مرکب کار را دشوارتر می کرد، آن روز در جبهه مقابل ما چنین افرادی نادر و انگشت شمار بودند، امروز را نمی دانم....!

1390/6/31   مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart