شنبه, 06 خرداد 1396

دیگربرای مسئولین نظام مضمون و طنز و لطیفه نمی گویم!

نامه الکترونیک چاپ PDF

دیشب لیلةالرغائب – شب آرزوها – بود، دخترم می گفت:" مگر یکی از ما کشته شود تا پدر دست از نوشتن بردارد! " و خواهرش اضافه می کرد: " آن موقع هم پدر می گوید، برای آرمان باید ازعزیزان گذشت! " مادرشان می گفت: " پس تقیه برای کی است؟" مکالمه با خانواده مرا به فکر فرو برد، نکند خلاف تکلیف عمل می نمایم، نکند وظیفه امروز من تقیه باشد، نکند به خانواده ­ام ظلم روا می­ دارم، آخرهرچه گفتم توهین به زید و عمرو محسوب و درج در پرونده قطورمن شد، نوشته های من موجب ایذاء خانواده است، اعمال لیلةالرغائب را بجا می­ آوردم، " سبوح قدوس رب الملائکة و الروح" بر زبانم جاری بود و وسوسه­ هایی در فکرم جریان داشت، نمی دانم احساس تکلیف و ندای الهی بود که نهیب می زد: " مراقب باش که تو خودت ظلم نکنی! " یا وسوسه­ های شیطانی بود که می خواست عافیت طلبی و آسایش را با ترفند دینی برایم توجیه کند، راستش بسیاری از اعمال به ظاهر دینی ما، کلاهی است که سر خود می گذاریم، حتی این مبارزه برای آزادی و دفاع از دین! ، ممکن است که در بطن آن خود خواهی و حبِ جاه باشد، با خود می گویم: مگر نه این که امر به معروف و نهی از منکر، در جایی که احتمال اثر ندهیم، ساقط است و اگر احتمال فساد یا زیان برای مومن داشته باشد، حرام است، به خدای خویش گفتم که دیگر برای مسئولین  نظام مضمونی نمی سازم!

یاد حکایت ظریفی افتادم، طنازی زبردست که برای همه اقوام از ترک و لر و کرد و بلوچ و عرب تا یزدی و کاشی و اصفهانی و مشهدی جوک می ساخت، توفیق زیارت خانه خدا یافت و مثل من جو گیر شده و در حجر اسماعیل، زیر ناودان طلا دو رکعت نماز حاجت خوانده و دستها رو به خانه خدا بر آسمان بلند کرده و با خدای خویش راز و نیاز می کرد، می گفت: "خدایا غلط کردم، دیگر برای مردمان و اقوام جوک نمی سازم، مرا ببخش! " در همین حال و هوا بود که یکی از راه رسید، پشت به خانه خدا در مقابل نمازش ایستاد وبا لهجه ای شیرین پرسید: " آقا قبله کدوم وَرِه؟! "

طنازما نگاهی به مرد کرد و رو به خانه خدا ادامه داد: " آ خدا خاطره که می تونم تعریف کنم! "

حال حکایت من است، من با خدای خویش عهد کنم که مضمون نسازم، چشم آخدا، اما همین که تلویزیون را روشن کنم، می بینم آقایان پشت به عدالت کرده و دنبال عدالت می گردند، شبانه عدالت را در خاک می کنند و بر شاخ به دنبالش می گردند! خوب می گویید چه کنم؟! خوب، رو به خدای خویش کرده و گفتم: " آره آخدا مضمون نمی سازم، خاطره که می توانم تعریف کنم! " ادامه اعمال را با ذکر استغفار از این اندیشه ادامه دادم: " رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم"

نمی دانم آیا خون همسر و فرزندان من ازخون فرزندان علی و فاطمه علیهما السلام رنگین تر است، یا خانواده من از اهل بیت حسین علیه السلام عزیزترند، نه من از این فکر که عافیت خویش  را بگزینم و گلیم خویش از آب کشم، در حالی که هاله و ندا و سهراب و صانع بی­گناه در خیابان ها جان می بازند، استغفار می کنم و تا جان در بدن دارم و قلم در دست برای آزادی انسان و حرمت بشریت می نویسم. مگر این که به این باور برسم که نوشتن من تاثیری ندارد و آب در هاون کوبیدن است!

بر شما مخاطبان سایت است که بگویید، آیا نوشتن من لازم است یا نه؟ آیا تکلیف دارم بنویسم یا سکوت من برای اصلاح در امر مردم بهتر است! نظر شما در تصمیم من موثر است.

جمعه 20/3/90  مهدی خزعلی

 

افزودن نظر


Joomlart