جمعه, 04 فروردين 1396

دشت لاله های واژگون

نامه الکترونیک چاپ PDF

نمی دانم این گل ها از چه سر بزیر دارند، از چه خجالت می کشند، این ماییم که باید خجالت کشیم و سر به زیر افکنیم، اما این گلها سر بزیر افکنده و آرام آرام اشک می ریزند، تو گویی این شهیدان ما هستند که بر حال ما می گریند، آری لاله نماد شهید است و چون واژگون شود،  شهیدی را حکایت می کند که راهش را وارونه کرده اند و او ربوده و پیامش را مصادره به مطلوب کرده اند،

 

اینک ماییم و دشتی  "لاله واژگون" یا " گل اشک" یا " اشک مریم" یا " لاله سرنگون" یا " لاله سربزیر" ، دشتی که داغ شهیدانی را زنده می کند که خونشان را پایمال کرده ایم، حق دارند لاله ها که اشک بریزند و گه گاه هزار دستانی چهچهه زنان از راه می رسد و سر در جام لاله کرده و اشکش را پاک می کند، آن اشک را می نوشد و هزار نغمه ساز می کند!

 

برای لاله واژگون ( اشک مریم) افسانه ها گفته اند، یکی می گوید: " معشوقه ای شرط وصال را برای عاشق دلباخته رفتن به جنگ پلنگی در کوهسار کرده بود، جوان عاشق رفت و طعمه پلنگ شد، معشوقه بر بالینش آمد و سخت می گریست، قطره های اشک او هر یک گلی شد، اشک مریم نامیدندش.

باز حکایت کنند که در آن زمان که گلوی سیاوش پاک نهاد با تیغ گرسیوز خونریز، آشنا می شد، این گل شاهد ماجرا بود، از آن هنگام سر بزیر افکنده و بر بی گناهی سیاوش اشک می ریزد!

عمر لاله های واژگون خیلی کوتاه است، فقط سه هفته در بهار مهمان ماست، از سراسر کشور برای دیدن این جلوه الهی می آیند و همگان با دیدن این گل های سربزیر، سر تعظیم فرود می آورند.

ما که رسیدیم، راه دشت لاله ها را بسته بودند، می گفتند ممنوع است! پاییز و زمستان بیایید راه باز است! به یاد حکایت آن رستورانی افتادیم که برای ناهار تعطیل می کرد و به منزل می رفت، حال در اردیبهشت راه دشت لاله های واژگون را بسته اند! می گویند پاییز بیایید! جان من پاییز بیاییم که چه ببینیم؟  لاله ها که رفته اند، بیاییم تا دیو سرما را زیارت کنیم؟  جای بسی تاسف است، ما با صنعت گردشگری خود چه می کنیم؟

 

مشغول صحبت با مامور معذور هستیم که چند جوان می آیند و ممنوعیت را تاب نمی آورند و اعتنایی به فریادهای مامور نمی کنند و وارد دشت می شوند،

مامور بی سیم می زند و از نیروی انتظامی کمک می خواهد، ما هم از این هرج و مرج استفاده کرده و به راهمان ادامه می دهیم!

کمی جلوتر، بلبلی با سینه ای زرد رنگ بر شاخ گَوَن نشسته و عاشقانه می خواند، همه به احترام زیبایی می ایستند و فیلمبرداری می کنند، کسی گامی به جلو بر نمی دارد، زیبایی و آوای خوش همه را میخکوب کرده است، آخر تا دیده و شنیده ایم، جمال کلاغ و آوای زغن بوده است،  امروز از شهر گریخته و به صحرا رفته ایم، از قار قار کلاغان بد خبر به نغمه دل انگیز بلبلان پناه برده ایم، کمی بالاتر به دامنه کوهستان گلستان می رسیم، در شیارها یخچال ها هنوز پر برفند، در بازگشت، بیاد دوران کودکی، کودک دلمان را بیدار کرده و بر روی برفها سر می خوریم، شاید پانصد متر سرسره بازی روی برف در این فصل خاطره انگیز باشد، در انتهای راه قدری هم به یاد ایام جوانی می دویم، باید آمادگی داشت، شاید گرگی، سگی، دیوی، ددی، بر تو حمله کرد، باید که جان از این درندگان با چابکی بدر بری!

با خاطره ای خوش از گل های سربزیر، از اشک مریم، با خوانسار وداع کرده، ناهار را در گلپایگان، کباب گلپایگانی مهمان توریم و عازم تهران می شویم.

راستی خوانسار پایتخت عسل ایران است، از 23 اردیبهشت تا 10 روز جشنواره عسل در محل دشت لاله های واژگون برپاست، امروز افتتاحیه این جشنواره است، محل پارکینگ را غرفه بندی کرده اند و عسل فروشان مشغولند، عسل انگبین، عسل کُنار،  عسل انار، عسل پرتقال، عسل گشنیز و ...تا دلتان بخواهد عسل  با طعم های گوناگون برایتان دارند.

از نکات جالب این سفرها، تکثر و تنوع افراد است، گزینشی در کار نیست، وجه اشتراک همه این است که می خواهند به دامن طبیعت بروند، یکی آمده بود که فقط با من حرف بزند، رفت و برگشت تقریباً 14 ساعت در مینی بوس بودیم، و اکثر راه را به کفریات او گوش دادم، او هم دو گوش یافته بود که خوب می شنید و تکفیرش نمی کرد، شمشیری نداشت که گردنش را بزند و قلمی که حکم ارتدادش را بدهد و خونش را هدر بداند، گفت و گفت و گفت، شنیدم و شنیدم و شنیدم، او حریمی را رعایت نمی کرد، خدا و پیامبر و امیر المومنین و ائمه هدی( علیهم السلام) را یکجا رد می کرد، اسلام را عامل همه بدبختی هایش می دانست، عربها را متجاوزینی می دانست که سرزمینش را نابود کرده و اموالش را چپاول نموده اند و فرهنگش را سوزانده اند، از خانواده ای مذهبی بود، اما او را هم به انفرادی برده بودند و از او در انفرادی چنین کوه حقد و نفرتی ساخته بودند، من حرفهایش را با حوصله شنیدم، تکفیرش نکردم و مرتدش نخواندم، او را محصول عمل خودمان می دیدم، اگر بنا باشد کسی را در این ماجرا مقصر بدانم و مجازات کنم، همان زندانبان و بازجو و قاضی و دادستان و مسئولین نظام است، او معلول است، باید علت را ریشه کن کرد!

سفر خوبی بود، امیدوارم در سفر های بعدی در کنارتان باشم

90/2/23   مهدی خزعلی

افزودن نظر


Joomlart