سه شنبه, 09 خرداد 1396

دیدار با آیت الله امجد!

نامه الکترونیک چاپ PDF

یادش بخیر؛ سال 56 که انقلاب شروع شد، با فرزند ایشان هم مدرسه بودم، من و امجد و کلانتر، سه متحد و هم پیمان بودیم که در حال و هوای دوران نوجوانی، از حق و مظلوم دفاع می کردیم، راستش سال بالایی ها هم از ما حساب می بردند، گنده لات های دوساله و سه ساله ته کلاس هم مراقب رفتارشان بودند!

امروز آخرین ناهارم را مهمان آیت الله امجد بودم( ان شاء الله از فردا همگام با دلاوران اوین روزه می گیرم) ، خیلی بی تکلف و خودمانی است، خودش تا دم در حیاط می آید و در را باز می کند، خودش برایت شربت و میوه می آورد، با نام کوچک خطابت می کند - مثل فرزند خودش - در آغوشت می کشد و در کنارت می نشیند.

از اوضاع سخت آزرده است و این همه ظلم را برنمی تابد، عروسش هم آنجاست، همان کسی که هنگام خروج از کشور و رفتن به دیدار شویش، در فرودگاه گذرنامه اش را گرفتند، من خدمت ایشان عرض کردم: " این عمل گروگانگیری است و در شان نظام اسلامی نیست! "

قبل از ما معاون وزیر و مدیر کل روحانیت وزارت اطلاعات، خدمت معظم له برای دلجویی رسیده بودند، من از معظم له خواستم تا آقایان را قدری نصیحت کنند و اخلاق اطلاعاتی را به آنها گوشزد نماید، حتی با اشاره به این که مدتی برای پرسنل وزارت کلاس درس اخلاق می گفتند، عرض کردم: « حاج آقا چرا این درس های اخلاق شما در این ها اثر نکرده است؟!  درست گفته اند که " نرود میخ آهنین در سنگ" ! »

آقایان که رفع زحمت فرمودند، ما به سالن پذیرایی رفتیم، قرآنی نفیس با اوراق معطر برای حضرت آیت الله هدیه آورده بودند، بوی عطر آن تا این سوی سالن به مشام می رسید، به ایشان عرض کردم: « قرآن را برای مسئولین عالی نظام بفرستید، تا به قرآن عمل کنند! »

نظر ایشان را در باره اعتصاب غذا جویا شدم.  نظر دیگری را نقل کردند که : " انتحار در راه خدا شهادت است" و با این نقل قول، اعتصاب را - که کمتر از انتحار است - تایید فرمودند.

در همین لحظه جوانی از مریدان ایشان وارد شد و خواست دست ایشان را ببوسد، دستشان را کشیده و گفتند: « این چه کاری است، دستبوسی برای خر کردن افراد است و من سواری نمی دهم! »

این زاویه جدیدی بود، نگاهی متفاوت به دستبوسی! همیشه فکر می کردم، آقایان مردم را تحمیق می فرمایند تا دستشان را ببوسند، اینبار دیدم که این عالم، فریادش بلند است که شما با دستبوسیتان می خواهید مرا خر کنید و سواری بگیرید!  دیدم راست می گوید، این متملقین و دستبوسان هستند که آقا را خر کرده و سواری می گیرند! از قِبَل آقا، آقایی می کنند، بنام آقا، خدایی می کند، بنام آقا و بکام آقازاده، با یک دستبوسی ساده آقا را خر کرده و پالونی بر پشت و نعلی نو، خوب می تازند! آقا هم دلش خوش است که فلانی تا کمر خم شد و دست ما را بوسید، او مرید و همفکر و هم اندیشه و همراه ماست، آقا گمان می کند که او از همه نزدیکتر است و وقتی بخود می آید که کار از کار گذشته و آبرویی برای آقا نمانده و چون اره در جان نه راه پس دارد و نه راه پیش!

مجلس انسی بود، خیلی به درازا کشید و درسی نیکو برای من داشت، مجلس علما شیرین است و دل کندن از آن دشوار، اما باید رفت، در حیاط خانه قصد می کنیم ناخنکی به درخت شاتوت بزنیم، که ظاهراً حضرت آقا راضی نیست! دستمان قرمز می شود و توتی هم نصیب نمی شود، گویا توتها را با چسب قطره ای چسبانده اند!

90/4/5   مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart