پنجشنبه, 27 مهر 1396

روز هجدهم اعتصاب غذا داروهایم را قطع کردند!

نامه الکترونیک چاپ PDF

شهادت هدی صابر در زندان باعث شد که این خاطره را از سلول 92 بند 209 بنویسم، آن شب تا مرز مرگ پیش رفتم، اما تقدیر چنین نبود و هنوز کارهای ناتمامی بر عهده داشتم، خدا کند از عهده تکلیف برآیم.

نزدیک غروب بود، کریم لَندِهورآمد، ( این اسمی بود که زندانیان روی او گذاشته بودند، جوانی بلند قد و بی ادب بود، قدری هم بی شعوری چاشنی کارهایش می شد، از تحقیر زندانیان لذت می برد!) با خشونت و بی ادبی تمام گفت: "بیا بیرون"  گفتم : " برای بازجویی؟ "  جواب نداد و با خشونت تکرار کرد: " زود باش بیا بیرون! " ساعت ملاقات نبود، بعد از ظهر تا اوایل شب، بازجوها از وزارت می آمدند و بازجویی می کردند، اگر ملاقات بود که می گفت، حتم داشتم که به بازجویی می روم، پس جیب­هایم را خالی نکردم، برای ملاقات همه چیز را خالی می کردیم که گمان نکنند می خواهیم چیزی رد و بدل کنیم، در رفت و برگشت تفتیش می شدیم، که چیزی نبریم و چیزی نیاوریم!

طبقه بالای بند 209 یک راهروی دراز دارد، سمت چپ  اتاق های بازجویی و درمانگاه است و سمت راست 11 راهرو و هر راهرو چند سلول دارد، من در راهروی نهم و سلول 92 بودم، به میانه راهروی اصلی که رسیدیم، کریم لندهور گفت : " جیب هایت را خالی کن! " گفتم: " چرا نگفتی ملاقات دارم و کاغذ باریکی که لای مفاتیح الجنان پیدا کرده بودم و بر آن آیه ای از قرآن نوشته بود و ذکری بود که می خواندم را نشانش دادم ( البته پشت آن تیتر مقالاتی که در ذهن داشتم را نیز نوشته بودم، یا نکته هایی از نهج البلاغه، همه در حد اشاره یا شماره خطبه بود و بس ) ، با عصبانیت آنرا روی در سطل زباله انداخت!  به او گفتم: " آیه قرآن است، از روی سطل بردار، اسائه ادب می شود"  برداشت و روی میز گذاشت.

به ملاقات رفتم وبرگشتم، روز هجدهم اعتصاب غذا بود، هفته قبل خونریزی معده و مِلِنا پیدا کرده بودم، علاوه بر داروی قلبی، رانیتیدین و آنتی اسید هم برای درمان زخم معده می خوردم، یکبار هم دچار افت شدید فشارخون شده ودردرمانگاه بستری شده بودم، همان روز صبح هم به بیمارستان زندان رفته وآزمایشاتی داده بودم و ظرفی هم برای نمونه گیری داده بودند، صبح و شب دارو می گرفتم!

در بازگشت از ملاقات، از کریم برگه آیه قرآن را مطالبه نمودم، با جسارت گفت: " انداختمش توی سطل! " من هم با عصبانیت گفتم: " شما بی جا کردی! من گفته بودم آیه قرآن است، غلط کردی داخل سطل انداختی! "  بلافاصله مرا مقابل دوربین قرار داد و افسر نگهبان را صدا کرد، و دروغ هایی مبنی بر این که او تمرد کرده است و نمی خواهد به سلول برود تحویل افسر نگهبان داد!  خیلی سریع هم صورتجلسه می کنند و همه دروغ ها را امضاء می فرمایند!  به افسر نگهبان گفتم، چرا دروغ می گویید و دروغ می نویسید، مسئله اسائه ادب به قرآن بود و بس! ( البته از حق نگذریم، کریم نزد رئیس بازداشتگاه راستش را گفت و دروغ ها ماند در عهده افسر نگهبان) افسر نگهبان مجالم نداد، با شدت و حدت مرا به درون سلول انداخت، تا مدتها بازویم درد می کرد، در همان حال که مرا به سوی سلول می کشید گفت: " داروهایت را هم قطع می کنم! " و من گفتم: " شما بی جا می کنی در امور پزشکی دخالت کنی! " با خود گفتم بلوف می زند، افسر نگهبان چه کاره است که داروی مرا قطع کند!

وارد سلول که شدم، دیدم هم سلولی من - که به جرم قاچاق مواد مخدرزندان بود- آشفته است، پرسیدم چه شده؟ گفت: " همه سلول را به هم ریختند، به دنبال قلمی می گشتند که با آن بر روی آن کاغذ نوشته ای! "

حکایت " قلم انفرادی " هم بماند برای پستی دیگر، قلم هایم کف سلول ریخته بود،  اما آنها نمی دیدند، یا نمی توانستند تصور کنند، اینها قلم انفرادی است! پول های جیب هم­سلولی را هم گرفته بودند! دلم برایش سوخت، اوبه پای من می سوخت، از بند عمومی به سلول انفرادی من تبعید شده بود و حالا پول هایش را هم گرفته بودند! ظاهراً او را فرستاده بودند تا با من صحبت کند و احیاناً مرا تحریک نماید تا از خطوط قرمز عبور نمایم!

ساعت 9 شب، مثل هر شب،از شکاف پایین در، لباس سبز پرسنل بهداری را می دیدیم که دارو توزیع می کنند، عبور سبز جامگان حوالی ساعت 9 را نشان می داد، ما با همین نشانه ها وقت را تشخیص می دادیم،  اما از مقابل سلول من گذشتند واز دارو خبری نشد!  بارها در زدم، خبری نشد، به در زدن ادامه دادم، نگهبان آمد و گفت: " افسر نگهبان دستور داده دارویت را قطع کنند! اگر در بزنی دریچه را هم می بندیم!"

من به در زدن ادامه دادم، تا افسر نگهبان قلدر آمد و زبان به تهدید گشود، جوانی بود سیه چرده و تو پر، بر پیشانی داغی داشت، به او گفتم: " مردم را خر فرض کرده ای و ته استکان داغ بر پیشانی نهاده ای! مرجع تقلید نود ساله که عمری عبادت کرده چنین داغی بر پیشانی ندارد که تو جوان سی و چند ساله داری! "  گفت: " اگر کس دیگری غیر از تو بود، الان در بیمارستان خوابیده بود! " به او گفتم: " اگر این دوربین ها نبود، من هم دهان کسی که به قرآن اهانت کند را خرد می کردم! نخواستم بهانه ای دستتان بدهم"

دریچه را بست و شوفاژها را تند و داغ کرد، دیگر نفس کشیدن هم مشکل شده بود، تا یک بعد از نیمه شب به در می کوبیدم، درد قلبی داشتم و زخم معده ام هم اذیتم می کرد، نفسم بالا نمی آمد، داشتم خفه می شد، دردهای قلبی کاملاً تیپیک بود، آنژین صدری ناپایدار داشتم،  یکی دو نوبت نگهبان مسنِ خوش اخلاقی آمد و گفت: " کمی صبر کنید، تا ما راضیش کنیم، روی لج افتاده، برای حالتان خوب نیست، دریچه را باز می کنم تا هوا بیاید، شما استراحت کنید تا ما راضیش کنیم، ناچار بودم، برای حفظ جان، آرامشم را حفظ کنم و منتظر بمانم، با درد مدارا کردم، به ذکر پناه بردم، 14000 صلوات نذر کردم و ثوابش را هدیه به مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی -  که با یک صلوات بیماران را شفا می داد - نمودم، تمام دردهایم آرام شد، قدرت عجیبی حس می کردم، فردایش12 ساعت طول سلول را راهپیمایی  کردم و صلوات فرستادم، این کار را روز 24 و 25 اعتصاب غدا هم انجام دادم، نیروی عجیب و زاید الوصفی یافته بودم، دیگر آقایان را به هیچ حساب نمی کردم، دو شب بعد، باز شیفت همان افسر نگهبان بود، آمد و گفت: " می­خواهد از وزارت استعفا بدهد و برود!" می گفت: "  اگر نتواند با زندانی برخورد کند که نمی تواند بندی را که تحویل گرفته، سالم تحویل شیفت بعدی دهد!"  گمان می کرد ما پرسنل یا سرباز اوییم و او مدیر یا فرمانده هنگ است، نمی دانست که ما اسیر اوییم !، ما از خود هیچ اختیاری نداریم، بنا نیست ما با او همکاری کنیم، بناست حقوق یک زندانی را در مورد ما رعایت کنند و ما چیزی بیش از حقوق یک زندانی نمی خواستیم!

اما آنشب افسر نگهبان لجباز حرفش را به کرسی نشاند و تا روز آزادی - روز بیست و پنجم اعتصاب غذا - از دارو خبری نبود! برایشان مهم نبود که آنشب زندانی می ماند یا می میرد! آنها برای زندانی به اندازه گاو و گوسفندشان هم ارزش قائل نبودند، ای کاش به قدر همان گوساله و بزغاله ای که امام جمعه محبوبشان  فرموده بود، برای ما حرمت قائل بودند! لااقل به احشام شان دارو می دهند!

بعد از آن شب تا آزادی، حتی یکبار پرسنل بهداری به سلول من سر نزدند و احوالی نپرسیدند و داروها قطعِ قطع شد! و صد البته، من نیز هرگز از آنها مطالبه ای نکردم، حتی حاضر نشدم نمونه مدفوع را برای آزمایش دست آنها بدهم، ظرف نمونه آزمایش را درگوشه ای از سلول نهاده و گفتم: " من استولم را هم دست چنین پزشکانی نمی دهم، پزشکی که به دستور جوانکی سر خود،  داروی بیمارش را قطع می کند و او را تا سر حد مرگ می برد، لیاقت ندارد که حتی نمونه مدفوع را به او بسپاری! "

فکر می کنم مثل چنین اتفاقی منجر به شهادت هدی صابر شده است، فقط می توانم بگویم این ها بویی از انسانیت نبرده اند! اینها سوگندنامه بقراط را نمی شناسند، اگر پزشکان زندان نتوانند از استقلال حرفه ای خود دفاع کنند، در خون ها شریکند، نمی توان آنجا بود و چشم بر این جنایات بست، این که نمی گذارند مریضم را ویزیت کنم، یا نمی گذارند به او دارو بدهم، تکلیف را ساقط نمی کند!

همکاران پزشک؛ یا استعفا دهید یا به سوگند مقدس خود وفادار باشید

22/3/90   مهدی خزعلی

  • از کتاب " سلول انفرادی"

افزودن نظر


Joomlart